پارت ۶ برای میراکلوری های عزیز😊❤
فردا در مدرسه_____+الیا...الیا:هی دختر کجایی تو ...+ببخشید بریم کلاس...دویدیم سمت کلاس..چیزی که دیدم رو باور نمیکردم ..... ادرین کنار یه دختری مثل خودش که موی طلایی و چشم سبز داشت نشسته بود و نینو هم نیمکت اخر ...اروم رفتیم پیش نینو...الیا:هی نینو این کیه؟..نینو:این دختر خاله ادرینه و اسمش...خانم بوسته اومد و الیا دسپاچه شد و همونجا کنار نینو نشست..منم رفتم تنهایی سر جام نشستم که کلویی گفت: خانم میشه برم کنار مرینت بشینم چون سابرینا همراه باباش به مکزیک رفته و منم تنهام..بوستیه: البته کلویی.خب دوتا دانش اموز جدید داریم اولی دختر خاله ادرینه....اومد جلو گفت:سلام به همه من لیانا هستم و از دیدنتون خوشبختم...همه:سلام لیانا ...و رفت نشست...خانم بوستیه ادامه داد: و نفر بعدی و یهووو لوکا وارد و گفت: سلام به همه من لوکا کافین هستم...همه: سلام لوکا...و رفت نیمکت اخر تنها نشست ....دیدم کلویی سرخ شده و منم یه فکر شیطانی به سرم زد😈
+خانم بوستیه اجازه هست...بوستیه: بله مرینت...+خانم بوستیه لوکا تازه به کلاس ما اومده و به یه نفر نیازه که بهش درس رو یاد بده و از اونجایی که کلویی درسش خوبه میتونه کمکش کنه...خانم بوستیه: فکر خوبیه ...یهو کلویی که اصلا حواسش نبود گفت:چ.چی؟منم سریع دویدم نیمکت اخر و لوکا هم بلد شد و گفت:اگه کلویی نمیخواد ن مشکلی ندارما..دستم گذاشتم رو شونه لوکا و براش یه چشمک زدم اونم که فهمید که فهمیدم موصوع رو سرخ شد+معلومه که میخواد..کلویی: من مشکلی ندارم و رفتن کنار هم نشستن...(زنگ تفریح)کلویی:مرینت خیلی بد جنسی..+من فقط دوتا ع.ا.ش.ق.رو به هم رسوندم...دوباره سرخ شد..کلویی:هی ...من و الیا هم خندیدیم
از زبان ادرین: امروز وقتی داشتم میرفتم مدرسه پدرم اوند جلو در و گفت: ادرین مهمون داریم و یهو لیانا و خاله لیا وارد شدندن...خاله:وای ادرین چقدر بزرک شدی.._ممنونم خاله...لیانا:سلام ادرین..._سلام لیانا(از لیانا خوشم نمیاد اون از بچگی همش بهم می چسبید و بهم علاقه داشت ولی من برام مثلا یه دوست بود..یه فامیل)_من بایدبرم مدرسه خداحافظ...لیانا: منم میام تو مدرستون ثبت نام کردم..._چ..چیییی؟...لینا: اگه نمیخوای نمیام .._اوه نه بیا بریم ...و بعدشم که میدونید....زنگ تفریح رفتم کنار نینو که یهو لیانا دشت منو گرفت و برد اونور..._چیشده لیانا؟...لینا:تودرسام بهم کمک کن.._الان؟خب میریم خونه کمکت میکنم...لیانا:نه الان..._باشه...وچندتا درسو بهش گفتم که زنگ خورد...از زبان لیانا: من عاشق ادرین بودم از همون بچگی..نمیذارم از دستم در بره...در اون موقع که درس ادرین تموم شد و زنگ خورد وقتی همه بجه ها داشتن میفرتن کلاس من اومدم گونه ادرین رو ببوسم که ادرین روشو برگردوند وبه جای گونش ل.ب.ش رو بوسیدم ...از زبان ادرین: اون چی کار کرد...من سرخ شده بودم که دیدم همه دارم ما رو نگاه میکنن...الیا هم کنار مرینت داره عکس میگیره
سریع رفتم سمت کلاس و نشستم سرجام..از دست لیانا خیلی عصبی بودم...از الیا هم خواستم چیزی به کسی نگه و عکس رو پخش نکنه...از زبان مرینت:دیدم لیانا .............. بعد رفتم کلاس دیدم ادرین مثل گوجه شده و لینا هم خیلی عادی کنارش نشسته...برام مهم نبود ...من الان کت رو داشتم ... توکلاس الیا گفت:حالت خوبه مرینت؟+عالیم چطور؟...الیا:اخه بعد از اینکه اون اتفاق توی حیاط افتاد خیلی عادی هستی..+خب چرا عادی نباشم.اون الان دوستمه..الیا:اوکی😳....بعد کلاس .... رفتم خونه و رفتم رو تختم...#مرینت ازت خوبی تو؟...+چرا باید بدباشم تیکی..#اخه تو حیاط...+خب اون دوتا به هم علاقه دارم و من مانعشون نمیشم..#افرین مرینت بهتره بری برای طراحی جلد جگد وسیله بخری...+چیییییییی..وای اصلا یادم نبود من کلی کار دارم تازه قرترم با کت چی...وای..#مرینت اروم باش حل میشه....رفتم سمت مغازه که اکلید و این چیزا بخرم که دیدم ادرین و لیانا با ماشین کنارمون رد شدن و ادرین لیانارو بغل کرده بود...هوفففف مهم نبود بعد خرید اومدم خونه و جلد جگد رو طراحی کردم...بعد تبدیل شدم برم سر قرار که دیدم کتا پیغام داده. 《بانوی من متاسفم امروز واقعا نمیتونم بیام معذرت میخوام...قرارمون برای پس فردا...بازم منو ببخش》
Sana Poorkhlili: سریع رفتم سمت کلاس و نشستم سرجام..از دست لیانا خیلی عصبی بودم...از الیا هم خواستم چیزی به کسی نگه و عکس رو پخش نکنه...از زبان مرینت:دیدم لیانا .............. بعد رفتم کلاس دیدم ادرین مثل گوجه شده و لینا هم خیلی عادی کنارش نشسته...برام مهم نبود ...من الان کت رو داشتم ... توکلاس الیا گفت:حالت خوبه مرینت؟+عالیم چطور؟...الیا:اخه بعد از اینکه اون اتفاق توی حیاط افتاد خیلی عادی هستی..+خب چرا عادی نباشم.اون الان دوستمه..الیا:اوکی😳....بعد کلاس .... رفتم خونه و رفتم رو تختم...#مرینت ازت خوبی تو؟...+چرا باید بدباشم تیکی..#اخه تو حیاط...+خب اون دوتا به هم علاقه دارم و من مانعشون نمیشم..#افرین مرینت بهتره بری برای طراحی جلد جگد وسیله بخری...+چیییییییی..وای اصلا یادم نبود من کلی کار دارم تازه قرترم با کت چی...وای..#مرینت اروم باش حل میشه....رفتم سمت مغازه که اکلید و این چیزا بخرم که دیدم ادرین و لیانا با ماشین کنارمون رد شدن و ادرین لیانارو بغل کرده بود...هوفففف مهم نبود بعد خرید اومدم خونه و جلد جگد رو طراحی کردم...بعد تبدیل شدم برم سر قرار که دیدم کتا پیغام داده. 《بانوی من متاسفم امروز واقعا نمیتونم بیام معذرت میخوام...قرارمون برای پس فردا...بازم منو ببخش》
Sana Poorkhlili: بهش پیام دادم...اشکالی نداری تا فرداشب فعلا...و تبدیل به خودم شدم...#خدارو شکر خیلی خوابم میومد..+ای شیطون بگیر بخواب منم الان میم...و رفت خوابید منم رفتم کنارش خوابیدم...(فردا در مدرسه)توی راه بودم که یهو یاد حرف کاگامی افتادم...اون گفته یکی دیگه رو دوست داره..اون حتما همین لیانا هست...رسیدم مدرسه...+کلوییی...کلویی:سلام مری..+خب؟..کلویی: خب که خب..+اِه بگو دیگه..کلویی:چیرو..الیا: سلام دخترا...ما: سلام..الیا:خب کلویی تهریف کن دیگه...کلویی : چی رو تعرف کنم؟..+دیروز چطور بود ..چی شد..درس یادش دادی ...خوشش اومد... بهش گفتی که بهش علاقه داری؟...کلوی:بابا ترمز بگیر..اصلا کی گفته من بهش علاقه دارم؟..+کلویی دوستای صمیمی همه چیو بهم میگن..کلویی: خب من یکم ..فقط یه ذره از خشم میاد...الیا: به همین خاطره که وقتی میبینیش سرخ میشی و چشات برق میزنه.ها؟..کلویی: بیخیال مرینت..+عمرا...الیا:من مطمئنم اونم از تو خوشش میاد برو بهش بگو..کلویی:چییییی..دیوونه شدید...+بچا بیاین بریم سر کلاس بعدا حلش میکنیم....و رفتیم سر کلاس وقتی رفتیم ادرین و لیانا دست همو گرفته بودن و نشسته بودن ...تا مارو دیدن دستاشونو کشیدند....(نگ تفریح)الیا:کلویی الان وقتشه برو بهش بگو...کلویی:چچییییییی..دیوونه شدید..+برو دیگه..کلویی:نه بچه ها الان ن...+پس من میرم میگم و رفتم سمت لوکا ...صدا کلویی میومد که میگفت..مرینت دیوونه بازی در نیار بیا اینجا ..رومو برگردوندم دیدم الیا کلویی رو گرفته بود و کلویی داره میگه نرو منم خندیدم و راهمو ادامه دادم
نمیخواستم همون دردی رو که من کشیدم اونم بکشه...+سلام لوکا..لوکا:اوه سلام مرینت...+یه سوال ازت میپرسم راستش رو بگو..لوکا:باشه...+از کلویی خوشت میاد؟..لوکا:چ.چیی..خب ..راستش ..ام..چیزه....سرخ شده بود بدبختم..+فهمیدم میرم پس حله..لوکا:چییی.یعنی کلویی از من ...+اره درسته..فعلا....دویدم سمت کلویی و الیا..الیا:چی شد...چی گفت..درست شد دیگه..حله؟..بگو دیگه..هی مرینت...با توهم..+آ.الیا...بزار نفس بگیرم..هو(داره نفس میگیره😂)کلویی:همه چی بهم خورد و اون ازم متنفر شد وای حالا چی کار کنم...+حله..الیا:ایول دختر..کلویی:چییییییییییییی...وا.واقعا شوخی نکن...+بعد مدرسه پل هنر میای دیگه؟...کلویی:چرا..+من و الیا میخوایم بریم..الیا: اما م...براش چشمک زدم..الیا:اره دختر باید بیای ....کلویی: ببینم چی میشه..(بعد مدرسه)همراه الیا و کلویی رفتیم پل هنر من به لوکا هم گفته بودم بیاد...رفتیم اونجا و طبق برنامه ریزی من اندره هم اونجا بود...اندره: دوستی قوی که هیچ وقت جدا نمیشه...به من و الیا اشاره کرد..هلو و بلوبری...به من و کلویی...بلوبری لیمویی....کلویی و الیا....هلویی و لیمویی....سریع گفتم:بلوبری و هلویی لطفا...کلویی: بچه ها...اندره نگران نباش خانم جوان یه طعم مهصوص برات دارم...ابی روشن به رنگ چشم و ابی با تکه های شکلات سیاه به رنگ موهاش..الیا:دقیقا خودشه..کلویی:هی...یهو لوکا اومد ولی پشت کلویی بهش بود...بهش اشاره کردم که بستنی بگیره و دنبالمون بیا
بستنیشو گرفت (لیمویی و ابی روشن)اومد دنبالمون....روی یه نیمکت نشستیم و یهو گفتم:الیا من گوشیمو کنار بستنی اندره جا گذاشتم بیا برم بیاریمش...و دستشو گرفتم و کشیدمش پشن یه درخت ...دیدم کلویی شک زده شده که یهو لوکارو دید و بلند شد ...بعد دوتاییشون نشستم و لوکا که سرخ شده بود یه چیزی گفت و کلویی هم کپ کرد و سرخ شر بعد دوباره کلویی یه چیزی گفت و هردو سرخ شدن ..چون دور بودیم صداشون نبود...ایا که تمام مدت داشت فیلم میگرفت...الیا:بیا بریم کنارشون..+نه بزار ی...دستمو کشید و رفتیم کنارشون...تا رسیدیم لوکا سرخ شد ...+خب دوتا مرغ عاشق چی گفتین به هم ... لوکا:بهتره من برم فعلا ....دوید و رفت و یه چشمک برای کلویی زد ...الیا: خب چی گفت..کلویی:وایسا ببینم کار شما بود درسته؟....الیا: زدی به هدف دختر اما همش فکر مرینت بود...+خیلی بهم میاینا..کلویی: مرینت ..من ..من ..... و پرید بغلم و کریه کرد...کلویی: من خیلی ممنونم مرینت کار بزرگی در حقم کردی....الیا: هییی پس من چی...کلویی:از توهم ممنونم الیا از همتون ممنونم...بعد هم بستنیامونو خوردیم...تو راه خونه بودی دیدیم ادرین لیانا رو بغل کرده و لیانا خودشو تو بغلش جا کرده اما صورتش معلوم نبود و ادرین داشت لبخند میزد... یه لحظه قلبم تیر کشید...نه من دیگه علاقه ای بهش ندارم ..هوففف...بعد با بقیه خداحافظی کردم و رفتم خونه
افتادم رو تختم ...نه ناراحت بودم و نه خوشحال...تیکی اومد بیرون و گفت:مرینت باهات قهرم. تعجب کردم و برگشتم دیدم روشو کرده اونور...+چرا تیکی مگه من چیکار کردم؟..#چرا بهم بستنی ندادی؟..+چ.چییی وای ببخشید به کل یادم رفت..#شوخی کردم مرینت...+خیلی میخوام بدونم اندره برای تو چه طعمی میزاره..#خودمم میخوام بدونم..+به نظر من مشکی به رنگ خودش و سبز نعنایی به رنگ چشمم ..درسته؟...تیکی شده بود این رنگی👈🏻🔴البته این رنگی بود ولی به هر حال...#چ.چییی نه این چطور نیست...+مگه پلگ مشکی با چشمای سبز نیست؟..#هیییی.کی گفته من اونو دوست دارم.من فقط یه ذره ازش خوشم میاد..+مثل کلویی که یه ذره خوشش میومد اره؟...#مرینت شب بخیر..+😂😂😂شب بخیر تیکی
خب دوستان میدوارم وشتون اومده باشه. بانظراتتون بهم انگیزه بدید.دوستون دارم.خدانگهدار😊🌺