
لایک لایک لایک لایکلایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک😐😐😐😐😐
رِوِنا:خیلی بدی همیشه ادمو دق میدی من:اگه دقت میدم خو بزا بگم رونا:ارلینننن من:اوکی اروم باش😂 از کتابای کنار رونا یکی برداشتم جدید بود من:خوندیش رِوِنا:اره خیلی قشنگ بود دره کتابو باز کردم داشتم میخوندم که رونا:اسپویلش کنم من:نههه رونا:تو یکیو برام کردی پس.... من:نه رونا بگذر رونا:دیگه دیرههه من:لطفاااا رِوِنا:باشه😂....یه جلد دیگه داره ها من:نه رِوِنا رونا:باشه ولی ایندفعه فقط میبخشم😌 داشتم میخوندم که رِوِنا:بابای دختره میمیره من:رونااااا رِوِنا:باشه حالا نگفتم که اونا چی میشن😂 ادامه دادم....رونا:ارلین ارلین من:ها رونا:دو ساعته دارم صدات میکنم بیا بریم بخوابیم من:او حواسم نبود بریم رفتیم تو تخت اون شب تو تخت درباره ماجراهای منو دراکو به رِوِنا توضیح دادم بهرحال اونم باید میدونست😂 اینقد حرف زدیمو رِوِنا سئوال پرسید که خوابمون گرفت و خوابیدیم
فردا رفتیم سر کلاسا تو راه هریو رونو هرماینی رو دیدیم رفتیم پیششون چشمای هری دیگه درخشش قبلو نداشت البته حقم داشت بهرحال سیریوس تنها کسی بود که درکش میکرد واقعا خوشحال بودم دامبلدور برگشته از اون امبریج از اولشم خوشم نمیومد سعی میکردم بهش خوشبین باشم ولی نمیشد خوب شد که رفت من:سلام بچها اونا:سلام رونا تو راه:یه چیزی عجیب نیس رون:چه و بقیمون نگاش کردیم رونا:تا حالا هر معلم دفاع در برابر جادوی سیاهی که داشتیم عجیب بوده هرماینی:اره ولی نمیشه ربطش داد به این درس رون:چرا خوب همشون یاغی بودن من:همشون نه مثلا لوپین خیلی خوب بود رون:فقط اون خوب بود بقیشونو باید قبول کنی هرماینی:ولی همشون یه رازی داشتنا رونا:تا ببینیم سال بعد چی میشه من:خدا کنه یه پروفسور که به قول رون یاغی نباشه بیاد هری:رسیدیم بچها کلاسمون با گریفندور بود تمام مدت میدیدم که جاستین داشت به رِوِنا نگا میکرد زدم به دست رونا یه اشاره به جاستین کردم نگاه کرد جاستین نگاهشو دزدید روناام سرخ شد مثله اینکه بدش نمیومد😂
یعد کلاس من:خببب از جاستین خوشت میاد رِوِنا:چی..نه..اون فقط..منظورم اینه که...اه اره فک کنم من:اووو اونم از تو خوشش میاد رِوِنا:مطمئنی من:اره بابا اون نگاها معلوم بود رونا:شماام که خانم نگاه شناس من:اره پس چی فک کردی..حالا میری بهش میگی؟ رونا:نه بابا اون خودش اگه دوسم داره باید بیاد بگه من:وا حالا نمیشه تو بری بگی اومدیمو جاستین خجالتی تا صد ساله دیگم نگفت بهت رونا:اخه فک نمیکنم بخوام بگم من:باشه نگو ولی بعدا خودت میفهمی رِوِنا:اینارو ولش خبر جدید از دراکو نداری؟ من:منو دراکو قرار شد تا تابستون خبر مبر نداشته باشیم بعدم خبرای داغ پیش توان رِوِنا:بخدا اینقد که سر جاستین هیجان زده ای سر دراکو نبودی من:عزیزم اونا فرق داشتن اولا دوست صمیمی خیلی مزه میده دومن من اولش از دراکو خوشم نمیومد وقتی گفت بیشتر بهت زده شدم تا هیجان زده رونا:کاش اون موقع منم بودممم من:عزیزم بودی ام دراکو جلوی تو نمیگفت که😂
رونا:اخه خیلی بامزس بعدم دراکو خیلی قشنگ ابراز احساسات کرده من بودم که اونجا کلی خوشم میومد حتی اگه ازش بدم میومد من:ازین ماجراها با جاستین منتظرما بعدم اگه قرار بود با چارتا حرف خوشم بیاد که الان عاشق همه بودم رونا:ولی قبلشم کلی اتفاق بین تو و دراکو افتاده کاش بودم خبرارو داغ میگرفتم من:پس مرا در فراغ خبر های داغت نگذار ای رونای بزرگ رونا:بلی ارلین بزرگ فقط یه چیزی فراغ یعنی چه من:خودم هم نمیدانم ای شیخ رِوِنا اونو ولش کن جملرو بگیررر رونا:نه جدی ینی چی😂من:برا خودمم سئواله😂 رِوِنا:بریم کلاس بعدی شروع شد من:با؟ رِوِنا:برو شادی کن با اسلیترین من:پس بریم زودتر رفتیم سر کلاس تو کل طول کلاس دراکو داشت نگام میکرد منم هر چن دقیقه یه بار برمیگشتم پشت سرم نگاش میکردم تا کلاس تموم شد دراکو:میگم ارلین میای خوابگاه؟ من:نچ دراکو:ای بابا تو قول دادی من:سرشم هستم صب کن یکم یه هفته دیگه تابستونه واسش چشمک زدم و عقب عقبکی راه رفتم تا رسیدم به رونا برعکس شدم کنارش رِوِنا:ببینم تابستون چه خبره؟ من:دیگه دیگه
رِوِنا:پس زودتر برو من مزاحمت نباشم و تند تند راه رفت منم بدو رفتم کنارش من:ای بابا رونا حرفای عجیب نزن دیگه سرعتشو کم کرد:من در الویتم😌 من:اره هستی😂 چن دقیقه بعد من:ولی خب...میخوایم بزاریمش واسه تابستون که کسی مزاحممون نشه رونا:واقعا که و دوباره تند تند راه رفت من:ای بابا شوخی کردم باشه باشه😂 اول تو بعد اون رونا:این درسته وقتی باهاش بد بودی که من پیشت بودم الانم باید اول باشم😌 من:هستی نگران نباش😂 یه هفته بعد تو قطار کنار رونا و بقیه تو کوپه بودیم که در باز شد دراکو بود دراکو:ارلین نمیای اینور؟ یه نگا به دراکو کردم یه نگا به بچها رونا یجوری نگام کرد که بگو نه یه لبخند کوچیک بهش زدم من:یکم دیگه میام دراکو یه لبخند زد بهم البته لبخندی که موقع نگا کردن به بقیه زد جوری بود که ینی دیدین😂 هری:اون دراکو خیلی مزاحمه من:هری! مشکلات خودتون به من ربط نداره باید کنار بیاین رونا:پس که اینطوررر من:تابستون منتظرتم و بلند شدم رفتم رون:قضیه تابستون چیه دیگه رونا:داستاتش طولانیه رفتم کوپه دراکو اون دوتا رو فرستاد بیرون رفتم کنارش نشستم دستشو گذاشت دورم منم سرمو گذاشتم رو شونش که یهو
تاداااا عذاب الهی وارد شد پانسی:دراکو! دراکو تکون نخورد منم همینطور همونطوری نگاش کردیم دراکو:پارکینسون گمشو بیرون اینجا جای اشغالا نیس پانسی:اشغال اینه دراکو خیلی عصبانی شد میخواس بلند شه که جلوشو گرفتم چشمامو بستم من:دراکو این مزاحم بد صدا کیه؟ دراکو:نمیدونم فک کنم نواده اون سگ سه سره من:اهه ازش بدم میاد همه جا میره گند میزنه میشه بهش بگی بره دراکو:خودت بگو...عشقم من:هاپو کوچولو برو بیرون اینجا غذا نیس پانسی:به حسابت میرسم گندزاده دراکو دستمو گرفت منم چشمامو باز کردم من:اههه پانسی اینکه تویی میگم شبیه سگ سه سری و بهرحال پارکینسون برو بیرون چون یاده سیبیله میوفتم😂 پانسی از زورش محکم دستگیره ی کوپه رو گرفت درحدی که کنده شد پانسی:بهتون نشون میدم و رفت ماام خندیدیم من:اخی بدبخت غرور داشتا..یکم زیاده روی کردیم دراکو:بیخیال اون حقشه من:هر کی دیگه بود ناراحت میشدم ولی پانسی خدایی نمیشم😂 رسیدیم به خونه و تابستون شروع شد....😁 لایک کنین بدونم خوشتون خو😐🌈🌈🌈
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مثل همیشه عالی بود ♥️♥️
ممنون کیوتم🥺🌈
عالی بود خیلی قشنگ مینویسی💚💚
مرسی🥺♥️🌈