سلام امیدوارم از قسمت دوم داستان لذت ببرید
وقتی تو راه بودیم ازم پرسید:تو همیشه به دیگران کمک میکنی یا چون با من برخورد کرده بودی به من کمک کردی؟ منم گفتم:من تاجایی که می تونم سعی میکنم کمک کنم اَما نه فقط به انسان ها چون من چند سالی هیچ انسانی رو به غیر از معلمم ندیدم به خاطر همین سعی میکردم به حیوانات و طبیعت کمک کنم ،این الان اولین کمکم به انسان ها بود.
-دوست داری به همه کمک کنی ؟ -اره دوست دارم چون اینجوری حس خوبی دارم . -پس قلب بزرگی داری خانم جوان . -ممنونم ،اَما فکر نمی کنم خیلی بزرگم باشه . بعد باهم زدیم زیر خنده و بعد گفت:اسمت چیه؟ -اِما هستم -خوشبختم اِما -همچنین ،می تونم یه سوال به پرسم اقا؟
-بپرس اِما -تو این چند سال چه اتفاقاتی افتاده هرجا رو نگاه میکنم عکس دو نفر رو میبینم با لباس های عجیب و غریب پوشیدند و یه نقاب هم روی صورتشون دارن ؟
مرد اولش شروع به مِن مِن کرد بعد گفت: دو تا ابر قهرمان تو شهر هستند به اسم کت نوار و لیدی باگ که هاک ماث رو می خوان شکست بدن -هاک ماث؟؟ - یه نفر هستش که یه معجزه گر داره که با اون قدرت اینو داره که هرکس حس منفی از خودش نشون بده رو می تونه با اکوما شیطانی بکنه و می خواد معجزه گر لیدی باگ و کت نوار به دست بیاره -فهمیدم چقدر پس تو پاریس هیچان به وجود آمده .
بعد طوری به من نگاه کرد که انگار یه فکری داره بعد گفت:صبر کن رسیدیم ،می تونی وسایل رو بدی. من درحالی که داشتم به ساختمون بلند نگاه میکردم گفتم:شما طبقه یه چند زندگی می کنید؟ -طبقه ی پنجم . -خونتون آسانسور داره ؟ -داره ولی چند وقتی هست که خرابه باید از پله ها برم بالا.خوب دیگه می تونی وسایل رو بدی .و بعد دستشو دراز کرد که وسایل رو بگیره ولی من
بهش ندادم و گفتم:من که تا اینجا اومدم بذارید تا طبقه ی پنجم وسایلتون بیارم .مرد گفت:اَما.... که من سریع پریدم وسط حرفش و گفتم :اَما نداره خونتون خیلی پله داره بذارید من بیارم ،تازه من خسته ام نشدم.بعد وارد آپارتمان شدم و از پله ها بالا رفتم و مرد هم پشت سرم اومد .وقتی رسیدم بالا به پشتم نگاه کردم و دیدم مرد میانسال دقیقا پشت سرم بود و اومد درو باز کرد و گفت:بیا تو
-نه ممنون ،من فقط بهتون کمک کردم که وسایلتون رو بیارم . -بیا تو اشکال نداره راحت باش -اَما ...من -بیا خجالت نکش یکم استراحت کن بعد برو، وسایل خیلی سنگین بودن . من مجبور شدم قبول کنم و رفتم داخل و گفتم:وسایلتون رو کجا بزارم ؟ -بزار آشپزخانه
منم سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم و رفتم داخل آشپزخونه.داشتم از آشپزخانه خارج میشدم و می گفتم که وسایل رو گذاشتم روی کابینت که دیدم روبروم ایستاده بود و دستشو دراز کرده بود و توی دستش یه جعبه ی مشکی و شش ضلعی بود و گفت:اسم من استاد فو هستش من نگهبانه معجزه گر ها هستم همونطور که توی راه برات تعریف کردم لیدی باگ و کت نوار با استفاده از معجزه گر ابر قهرمان شدن و می خوان معجزه گره هاک ماث رو بگیرند،من این جعبه رو میدم به تو و بهت اعتماد میکنم ولی اگه ازت خواستم باید دوباره به من برگردونی می تونم اعتماد کنم.
منم سرمو تکون دادم و گفتم:البته که می تونید استاد فو. -خب حالا می تونی در جعبه رو باز کنی . منم در جعبه رو باز کردم و یه نور سفید دور من چرخید و روبروی من استاد و گفت:سلام اسم من فلوروم هستش . استاد فو گفت:باید همراه لیدی باگ و کت نوار بجنگید و بعد برای من معجزه گر هاک ماث رو بیارید که من اونو توی جعبه ی معجزه گرام بگذارم .بعد فلوروم گفت:اگه می خوای به یه ابر قهرمان تبدیل بشی باید اون کش سرو همیشه به موهات بسته باشی .
خیلی ممنون که داستان منو خواندید لطفاً نظر بدید من حتما پاسخ گوی شما هستم ممنون و همچنین ممنونم از تستچی که داستان منو قبول کرد