
امیدوارم خوشتون بیاد. لطفا نظراتتون رو در باره ی داستان بگید. مممنون خوب بریم ادامه داستان.
جونگکوک : اخه به چه حققییی؟؟؟ وی : اولش میخواستیم پول برداریم ولی همشون خیس بودن. مجبور شدیم. جیمین : بعدا برات میریزیم. وی : خوب الان چی کار میکنیم؟؟ جونگ کوک : نمیدونم بیمارستان که نمیتونیم بریم. جیمین : باید بریم دنبال رز یعنی الان کجاس؟؟؟ چه بلایی سرش اومده؟؟؟ وی : بچه ها من امروز باید یه سر برم جایی. جونگکوک : کجا؟؟ وی : نمیتونم بگم نگران نشین جیمین : الان باید بری؟؟؟ خبری شد ما رو هم در جریان بزاری ها. وی: اره هر چی زودتر برم بهتره باشه. وی رفت داخل اتاق تا لباساش رو عوض کنه. جیمین : خوب حاضر شو تو هم باید اتاقو تحویل بدیم دیشب قول دادیم. جونگکوک : اره باید بریم دنبال رز بگردیم. وی از اتاق اومد بیرون تیپ ساده ای زده بود. جونگکوک رفت تو اتاق تا لباساشو عوض کنه.
جیمین صبحونه ش رو تموم کرد. و وسایلش رو جمع کرد. جونگکوک هم لباسش رو پوشیده بود. جیمین هم رفت تو اتاق تا حاضر بشه. همشون حاضر بودن. از اتاق اومدن بیرون درش رو قفل کردن و کلید رو بردن پایین. وی رفت سمت میز مسئول پذیرش. وی : سلام خانم : سلام میرید؟؟؟ وی : بله خیلی مممنون. خانم : ببخشید میتونم اسمتون رو بدونم؟؟ وی : بله کیم تهیونگ از بیمارستان ..... خانم : خیلی ممنون شما دکتر خیلی خوش اخلاقی هستید تا الان هر چی دکتر اومده بود هتلمون اخلاقاشون خیلی بد بود. نه تنها خودتون بلکه دوستانتون هم خوش برخوردن. بفرمایید. وی : این چیه؟؟ خانم : اقامتتون اگه بازم مشکل داشتید میتونید بیاید تا مدت یک سال گارانتی داره. وی : خیلی ازتون مممنونم خدانگهدار. خانم : به سلامت. جیمین : چیشد چقدر طولش دادی؟؟؟ وی : بیا جونگکگک : این چیه؟؟؟ اقامت یه ساله؟؟ جیمین : عالیه. وی : اوهوم خوب دیگه باید بریم خداحافظ کاری داشتین زنگ بزنید. من دیگه میرم. موفق باشید. جیمین : همچنین.
وی ازشون دور شد و کم کم از دیدشون ناپدید شد. جونگکوک : خوب اینم از وی حالا کجا رو باید دنبالش بگردیم؟؟؟ جیمین : واقعا نمیدونم ولی از به چیز مطمئنم بالاخره پیداش میکنیم. جونگکوک و جیمین همین جور تو خیابون ها میگشتن تا رز رو پیدا کنن. بریم اون طرف. وی از تاکسی پیاده شد و پولشو پرداخت کرد. نفس عمیقی کشید و وارد شد. وقتی رفت تو خیلی ها تعجب کردن و خیلی ها خوشحال شدن. قبل از اینکه وی کارشو شروع کنه یکی از دکترا جلوشو گرفت. دکتر : مدیر کارتون داره. وی همراهش زفت پیش مدیر. تقه ای به در زد و وارد شد. مدیر : به به کیم تهیونگ اینجا چی کار میکنی؟؟ به چه رویی اینجا اومدی؟؟؟ میدونی از وقتی که تو پاتو گذاشتی تو بیمارستان همش برامون دردسری؟؟؟ تو مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونی. هیچ وقت به دردمون نخوردی و نمیخوری نمیتونی جراحی کنه حتی یه چاقو کوچیک نمیتونی دستت بگیری به خاطر یه ترس مسخره اعتبار بیمارستان رو خراب کردی فکر کردی من میزارم ؟؟؟ اینجا یکی از بهترین بیمارستان های کشوره همه دکتراشون با استعدادن تو چی؟؟؟ الانم که دستت شکسته دیگه کلا نمیتونی کاری کنی. همون بهتر. وی فقط سرشو پایین نگهداشته بود خیلی حالش بد بود واقعا به هیچ دردی نمیخورد؟؟ این همه درس خونده بود ولی مدیر درست میگفت همه دکترا بهش میگن احمق فقط جونگکوک و جیمین باهاش خوبن. تحمل این همه سختی سخت بود. چی میتونست جواب بده چی کار باید میکرد؟؟ خیلی ناراحت شده بود. مدیر : ببینم میدونی اعصاب دستت پاره شده؟؟ میدونی دیگه هیچ وقت نمیتونی کاری انجام بدی؟؟ به طور واقعی شبیه یه اشغال بی مصرف شده. حداقل اونا یه بار مصرفن ولی تو چی؟؟ فکر نکن برت میگردونم بیمارستان شاید جونگکوک و جیمین رو برگردونم اونا خیلی باتجربه تر از تو ان. ولی تو نه تو راه اشتباهی رو انتخاب کردی وقتی میترسی چاقو دستت بگیری چطور میخوای دکتر بشی؟؟؟؟؟؟ برای چی اومدی اینجا؟؟؟ وی سعی داشت بغضشو پنهان کنه ولی موفق نبود با صدای گرفته و لرزونی که از ته چاه در میومد زمزمه کرد. وی : ک.کاری دارم باید انجامش بدم. اشک تو چشماش جمع شده بود سرشو پایین اورد تا مدیر نفهمه.
مدیر : من نمیزارم یه لحظه دیگه اینجا بمونی زمانی که یکی از بیمارا رو کشتی بس نبود؟؟؟ وقتی بیمار از بیمارستان فرار کرد تو کجا بودی؟؟؟ چه غلطی میکردی؟؟؟ تو باعث این اتفاقی. وی نمیتونست تحمل کنه بیشتر از این دنبال دردسر هم نمیگشت. پس فقط سکوت کرد مدیر داست تحقیرش میکرد. اون مسئول مرگ بیمار بود؟؟ ایا اون مقصره که رز فرار کرده؟؟؟ ذهنش قفل کرده بود بدون هیچ حرفی از اتاق مدیر بیرون اومد اخرین صدایی که از مدیر شنید این بود. مدیر : تو خیلی احمقی. وی یه جایی رو میخواست تا گریه کنه. ولی اینجا جاش نبود. اروم اروم از پله ها پایین میومد. دکتر : هی تو باید به بیمار سر بزنی. وی اونو کنار زد و به اتاقش رفت. دکتر : اون چش بود؟؟ پسره ی احمق. در اتاقو باز کرد. نصف بیشتر خاطراتش با جیمین و جونگکوک بود. و نصف بیشترش زماناییه تحقیر میشد. همیشه یکیشون دلداریش میدادن ولی این دفعه کسی نبود. لبخند تلخی زد و از اتاق خارج شد. باید اخرین کارشو به عنوان یه دکتر که نه رزیدنت سال اولی انجام میداد. به سمت یکی از دکترا رفت همونطور که سرش پایین بود زمزمه کرد : جواب ازمایش. دکتر : هی حالت خوبه؟؟ رنگت پریده خوبی؟؟؟ وی : جواب ازمایش. دکتر : باشه حاضره بیا. وی تشکر کرد و از بیمارستان خارج شد.
اسمون هم ابری بود. انگار میخوایتن با هم گریه کنن. وی گوشیشو روشن کرد و پیام جیمینو دید. جیمین : سلام کارت تموم شد به این ادرس بیا هنوز پیداش نکردیم. بعد از خوندن پیام گوشیشو خاموش کرد. به سمت ادرس رفت کلاه هودیشو سرش گذاشت بارون کم کم شدید تر میشد.... از جوابی که تو پاکت بود مطمئن بود باز با این حال که متنشو نخونده بود.
ممنون منتظر پلرت بعدی باشید. صفحه بعدی بزنید.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
مثل همیشه عالی بود😘😍❤
خیلی ممنون اجی جونم:)