پارت اول😍😍🤩😍😍🥰🥰😍😍
سلام من ادرینا هستم دختری ۱۸ ساله در کره جنوبی من به همراه ۶ تا از بهترین دوستام که مثل خواهرام هستن قراره دنیا رو تغییر بدیم اگه میخواید بدونید تا آخر داستان همراه مون بمونید
خوب ما الان توی سال ۲۰۱۶ هستیم .تازه فارغالتحصیل شدیم از دبیرستان .به مشهور ترین دانشگاه قدرت شهر میریم البته به این آسونی ها هم نبود تا وارد بشیم امروز روز اول دانشگاه مونه با دخترا قرار گذاشتیم باهم بریم رسیدیم به دم دانشگاه خیلی استرس برای ورود داشتیم ولی به هر حال وارد شدیم از این بیشتر خوشحال بودیم که باهم توی یه کلاس افتادیم پس قراره حسابی بترکونیم سر کلاس رفتیم نشستیم همه یه جوری نگاه مون میکردن و این نگاه باعث معذب بودن مون شده بود کمی از این ماجرا نگذشته بود که یه اکیپ پسر وارد کلاس شدن .... کلاس به خاطر اونا توی سکوت فرو رفت خیلی جذاب بودن البته من چیزی به روی خودم نیاوردم. محو اونا شده بودیم که.... سویون:یوناااااا بگیر بشینننننن
یونا:اونیی.بزار برمم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم سویون :زشته نمیشه روز اولی مخ نزنی؟؟؟ یونا:یاااااا .خواهش میکنم سلنا اخمی به یونا سویون کرد اون دوتا ساکت شدن یکی از پسرای کلاس:شت این جوجه رنگی هارو ببین نیومده میخوان بت بالا بالا ها بپرن باوا بشینید سر جاتون اونا نگاه تونم نمیکنن اهمیتی بهش ندادیم که استاد وارد کلاس شد
بیبی ها این پارت اول بود پلیز زود قضاوت نکنید لطفا تا آخرش باهامون باشید این فیک هات تر از اون چیزیه ک فکر شو بکنید
منتظر پارت بعد باشید💋
این دیگع اخریشه😂🤦♀️
عالی بود بعدبییییییییی فقط یکم بیشتر بنویس
و اگه میشه به داستانم هم سر بزن اسمش سرزمین اسرار امیزه