سلام، متاسفم که انقدر دیر داستانو گذاشتم. چون گوشیم یه چند روز بود که هنگ کرده بود برای همینم بردمش تعمیر و تعمیرش طول کشید. ازین به بعد سریعتر پارت ها رو میزارم تا جبران شه. 🌹 بازم ببخشید...
ریو از پشت دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با اعتراض گفت : پس من چی؟ منم خانوادتم دیگه نه؟! سرشو نوازش کردمو گفتم : آره تو هم هستی..! دستاشو از دور کمرم برداشت و لبخندی زد. آنتونی خداحافظی کرد و به سمت در رفت ، امیلی هم دنبالش رفت. فقط من موندم و ریو... کتاب رو روی مبل گذاشتم و به ریو گفتم : نمیخوای بری حموم؟! ریو گفت : آه... چرا! و به سمت حموم دوید...
حوله رو به ریو دادم و اونم اومد بیرون و رفت توی اتاق. بعد از دقایقی با یک تیشرت سفید و یک شلوارک قهوه ای از اتاق بیرون اومد. با قدم های آهسته به سمت آشپز خونه رفت و در کابینت رو باز کرد و بسته بیسکوئیتی رو برداشت و با خوشحالی گفت : ایول بيسکوئيت!... لبخند روی لبم نشست، پرسیدم : مگه شیاطین هم بیسکویت میخورن؟! از آشپز خونه بیرون اومد و به سمت کاناپه شیرجه زد، اونقدر با شتاب شیرجه زد که پایه های جلو مبل یک متر از زمین فاصله گرفت و بعد اومد سر جاش. با صدای آرومی گفتم : این چه وعضش بود؟...! خنده بامزه ای کرد و با ذوق گفت : شیرجه مخصوص ریو...! 😁 آهی سر دادم و دستمو روی قلبم که محکم میتپید گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : عجب بچه شیطونی هستیا...!؟ نگاهی به ریو که با اشتها بیسکویت ها رو میخورد انداختم و گفتم : خیلی بیسکویت دوست داری؟ در حالی که بیسکویت بعدی رو تو دهانش میذاشت سری به علامت مثبت تکون داد. تو دلم خنده ای کردم و دستمو دراز کردم تا یه بیسکویت بردارم...
بعد از خوردن بیسکویت میخواستم برم حموم. حوله رو برداشتم و انداختم روی شونم، در حموم رو باز کردم و میخواستم برم تو که ریو آروم گفت : تنهایی میترسم... اگه یکی بیاد و بخواد...) حرفشو قطع کردم :( نگرانیت برای چیه؟! الکی به دلت بد راه نده ریو...! هیچ اتفاقی نمیفته... باشه؟! ) روبروش ایستادم و دستمو روی گونش گذاشتم و نوازشش کردم. لبخند گرمی بهش زدم و گفتم : باشه...؟! ریو لبخند محوی زد و اروم گفت : باشه! دستمو از روی گونش برداشتم و داخل حموم شدم و در رو بستم. هنوز کف حموم خیس بود. قدم اول رو برداشتم و دوم رو هم میخواستم بزارم که پام لیز خورد، وقتی افتادم سرم به دیوار خورد و صدای غیژژژ بلندی تو حموم پیچید.از درد فریاد کوتاهی کشیدم. گیج بودم فکر کنم ضربه آن چنان بود که مغزم شدید جابجا شده. به سختی بلند شدم و سعی کردم تعادلم حفظ کنم. خیره به در بودم که یه دفعه...
در حموم کامل باز شد و ریو با صدایی وحشت زده گفت : چه اتفاقی ....!) جیغ کشیدم و با فریاد گفتم : ریو! درو ببند! لباس تنم نیست!!! ریو که صورتش سرخ شده بود سریع درو بست و از پشت در بلند گفت : معذرت میخوام...! سعی میکنم از حافظم پاکش کنم. سرخ تر شدم و تو دلم گفتم : عمرا بتونی...! بعد از این اتفاقا، وارد وان شدم و نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم. بعد از تقریبا ده دقیقه، حوله رو دور خودم پیچیدم و اومدم بیرون. ریو روی کاناپه نشسته بود و داشت کتاب قدرت رو میخوند. با تعجب گفتم : چیکار میکنی؟! تا صدای منو شنید کتابو بست و گفت : ببخشید بدون اجازه برداشتمش. حوله رو سفت تر کردم و گفتم : عیبی نداره حالا چیکار میکردی؟!... ریو گفت : میخواستم ببینم منم میتونم مثل تو جادو کنم یا نه!... خندیدم و گفتم : الکی تلاش نکن. فقط من میتونم از کتاب استفاده کنم. بین من و کتاب یکجور پیونده خاصی بر قراره، که هیچ کس نمیتونه پاره ش کنه!... پس فقط من میتونم جادو کنم. ریو که شیر فهم شده بود سری به علامت مثبت تکون داد و گفت : چه جالب!... رفتم لباسامو عوض کردم. یک بلوز قرمز پوشیدم، با یک شلوار مشکی راحتی. موهامم شونه زدنو دم اسبی بستم. وارد حال شدم. میخواستم بشینم که یه دفعه...
صدای در زدن اومد. احتمالا آنتونی و امیلی بودن. رفتم سمت در و دستگیره رو چرخوندم و بازش کردم... و از چیزی که دیدم نفسم بند اومد...
دو تا مرد با شنل های سیاه جلوی در وایستاده بودن. جیغ خفه ای کشیدم. با وحشت در رو هل دادم تا بسته شه اما یه دفعه یکی از مرد ها پاش رو لای در گذاشت و بعد با دستش در رو به داخل هل داد. منم که زورم به اونا نمیرسید. در رو به شدت هل دادن و من سکندری خوردم و افتادم روی زمین. قلبم از شدت ترس محکم تو سینم میتپید. سرمو چرخوندم و ریو رو که با وحشت من رو نگاه میکرد دیدم. با صدایی لرزون گفت : وای نه!!!... اما دیگه دیر بود... مرد های شنل پوش وارد اتاق شدن. یکی از اونا به سمت من اومد و مچ دستمو گرفت. منم محکم یه لگد به پاش زدم و گفتم : ولم کن عوضی!... آخ کوتاهی گفت و مچ دستمو ول کرد و زانوش رو مالید. منم از فرصت استفاده کردم و به سمت ریو دویدم. ریو که هنوز از شک در نیومده بود نگاه کوتاهی به من کرد و بعد فریاد زد : مواظب باش...! فرصت نکردم بچرخم و همون لحظه به طرف دیوار پرت شدم و از درد فریادی کشیدم. یکی از شنل پوش ها منو به طرف دیوار پرت کرد... به سختی بلند شدم و به طرف ریو رفتم که یه دفعه...
شنل پوش دوم که روی صورتش یه زخم بزرگ بود به طرف ریو خیز برداشت و دستمالی رو جلوی دهنش گرفت و چند ثانیه بعد ریو از هوش رفت. اما قبل از اینکه بیوفته شنل پوش اون رو تو بغلش گرفت و از خونه خارج شد. با تمام وجود داد زدم : ریووووووو...!؟ اما اون صدام رو نمیشنید. از عصبانیت داد زدم : از ما چی میخواین... ؟! شنل پوش با سرعت برق به سمتم اومد و در گوشم گفت : خودت میفهمی! و بعد مایعی رو توی دهنم ریخت و بیهوش شدم...
صدای فریاد بلندی که شنیدم منو مجبور کرد که چشمام رو باز کنم. صحنه روبرو... اصلا انتظارش رو نداشتم. روی زمین یک مثلث بزرگ با شکل های عجیب غریب کشیده بودن. من هم روی یکی از گوشه های مثلث بودم. می خواستم بلند شم اما متوجه شدم که دست و پام بستس! نفس هام بریده بریده شده بود. به دوروبر نگاهی انداختم و دیدم که آنتونی و امیلی هم اونجا بودن و هرکدومشون هم روی یکی از مثلث ها بودن. داد زدم : آنتونی!... امیلی! چشماشون رو باز کردن و به من خیره شدن. با صدای بلند ازشون پرسیدم: ما کجاییم؟! امیلی هم که شکه شده بود. گفت : نمیدونم!!! دو رو بر تاریک بود و فقط با چند مشعل روشن شده بود. اونا که تازه بیدار شدن پس اون صدای فریاد کی بود؟! یه دفعه متوجه ریو شدم و با نگاهم دنبال ریو گشتم. و در وسط مثلث ریو رو در حالی که اشک میریخت وفریاد میکشید، یافتم.
چرا پارت بعد نمیاد😐
آماده نیس💚
عالی عالی خیلی پرتغالییی
قربونت ❣️😘
سلام :)
خیلی هم عالی پرتقالی 💙😆
مرسی
عالیییییییییی بود💖💖💖💖
💖💖
عاااالللییی
مرسیییی😘😘