های گایز اینم قسمت نهم چون قول داده بودم این قسمت خیلی طولانی و هیجانی هستش اونایی که قسمت های قبل رو نخوندم برن بخونم فقط کافیه بالای همین پیج روی اسم نویسنده کلیک کنید تا پروفایل من براتون باز بشه از اونجا به تمام قسمت ها دسترسی دارید لطفا تو کامنت بگید میون قسمت ها تست های تکی هم بذارم یا نه امیدوارم بخونید و حالشو ببرید😅 نظرات و پیشنهادات فراموش نشه حرف آخرم با کسی هست که تست منو برسی میکنه خواهشا ایموجی هارو بر ندار😘
سکوتی عجیب فضای اتاق رو پر کرد عمه رو به من کرد و گفت:«سایه امشب نمیاد بیخود خودتونو خسته نکنید» و بعد اضافه کرد:«پیتر همین الان مادرت زنگ زد بهتره که دیگه بری خونه» اون لحظه هم من و هم پیتر دستپاچه شدیم اخه چرا عمه تصمیم گرفت یه شبه هویت واقعی اش رو بگه این سوال رو بار ها از خودم پرسیدم یکم بعد از اینکه پیتر رفت عمه به اتاقم اومد و گفت:«گلم من واقعا خیلی سعی کردم که تورو از پیتر و کارهای خودم دور کنم اما موفق نشدم احتمال میدم که پیتر همه چیزو راجب من و سازمان بهت گفته راستش من میخواستم اینو وقتی ۱۸ سالت شد بهت بدم ولی حالا فهمیدم تو شایستگیاش رو داری»و بعد یه کارت دستم داد روش نوشته بود کارت شناسایی ابیگیل اسمیت ملقب به مأمور a- زیرش نوشته بود معرف مأمور m با دیدن این کارت به قدری هیجان زده شدم که کارت از دستم افتاد برش نداشتم و به سرعت عمه رو بغل کردم خیلی از این هدیه خوشم می اومد نمی دونستم چی بگم اشک شوق از چشم هام میبارید با صدایی پر از شور گفتم:«عمه واقعا ازت ممنونم این بهترین هدیه ای بود که تو کل عمرم گرفتم😍» عمه هم لبخندی زد و گفت:« دیگه وقتش بود که جانشین خودمو توی وایل( اسم همون سازمان مخفی) انتخاب کنم و هیچ انتخابی بهتر از برادرزاده ی عزیزم نبود بهترین هارو برات آرزو میکنم عزیزم امیدوارم تو هم یه روز اینو به فرزندت بدی» و بعد اضافه کرد:« احتمالا اون پیتر دهن لق قوانین رو بهت گفته وای من دوباره تکرار میکنم تو طرز هیچ شرایطی هویت خودت رو فاش نمی کنی هیچ وقت بدون اطلاع از یه مأمور خبره و کاربلد حرکتی انجام نمیدی که بعدا پشیمون بشی و اینکه این کارت رو نباید جایی ببری اون مثل شناسنامه ات میمونه پشت اون کارت شماره ی چند تا از دوست های قدیمی ام رو نوشتم ولی فقط تحت شرایط سخت و اضطراری باهاشون تماس میگیری معمولا مأمور های کارآموز مثل تو یه دوره ی آموزشی کوتاه میگذرونن اما من ضمانتت رو کردم تو نیاز به آموزش نداریمیدونی چرا؟ چون تو برادرزاده ی منی» و بعد خنده ای از روی شوخی کرد😅
اون ادامه داد:«منم وقتی جوونتر بودم یه مأمور وک بودم وک به مأمورهای خانومی میگن که تحت نظارت ارتش یا سازمان امنیتی دیگه ای مشغول به جاسوسی دشمن هستن اونموقع ها من جز بهترین ها بودم یه روز وقتی داشتم می اومدم خونه دیدم در بازه رفتم تو همون موقع یه نفر منو بیهوش کرد وقتی چشمامو باز کردم روی یه صندلی نشسته بودم یه مردی که نقاب بر چهره داشت ازم سوالاتی پرسید و و بعد بهم پیشنهاد داد تا به وایل ملحق بشم خب منم قبول کردم بعد ها فهمیدم اون کاری که با من کردن فقط یه امتحان بوده بیخیال عزیزم سرت رو درد نمیارم سوالی داری؟» به آرومی سر تکون دادم و گفتم نه هیچ سوالی نیست» عمه گفت:«خب پس میتونی به تحت نظر داشتن خونه ی تمپل ها یا همون بکستر ها با پیتر ادامه بدی اما حواست باشه که کار غیرمنتظره ای بدون مشورت من انجام ندی راستی فردا یه سورپرایز بزرگ تر از این کارت برات دارم» درحالی که داشتم از هیجان لب هامو میخوردم گفتم:«راستی عمه پس پیتر چی اون دیگه عضو سازمان نیست؟» جواب داد:« اون به خاطر گفتم هویتش به تو و انجام چندتا کار دیگه اخراج شده من بهش گفتم حالا که اخراج شدی اگه یه کلمه راجب من یا سازمان به کسی بگی مطمئن باش نه به تو و نه به خانواده ات رحم نمی کنم یکم ترسوندمش ولی اگه تو اونو دوست نداشتیحتما یه بلایی سرش می اوردم» و بعد با هم خندیدیم و عمه رفت
یکم بعد از رفتن عمه از خوشحالی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و کل اتاقمو بهم ریختم اون کارتو گرفتم دستم چشم ازش بر نمی داشتم درحال حدس زدن سورپرایز فردا بودم که پیتر زنگ زد جواب دادم قبل از اینکه پیتر سلام کنه تمام ماجرارو براش تعریف کردم انقدر تند حرف میزدم که نتونست بیشتر حرف هامو بفهمه بعد از حرف زدن بالاخره نوبت اون شد گفت:«ابی واقعا خوشحال شدم که تو عضو سازمان شدی و عمه ات همدیگه بهمون گیر نمیده اما من زنگ نزدم که راجب اینا صحبت کنیم»حرفشو قطع کردم:« پس برای چی تماس گرفتی؟» یکم مکث کرد و گفت:« راستش خودمم نمیدونم واسه چی زنگ زدم واقعا معذرت میخوام قصد مزاحمت نداشتم خیلی خب به کارت برس فردا میبینمت بهترین جاسوس دنیا و بعد قطع کرد عجیب بود یعنی خودش نمیدونست واسه چی تماس گرفته یکمی مشکوک میزد شایدم اصلا مشکوک نبود منم بعضی وقت ها یه حسی بهم میگه الکی با پیتر تماس بگیرم و باهاش احوال پرسیکنم تو همین فکر بودم که خوابم برد😴
فردا صبح با صدای موبایلم بیدار شدم پیتر پیام داده بود نوشته بود سلام ابیگیل صبح بخیر تعجب کردم اخه چرا پیتر باید به من صبح بخیر بگه یکم گذشت رفتم مسواک زدم داشتم از پله ها پایین می اومدم عمه رو دیدم که پالتو اش رو پوشیده بود به من گفت:«اه! بیدار شدی عزیزم خب پس سریع لباستو بپوش میخوایم بریم یه جای خوب حدس میزدم برای اون سورپرایز باشه سریع آماده شدم سوار وولکس قدیمی عمه شدیم و به خیاطی رفتیم😕 عمه اولش یکم با خیاط خوش و بش کرد و بعد خیاط رفت و یه مانتو قرمز تنگ اورد و به من داد عمه گفت اینم از سورپرایز دوم یکم جا خوردم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه اولش اصلا از مانتو خوشم نیومد ولی بعد عمه گفت:«این خیاط برای ما کار میکنه و این مانتو هم لباس کارماست شاید قیافه اش ساده باشه ولی خب به هر حال لباس مخصوص کار ماست راستش زمان من این مانتو ها خیلی قشنگ تر بودن ولی سورپرایز اصلی این نیست» و بعد یه کارتن از توی انباری اورد و گفت اینا وسایل کار منه در واقع وسایل کار جوونی منه الان مأمور ها خیلی پیشرفته تر و امروزی ترش رو دارن ولی چون تو هنوز کار آموزی بهت ابزار جاسوسی نمیدن ولی میتونی از مال من استفاده کنی» و بعد از تویکارتن یه ساعت مچی قدیمی اورد که چهار تا عقربه داشت و قابل تنظیم نبود یه دکمه داشت وقتی اونو میزدی درش باز میشد و میدیدی که یه قطب نما و یه نقشه کامل از انگلستان توش بود وسیله ی بعدی یه عینک دودی بود که کناره هاش آینه داشت تا بتونی پشت سرتو ببینی ابزار بعدی شبیه یه رژ لب بود ولی در واقع یه شوکر بود خیلی جذاب نه؟ آخرین وسیله یه انگشتر بود که روش حرف v هک شده بود قابلیت اش این بود که وقتی تو دردسر افتادی اونو بندازی روی زمین مثل یه نشونه اون حلقه یه جی پی اس هم داشت برای رد یابی این وسایل بهترین ابزاری بود که تا به حال دیدم
از عمه تشکر کردم یکم که اون رفت شروع کردم به تماشای خونه ی بکستر ها با دوربین کمی بعد خانم بکستر رو دیدم که داشت گل های باغچه شون رو آب میداد اقای بکستر هم ژاکت سرمه ای رنگ خودشو پوشید و از خونه بیرون زد بلافاصله بعد از دیدن این صحنه به سرعت از خونه بیرون اومدم سریع یادم افتاد که میتونم یه حقه ی حسابی سر هم کنم هدفونم رو برداشتم و دویدم سمت اونا وانمود کردم که دارم موسیقی گوش میدم ولی در واقع هدفون خاموش بود خیلی اروم قایم شدم راستش اون هدفون یه میکروفون خیلی قوی هم داشت که میشد صدا های چند متر اون طرف تر رو هم شنید اولش خیلی خوب بود تونستم چند کلمه ای بشنوم اقای بکستر میگفت:«نمی دونم چرا انقدر استرس داری»خانم بکستر جواب داد:« نه ندارم من فقط میخواستم به این اشاره کنم که» اقای بکستر:« نه! تو وحشت کردی مشکلی نیست من که بهت گفتم» بعد ناگهان دیگه نتونستم چیزی بشنوم گوشم پر شده بود از صدای امواج پارازیت داشتم با هدفون ور میرفتم تا شاید بتونم درستش کنم که چشمم به اقای بکستر افتاد که متوجه چیزی شده و داره با خشم به طرف من میاد همون موقع عمه فریاد زد:«ابیگیل دخترم یه دقیقه میای کمک من» نفس عمیقیکشیدم اگه عمه نجاتم نمی داد معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد به سمت عمه رفتم اون با لحنی غر غر کنان گفت:«ابیگیل مگه نگفتم کار غیر اخلاقی نکن این چه کاری بود اگه من حواسم نبود تو گیر می افتادی ازت میخوام دیگه از این تصمیم ها نگیری😠» همچنین اضافه کرد:«پیتر تماسگرفته برو ببین چیکارت داره حتما دلش برات تنگ شده😍» و بعد لبخندی زد رفتم و تلفن رو جواب دادم بعد حرف زدن با پیتر شوکه شدم اون گفت که ما زیادی درگیر این پرونده شدیم یکم استراحت برامون لازم و از من دعوت کرد تا امشب بریم بیرون یکم عجیب بود ولی من قبول کردم
خب راستش حق با اون بود این ماجرا ها باعث شده بود از زندگی عادی ام دور بشم خب یه شب استراحت به جایی بر نمیخوره
در بعد از ظهر اون روز رفته بودم فروشگاه تا کتاب و خوراکی بخرم تو راه برگشت به خانم بکستر بر خوردم ظاهرا منتظر کسی بود اون از زن هایی که ادم هر وقت میبینش فکر میکنه از دماغ فیل افتاده اون تقریبا لاغر هیکل بود درست مثل همسرش سر وضع مرتب و با وقاری داشت البته به غیر از موهاش ازم نپرسید موهاش چطور بود چون وصفش تقریبا غیر ممکنه با اینکه من تا الان حتی به سلام بهش نکرده بودم اون لبخندزنان به من گفت:«تئودور میگه تو از پرنده ها خوشت میاد درسته؟» جواب دادم:«بله همینطور من دیوونه وار عاشق پرنده ها هستم» اثن پرسید:«دوست داری به خونه ی ما بیای و چند تاشونو ببینی؟» یه لحظه فکر کردم میتونم از رفتم به خونشون اطلاعات زیادی به دست بیارم پس دوان دوان دنبالش رفتم حتی فراموش کردم به خونه برگردم و برای عمه یادداشتی بذارم تا متوجه بشه من رفتم خونه ی بکستر ها اگه اون بود حتما میگفت که این کارو نکنم اما من نمی تونستم از این فرصت طلایی بگذرم پس دنبال خانم بکستر رفتم تو دل دشمن
چند دفعه ای با خودم فکر کردم که این صمیمیت ناگهانی خانم بکستر از کجا میاد یعنی ممکن بود اون از بردن من به خونه اش قصدی به غیر از نشون دادن پرنده ها داشت خانم بکستر منو به پشت ساختمون هدایت کرد عجیب بود در خونه شون چند تا قفل داشت در اتاق هاشون کاملا بسته بود اون منو به باغ پشتی خونه برد اونجا پر از درختچه های کوچک و بزرگ بود و گل هایی با رنگ های مختلف اونجا کاملا شبیه جنگل بود وجود حشرات اونجا رو خیلی جنگلی تر هم میکرد🌲☘️🌳🍀🌴🎍🌵🌱🌿🍃🎄🌷🌺🌸🌼💐🍂🌾🍄
مشغول تماشایگل گیاه ها بودم که گفت:«میبینی؟»وبعد به پرنده های باغشون اشاره کرد کمی بعد اون با سوالاتی راجب پرنده ها از من بازجویی کرد رفتارش مشکوک بود ظاهرا میخواست امتحانم کنه خوشبختانه اطلاعاتی که برای فاش کردن راز پیتر جمع کرده بودم به کارم اومد مشغول جواب دادن به سوال های خانم بکستر بودم که اقای بکستر با یه فنجون قهوه وارد شد خیلی ترسیدم چون اون صبح از دستم خیلی عصبانی بود همون موقع حلقه ای که بهم داده بود رو فشار دادم تا یه سیگنال به گوشی عمه بفرستم بفرستم💍
خانم بکستر با ذوق گفت:«خیلی دوست داشتنیه ما گفت و گوی جالبی راجب پرنده ها داشتیم» اقای بکستر یه لیوان قهوه داد دستم و با لحنی خونسردانه گفت:« ما چند ساعت پیش تورو دیدیم که داشتی با اون هدفون اون دور و بر پرسه میزدی نه؟» نزدیک بود از ترس لیوان قهوه رو بزنم تو سر خودم🤣 جواب دادم:«بله!درسته! اون یه هدیه ست که باهاش میشه صدای پرنده هارو بهتر شنید اقای بکستر😱😱» چهره ی اقا و خانم بکستر در هم رفت همون موقع متوجه گندی که زدم شدم اسم جعلی اونا تمپل بود و من با کلمه ی آخر کل مأموریت رو به باد دادم😱😱😱