خب دوستان این قسمت قسمته اخر فصل ۱ هستش و اسمه داستان یه کوچولو عوض می شه میشه اسمه قسمته بعد 👈🏻معجزه اسا s2 p1 .
از زبان مرینت. رفتم بالا توی اتاقم روی تختم دراز کشیدم . گفتم تیکی ادرین خیلی مهربونه و هوامو داره ولی لایلا قرار من یکی از مهم ترین لحظات زندگیم در کنار لایلا باشه اون قرار کلی منو اذیت کنه . تیکی گفت . مرینت خودتو ناراحت نکن تو ادرینو داری . گفتم . راستی تیکی من قراره دوباره برم نیویورک پس یعنی جیمی هم تو اون شهره و شاید تو همون دانشگاه باشه . تیکی گفت . مرینت راست می گی پس باید چی کار کنیم . گفتم کاری نمیشه کرد تیکی دیگه ثبته نام کردیم و دیگه وقت نداریم برای ثبت نام . امشب با نگرانی خوابیدم . صبح شده. بعد صبحونه با جولی رفتیم سمت مدرسه به جولی گفتم . جولی تو گفتی هر جا که لوکا بره می ری پس از لوکا پرسیدی می خوای کجا برید . جولی گفت . ما قرار بریم تو چین درست بخونیم و شایدم همون جا زندگی کردیم و یه چشمک زدش . دوتایی خندیدیم
رفتم توی مدرسه . نمی خواستم راجب این موضوع که جیمی هم ممکنه اونجا باشه به ادرین بگم که ناراحت نشه . رفتم کنار ادرین توی مدرسه نشستم یکم توی خودم بودم . ادرین گفت . مرینت چیزی شده . گفتم . نه چیزی نشده بخورده نگرانم چون قرار هستش با لایلا و فیلیکس زندگی کنیم . ادرین گفت . مرینت نگران نباش تا زمانی که زنده هستم هیچکس هیچکس نمی تونه تو رو اذیت کنه . خامپ بوستیه گفت . بچه ها این اخرین هفته ای هستش که شما رو می بینم و خیلی خوشحال که تو این روز ها پیشه هم بودیم و دیگه باید جدا شیم پس تو این اخرین هفته مدرسه باهم مهربون باشید تا خاطره خوبی داشته باشیم . همه بچه ناراحت و خوشحال بودن . من ولی چون نگران بودن اصلا عکس العملی نشون ندادم .
ادرین گفت . مرینت حالت خوبه . گفتم . خوبم یکم سرم درد می کنه . بعد اینکه مدرسه تموم شدش . ادرین اومد پیشم دستمو گرفت و گفت . مرینت حالت خوبه اصلا امروز مثل همیشه نیستی . گفتم خوبم ادرین یکم ناراحتم که از دوستام جدا می شم . ادرین گفت . مرینت می دونم راستشو نمی گی ولی اگر نمی خوای به من بگی پس به من ربطی نداره خب پس فردا می میبینمت . گفتم . شب نمیای دنبال . راجب بانوی شرارت یکم حرف بزنیم . ادرین گفت . باشه شب بیام خدا حافظ بانوی من . رفتم خونه این موضوع خیلی رفته بودش رو مخم یک لحظه دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و شروع به اشک ریختن کردم و توی دلم می گفتم کاشکی به اردو نمی رفتم .
تیکی گفت . مرینت یکم استراحت کن خیلی بود خودت فشار اوردی . گفتم . راست می گی تیکی من یکم می خوابم منو برای قرار با گربه بیدار کن . تیکی گفت باشه تو یکم استراحت کن . من گرفتم خوابیدم . چند ساعت بعد . تیکی منو بیدار کردش رفت دستو صورتمو شستم و منتظر ادرین بودم که بیاد . ۱ ساعت بعد . ادرین نیومده بودش ۱ ساعتی بودش که منتظر بودم دیگه کم کم داشتم فکر می کردم که از دستم ناراحته . یک لحظه یه صدایی رو سقف شنیدم دیدم ادرین اومدش . سریع پریدم بغلش . گفتم . چرا دیر کردی داشتم فکر می شدم که از دستم ناراحتی . ادرین گفت . از دستت ناراحت نیستم ولی هنوز فکر می کنم یه چیزی رو ازم پنهان می کنی . گفتم . ادرین چرا انقدر بهم بی اعتمادی . ادرین گفت . خودمم نمی دونم . گفتم . می خوای با هم بریم یکم دور بزنیم . ادرین گفت . باشه . رفتیم روی ساختمون ها پریدم که دیگه خسته شدیم و روی یه ساختمون نشستیم . گفتم .ادرین اگه ما قراره بریم دانشگاه خارج کشور بانوی شرارت رو چی کار کنیم . ادرین گفت . معجزه گر اسب جی تونیم با اون خودمون رو تلپرت کنیم . گفتم . نمی تونیم تا اخر دانشگاه از این روش استفاده کنیم . ادرین گفت . چاره ی دیگه نداریم . گفتم ادرین تو منو چقدر دوست داری . ادرین گفت . قدر تمام دنیا . گفتم ولی من اصلا دوست ندارم . ادرین گفت . چرا . گفتم . چون من عاشقتم . سرمو روی شونه ادرین گذاشتم و خوابیدم .
ادرین منو دوباره شب منو بغل کرد و بردش خونه و روی تختم گذاشتم . زمان : بعد مدرسه . الیا اومد پیشم و گفت . مرینت میای دوتایی بریم پارک . گفتم . باشه . دوتایی رفتیم پارک روی یکی از نیم کت ها نشستیم . الیا گفت . مرینت من تو خیلی دوستای خوبی بودیم و می مونیم من و نینو امروز پرواز داریم . من اشکم تو چشمام جمع شده بودش و الیا رو بغل کرده بودم . الیا هم گریه می کردش که نینو اومدش و گفت . از این صحنه باید عکس گرفت و از ما عکس گرفت . الیا گفت دیگه باید برم بهت قول می دم که دوباره هم دیگه رو ببینیم . من گفتم . الیا خیلی دوست دارم تو بهترین دوست من هستی . الیا ازم خدا حافظی کردش و رفت . من ۱ ساعت روی نیم کت نشستم و گریه می کردم . رفتم خونه و خوابیدم .
بخاطر اینکه داستان رو پیش ببریم ۱ هفته میریم جلو یک روز مانده به پرواز . از زبان مرینت . امروز باید ساکمو می بستم . ساکمو از بالای کمد اوردم پایین . لباسامو گذاشتم توی ساک ،اومدم دفترچه خاطراتمو بزرام توی ساک کی درش باز شدش . عکسای خاطراتم همه افتادن از دفتر بیرون . اومدم جعمشون کنم که دیدم ادرین پشته سرمه و اومد دستشو دور گردم حلقه کرد و گفت چی کار می کنی . گفتم . دارم ره عکس هام نگاه می کنم عکسایی که تو این دوره ها گرفتیم . عکس اون روزی که من تو با هم رقصیدیم . عکسی که اولین بار لیدی باگ ظاهر شدش . عکسی که اولین بار هم رو ب*و*س*ی*د*ی*م ادرین گفت. مرینت این عکسارو برام همه رو بفرست راستی من ساکمو بستم فردا میام دنبالت تا بریم فرودگاه . گفتم باشه . بعدش ادرین رفت . من عکس هارو جمع کردن و بقیه وسایل هارو جمع کردم.
بعد اینکه ساکو جمع کردم مامانم اومد بالا و گفت . مرینت دختر مطممنی که می خوای بری . گفتم اره مامان . مامان گفت . پس مراقبه خودت باش دختر . گفتم مامان من فردا میرم چرا الان گریه می کنی . مامان رفتش پایین من یکم خوابیدم و برای شام مامان بیدارم کردم . رفتم پایین دیدم بابا یه کیک خدا حافظی برام درست کرده . گفتم بابا دستت درد نکنه . بابا گفت . مرینت مراقب خودت باش . من همو بغل کردیم . فردا صبح . تیکی بیدار کردش از مامان بابا خدا حافظی کردم و دیدم ادرین اومده دنبال . مامان بابام داشتن گریه می کردن سوار ماشین شدم و رفتیم فرودگاه من تو فکر این بودم که چطوری جعبه معجزه اسا رو رد کنم ساکو وسایل هارو رد کردیم به ادرین گفتم انگشترتو بهم بده . ادرین انگشتر رو بهم دادش ادرین رد شدش من یه فکری کردم . من اومد برم و خودمو زدم بیهوشی مردم درم جمع شدن و ادرین اومد جعبه رو برداشت و از بالا پرت کرد سمت اونور رفتش اونور . بعد من گفتم حالم خوبه و رفتم ( بگم معجزه گر خودمون هم گذاشتم توی جعبه ) رفتیم سوار جت شخصی ادرین شدیم منو ادرین کنار هم نشستیم و لایلا و فیلیکس پشته ما من سرم رو روی شونه ادرین گذاشتم و دسته ادرین رو سفت فشار می داد چون اولین باری بود که سوار جت می شم اصلا من سوار هواپیما هم تا حالا نشده بودم .لایلا از پشت گفت . مرینت اولین بارته که سوار هواپیما می شی . که ادرین گفت . لایلا این جته نه هواپیما . جت بلند شدش و من دسته ادرین رو فشار می دادم ادرین گفت مرینت دستم
من گفتم . ادرین من خیلی خوابم میاد من می خوابم . ادرین گفت . بخواب بانوی صبحه خوبی داشته باشی . گفتم بامزه شدی . ادرین گفت . باشه اگه ناراحت می شی دیکه شوخی نمی کنم . گفتم ادرین . دوست دارم . سرمو روی شونه ادرین گذاشتم و خوابیدم . وقتی از خواب بیدار شدم وقت ناهار بودش . ادرین گفت مرینت عشقم بلند شو . بیدار شدم . و ادرین گفت . مرینت چی می خوری برای ناهار . گفتم هرجی تو بخوری منم می خورم . تو ی عالمه خواب بودم که دیدم غذا رو اوردن . استیک بودش . غذا رو خوردیم و ادرین گفت . مرینت حالا من بخوابم . گفتم بخواب ولی منم می خوابم . من سرمو گذاشتم روی شونه ادرین و ادرین سرشو گذاشت روی سره من . وقتی بیدار شدم یا این صدا بیدار شدم . ( به نیویورک خوش امدید )
خب دوستان داستان تموم شدش امید وارم خشتون اومده باشه و از قسمته بعد اسمه داستان معجزه اسا s2 p1 هستش نظر فراموش نشه
خدا حافظ