بعد از هزار سال
رابرت بالای سرم بود گفت:مرالین. .....حالت خوبه؟.. .گفتم:نه اصلا حالم خوب نیست*با گریه*.رابرت گفت:اونا پیدات کردن. ....میدونن تو کی هستی. .گفتم:کیا فهمیدن؟ منظورت چیه؟!.رابرت من من کنان گفت:خب....راستش.....کان.... کان کارسون.
نفسم رو حبس کردم.و با وحشت به رابرت نگاه کردم و گفتم: کارسون؟ .رابرت گفت:کسی رو با این فامیل میشناسی؟ .به در خیره شدم نمیدونستم باید چی بگم .نفس نفس میزدم گفتم:آ...آره
از زبان مدیر آلندرانینا:(دلم برای اسمش تنگ شده بود😐😛) به خاطر اتفاقی که برای جیک افتاده بود مجبور شدم زمان رو عقب بندازم به ساعتم نگاه کردم ساعت 5 بود رفتم سمت دره پشتی بیمارستان. یه ماشین مشکی اونجا منتظرم بود
سوار ماشین شدم فردریک پشت فرمون نشسته بود به من یه پارچه سیاه داد و گفت:خودت میدونی که باید چکار کنی. پارچه رو ازش گرفتم و دور چشمام بستم .و بعد فردریک شروع کرد به حرکت کردن
بعد از نیم ساعت ماشین ایستاد فردریک گفت: حالا می تونی بازش کنی. گره پارچه رو باز کردم و از ماشین خارج شدم. و به کارخانه متروکه که اطرافش پر از بادیگارد بود نگاه کردم
فردریک گفت:دنبالم بیا. سرم رو به نشانه تایید تکان دادم. همراه با فردریک وارد کارخانه متروکه شدم بعد از گذشتن از یه راهرو و سالن به یه در رسیدیم فردی جلوی در بود
فردریک سرش رو به نشانه تایید تکان داد و اون فرد در رو باز کرد و من وارد اتاق شدم
گفتم:سلام آقای کارسون. آقای کارسون گفت:چه خبر آلی*مخفف آلندرانینا*
امیدوار از این پارت لذت کافی رو برده باشین😊
ارادتمند شما. .....آیشا
اصلا خوب نبود😐🤝
چون اصلا به یاد نمیاورم چه اتفاقی افتاده 😐🤝
من ک رفتم پات قبلیش رو. خوندم تا یادم اومد😐💔🤝
عاعلــــــــــــــــی بید😐🤝♥🎇