
سلام دوستان ببخشید بابت تاخیر..اینم پارت چهارم 💜💛💜💛💜💛💜💛
♡تالون♡با دیدن پنی که اونطوری بود انقدر خوشحال بودم که قلبم داشت تند تند میتپید کم مونده بود وایسته...چند ساعت بعد به مقصدمون رسیدیم پنی به سمت سازمانشون رفت و با صدای عادی گفت فقط بخاطر اینکه جونمو نجات دادی زندانیت نمیکنماا...بهش خندیدم و با چکمه های موشکیم به سمت پایگاهمون پرواز کردم....توی راه همش داشتم به پنی فکر میکردم....خدایا این که از من متنفره چجوری چجوری میشه که مال من بشه؟فکرم با همینا مشغول بود وارد اتاقم شدم وبالشتم رو توی آغوش کشیدم و شروع به اشک ریختن کردم....دلم برای پدر و مادرم تنگ بود....کاش وقتی خیلی کم سن بودم اونارو از دست نمیدادم حداقل الان اونا میتونستن به پنی بگن چقدر دوسش دارم،،،،،
من تو زندگیم خیلی تنها بودم هیچکسی رو نداشتم بجز عمو کلاو حمایتم کنه که اونم...اصلا قدمی برای من بر نمیداره...من فقط دلم میخواست کنار عشقم باشم...کاش پنی دوسم داشت...ای کاش،،، با همین فکر ها مشغول بودم که خوابم برد....یک خواب قشنگ داشتم میدیدم که من و پنی بهم رسیدیم....که یک دفعه از خواب پریدم و دیدم ساعت ۷ صبحه....چون فهمیدم تموم این چیزا خواب بوده اشکم اومد روی صورتم...رفتم سمت اتاق عمو کلاو....بهم گفت امروز ماموریتی نداری تالون...از عموکلاو اجازه گرفتم تا برم بیرون...به سمت سازمان اچ کیو با چکمه های موشکیم پرواز کردم....وقتی به سازمانشون رسیدم پشت یک درخت قایم شدم که مامورای اچ کیو منو نبینن
از پشت درخت به در ورودی سازمان نگاه میکردم دم در پنی ایستاده بود تعجب کردم ازینکه چرا دم در ایستاده حدود پنج دقیقه بعد دیدم یک پسره به سمت پنی رفت و پنی ذوق زده به سمتش دوید و گفت سلام آیدین...اون پسره هم گفت سلام عشقم....چشمام با دیدن این صحنه چهارتا شد....احساس میکردم قلبم خورد شده تو سینم...اونا دست همدیگرو گرفتن و وارد اچ کیو شدن...انقدر قلبم درد گرفته بود که داشت از سینم کنده میشد کنترل اشک هام رو از دست داده بودم...با چکمه های موشکیم به سمت پایگاهمون رفتم.....انقدر حالم بد بود سریع رفتم توی اتاقم...و در و بستم و قفل کردم و با مشت به در و دیوار میکوبیدم... زدم گلدون روی میزم رو پرت کردم و شکست تا اومدم شیشه های شکسته رو
بردارم دستم پر خون شد....بیخیال شدم و روی تختم رفتم و شروع کردم به گریه کردن با دستای خونی به تخت مشت میکوبیدم قلبم تو سینم خورد شده بود کسی که دوسش داشتم عاشق کسی دیگه بود....(دو روز بعد)))الان دوروزه تو اتاقمم و هیچی نخوردم حتی بیرون نرفتم هیچکسم نگفتش که من مردم یا زندم...هیچکسی اصلا من رو دوست نداره...هیچکسی من براش مهم نیستم.....گوشیمو برداشتم و رفتم که به پنی پیام بدم هرجور که شده باید میفهمیدم اون پسره کیه........ولی آخه پیام بدم بهش مطمئنم جوابم رو نمیده اگه بفهمه منم....این فکرای مسخره رو گذاشتم کنار و دل و جرعت پیدا کردم و رفتم...
به پنی پیام دادم...سلام خوبی پنی...همون لحظه در جواب گفت سلام شما؟بین دوراهی گیر کرده بودم که خودمو معرفی کنم یا نه...بعد از چند دقیقه گفتم من تالونم....پنی در جواب گفت چیکار من داری شمارمو از کی گرفتی؟؟من که هول کرده بودم گفتم از کایلا گرفتم یکار مهمی باهات دارم....پنی گفت بگو حرفتو بعدم دیگه مزاحمم نشو....بهش گفتم پنی اون پسره آیدین کیه؟؟پنی گفت به تو چه مربوطه؟براش نوشتم میخوام بدونمم...پنی هم در جواب نوشت عشقمه حالا دیگه مزاحمم نشو....
با قلب شکسته نوشتم خداکنه همیشه کنارهم باشید.....پنی هم نوشت ممنون....خدانگهدار.....انقدر حالم بد بود هیچ چیز نمیتونست آرومم کنه از یک طرف این غرور لعنتی نمیزاشت بهش بگم عاشقشم از یک طرفم اون یکی دیگرو دوست داشت واقعا حالم بد بود نمیدونستم چیکار کنم......اون لحظه آرزو کردم منم برم پیش مادر و پدرم......
امیدوارم که خوشتون بیاد لایک و کامنت فراموش نشه💞🌹دوستون دارم💞💖
خدانگهدار💞🌹
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اجی عالی بود.
داستان خیلی جذاب شد
مرسی آجیم دورت بگردم😍💞امشب پارت بعد رو میزارم به امید اینکه فردا منتشر بشه
مرسییییییییییی 💖💖💖💖
راستی اجی
یه چند تا عکس خوب تالنی سراغ داری ؟
نمیتونم برا داستانم عکس بسازم
اره آجی جونم حتما تست عکساشونو میزارم💞💞💖💖
عالیه اجی کارت عالیه ❤❤
کاش بفهمیم پنی واقعا عاشق کیه 💛🔫
داستان مرموز شد 🧐🤥
😉😂😂اره آجی مخصوصا این رقیب عشقی رو برا تالون آوردم که شک کنید پنی عاشق کیه😉😂😂😂💖💖💖💖
الهییی بچم شکست عشقی خورد.عیبی نداره فدای سرت بیا از این پشمک حاج عبدلله ها بخور حالت جا بیاد.خدا مارو افریده که عشق و حال کنیم نه شکست عشقی بخوریم اصلا عشق چیه من نمیفهمم.من قبلا عاشق یه پشمک شده بودم اون رفت سراغ یکی دیگه بخورتش منم شکست عشقی خوردم خوب میتونم درکت کنم.ولی الان عاشق یه پشمک دیگه ام.برو عاشق خوراکی هات شو خیلی حال میده.
😐😂😂😂این حرفای شمارو باید روی طلا نوشت 😂😂😂🌹🌹🌹
بالاخره انتظار ها ب پایان رسید
اجی خیلی منتظر بودم .
اشکم درامد پنی عاشق تالون نیست 😥💔
دورت بگردم آجیم💖آخیی چرا آجی پنی عاشقشه ولی عاشق آیدینم هست😐😹😹😹رقیب عشقی اضافه کردم برا تالون😂😂😂😂😂😂😂😂😂
خیلیی خوب بود 😍
اجی زودتر بزار دیگه 🥺💖
مرسی آجی جونم💞😹چشم آجیم💖💖💖💖💖💖💖
خیلیییییی عالی بود
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
ممنونم💖