قسمت قبلی یکم گمراه کردم که اون کسی که یوکی رو هل داد کی بود نظر فراموش نشه
سریع از جام پاشدم پام درد می کرد . نتونستم چهره اش رو ببینم چون صورتش رو پوشونده بود گفتم : با من چیکار ... اصلا کی هستی ؟ صداش زنونه بود گفت : من یه سایه هستم . گفتم : چرت و پرت نگو سایه یعنی چی ؟ زن گفت : خب اسمت یوکی بود اومدم بهت اختار بدم که پات رو از زندگی من بکشی بیرون . گفتم : زندگی کی ؟ گفت : من بعد این همه سال برگشتم پیش کسی که عاشقشم بعد فهمیدم که یه نفر دیگه رو داره و می خواد باهاش ازدواج کنه. گفتم : واضح حرف بزن من متوجه نمی شم . ماسکش رو برداشت و گفت : حتما کوران درباره من بهت گفته اسم من نیلی . چشماش سبز بود و حالت خیلی جدی داشت . گفتم : گفته بود ولی من ... اومد نزدیکم و یقه لباسم رو گرفت و گفت : این اولین و آخرین اخطاره فردا می ری به کوران میگی من کلا قصد ازدواج ندارم و کاملا گم و گور میشی متوجه شدی خوشگل خانم .
ترس برم داشت چیزی نگفتم . یقه لباسم رو ول کرد و گفت : من چهار سال پیش ... اصلا هواسم به صحبت هاش نبود . با خودم داشتم فکر میکردم که منم عاشق کورانم نمی زارم به این راحتی ها از دستم بره محاله . باید جلوش وایسم . نیلی گفت : هوی با توعم هواست کجاس ؟ گفتم : اینم اولین و آخرین اخطاره منه تو قبلا رابطه داشتی ولی دلیل نمیشه و بیای رابطه ما رو بهم بزنی . نیلی گفت : وای جدی شدی ؟ گفتم : وقتی بحث کوران باشه من همه چیز رو فراموش میکنم . با انگشت هی زدم به سینه نیلی و گفتم : هواست باشه که عروسی ما رو بهم نزنی وگرنه اون روی من رو خواهی دید دوست ندارم اولین دیدارمون این طور باشه متوجه شدی چشم رنگی ؟
نیلی دستم رو پس زد و گفت : نه از انتخاب کوران خوشم اومد . ولی مراقب باش نازی . تو یه چشم به هم زدن ناپدید شد . نفس عمیقی کشیدم و چهره کوران اومد مد نظرم . هرگز نمی زارم از هم جدا باشیم . هرگز . داخل خوابگاه شدم و رفتم تو اتاق رو تخت ولو شدم . نیلی واقعا با خودش چه فکری کرده بود که گفت از کوران جدا شم . گوشیم رو برداشتم ... از زبان کوران : داشتم کتاب می خوندم که گوشیم زنگ خورد . حال نداشتم جواب بدم با صندلی رفتم سمت تخت و گوشی رو برداشتم : سلام شاهزاده . ببخشید این موقع مزاحم شدم. _ سلام نه اشکال نداره . + شاهزاده واقعیتش اینکه ... دیگه چیزی نگفت . گفتم : یوکی اگه چیزی شده بگو . یوکی گفت : نه هیچی حالت خوبه؟ ... گوشی رو قطع کردم یوکی یکم عجیب حرف میزد .
از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو سالن از بالای راه پله به پایین نگاه کردم . خیلی خلوت بود . حوصلم سر رفته بود . که یکی از ندیمه ها گفت : شاهزاده مشکلی پیش اومده . چون حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم یکم سر به سرش بزارم . از روی نرده سر خوردم و اومدم پایین و گفتم : خب از اونا چه خبر ؟ با این حرفم ندیمه ترسید و گفت : ا... از ک... کیا ؟ گفتم : هوم از همون ها دوست نداری که درباره اش چیزی به ملکه و ... یهو ندیمه جلوم زانو زد و گفت: شاهزاده منو ببخشید دیگه تکرار نمیشه. بعد پاشد و دویید به سمت آشپزخونه . خودمم تعجب کردم ولی خیلی حال داد . که صدای فوجی اومد : باز تو بیکار شدی ؟ خندیدم و گفتم : از کجا فهمیدی ؟ فوجی گفت : ولی انصافا خودتم تعجب کردی ؟ سرم رو به علامت تایید تکون دادم . گفتم : من ب م بیرون یکم .... که مامانم جلوم ظاهر شد و گفت : نخیر هیچ جایی نمیری . فوجی رفت . مامانم گفت : نمیشه هر وقت حوصله ات سر میره بری بیرون . گفتم : خب مامان شما حوصله ات سر میره چیکار میکنی ؟ که یه لحظه یاد یه چیزی افتادم . مامانم داشت حرف میزد گفتم : ببخشید ولی بقیه حرف هات برای بعد . از پله ها اومدم بالا و رفتم تو اتاق .
پنجره رو باز کردم بیرون خیلی سرد بود . لبه پنجره نشستم و به حرف های یوکی فکر کردم ولی الان یادم نمیاد که یوکی چی گفت ؟ پنجره رو بستم و رفتم رو تخت دراز کشیدم . واقعا حوصلم سر رفته دیگه در این حد تا حالا نشده بود . دوباره رفتم سر میز و ادامه کتاب رو خوندم .... کتاب رو بستم و گذاشتم تو کتابخونه. یهو پنجره اتاقم باز شد و یک نفر اومد تو و پنجره رو سریع بست . ماسکش رو برداشت و گفت : وای کوران دلم برات تنگ شده بود . تا اومد بغلم کنه نگهش داشتم و گفت : نیلی کی گفت بیای اینجا ؟ نیلی گفت : ها چی شده چند روز دیگه عروسیته خوشتیپ ولی من چی ؟ گفتم : تو رو نمی دونم ولی دیگه رابطه ما کاملا تموم شده . نیلی پرید رو تخت و گفت : تموم شده هی باشه ولی یه چیزی رو یادت باشه به این راحتی ها نمی زارم . از اتاق خارج شد .
نمی تونستم نیلی رو ول کنم اگه بره سراغ یوکی خیلی جالب نمیشه . ( خبر نداره بیش یوکی بوده 😂 ) . ___ ۳ روز بعد ____ از زبان یوکی : دوین گفت: بخدا از پرواز جا می مونیم . یهو نیلا گفت : یوکی یوکی یوکی خوش بحالت . گفتم : چرا ؟ نیلا گفت : کلو کوران رو هم دعوت کرده . تعجبم کردم گفتم : نمی دونم بیاد یا نه . هانی گفت : اون قراره نامزدت بشه پس می تونی راضیش کنی بگو بخاطر من . گفتم : واقعا چرا دوست دارید شاهزاده کوران بیاد . کاترین گفت : چون خیلی باحاله دوست دارم باشه . همه گفتن اره باشه بهتره .
به کوران زنگ زدم _ سلام خوبی ؟ + سلام هوم تو خوبی ؟ _ خوبم شاهزاده یه درخواستی داشتم یه لباس مهمونی آماده کنید . _ هن چرا ؟ گفتم : واقعیتش اینکه تولد کلو هست تو کانادا شما رو هم دعوت کرده خیلی اصرار داره لطفا دعوتش رو رد نکنید ... بالاخره کوران رو راضی کردم وای چقدر سخت بود . هانی گفت : خب چی شد ؟ گفتم : راضیش کردم دم فرودگاه منتظرش میشیم . دم فرودگاه منتظرش شدیم . هلن گفت : چرا نمیاد ؟ یوهی گفت : نکنه الکی گفته باشه ؟ گفتم : نخیر الان پیداش میشه . نیم ساعت گذشت ولی نیومد . یوهی گفت : دیدی گفتم نمیاد الکی گفت . یهو یکی از پشت یوکی گفت : هِ الکی حرف نزن . بدبخت یوهی ۲۰ متر پرید بالا . خندم گرفت .
دوین گفت : وای منم واقعا ترسیدم خب بریم . هانی گفت : شاهزاده... کوران گفت : هیس هیچ کس حق نداره بهم بگم شاهزاده یا اسم کوچیکم یا آیکو صدام کنید . یهو یاد اون شب افتادم که آیدو گفت آیکو ... آیکو پس اسم دوم شاهزاده هست . هانی گفت: آها باشه تا اومدیم داخل فرودگاه بشیم یکی گفت : وای اولین مهمونی دو نفره به به . من و کوران برگشتیم و نگاه کردیم . کوران گفت : باز که تویی . نیلی گفت : هیییی . اومد دست کوران رو از تو دستم جدا کرد و پرید بغلم کوران ولی کوران هیچ عکس العملی نشون نداد . نیلی گفت : خیلی بدی . هانی اومد پیشم و گفت : خانم کی باشن ؟ گفتم : این نیلی قبلا با کوران بوده . نیلی گفت : بریم کافه؟ کوران نیلی رو از خودش جدا کرد و گفت : نوچ . دوین گفت : یعنی قبلا با هم بودن ؟ گفتم : ارع . دوین گفت : تازه داری به من میگی ؟ اصلا خودت می دونستی ؟ گفتم : می دونستم که گفتم . کوران گفت : نیلی برو به سلامت اینقدر اذیت نکن . هانی گفت : بچه ۸ دقیقه دیگه پروازه زود باشید . توجهی به نیلی نکردم و دست کوران رو گرفتم و داخل فرودگاه شدم داشتیم از پله ها می اومدیم پایین که یهو پای یوهی به یکی از پله ها گیر کرد و ...
تو تست بعدی می گم سایه یعنی چی
مثل همیشه غلط املایی داشت ببخشید