رمانی برای پیشرفت خودم
موهای پریشانش نشان از سختی هایش بود ولی در عین حال لبخند بر لبان سرخش نیرویی درونم ایجاد میکرد که قلبم را تحریک به بوسه ای روی گونه هایش میکرد مگر میشد آنقدر زیبایی در چهره اش را ندید و نخواست او همه جوره خواستنی بود انگشتانش را به نزدیک صورتم برد خانم ؟ خوبید؟ چشمانش برق میزد ولی خودم را سفت کردن و گفتم ام آره خوبم چی میفرمودید دستانش را نزدیک دستانم برد برگه ای چروک شده در دستانش بود آن را در دستانم چپاند و با قطره ای خون که از ریشه دستانش فرود می آمد من را تنها گذاشت
بغض راه گلویم را بسته بود آن غریبه آشنا که بود که مرا چنین داغان کرده بود
برگه چپانده شده در دستانم را بیشتر چروک کردم و با چکیده شدن اولین قطره از چشمانم که آرام آرام سر میخورد آن را بر زمین سرده سرامیکی پرتابی نه چندان آرام کردم در آن لحظه خراب چشمان آن پسر شده بودم و به آن توجه نکردم که چقدر پرتابی دقیق کردم ،جوری که کاغذ درست وسط طرح گل آبیه سرامیک ها افتاد
از شدت فشار دندان هایم روی زبانم مزه خون را در دهانم میچشیدم ولی مهم نبود دستانم که به سمت گونه هایش رفت تغییر درونم احساس کردم ولی آنقدر خسته بودم که تنها ترجیحی که میدادم خواب بود
ادامشو بزارم یا نه دیگه میلش با شما
دوستون دارم ماچ سوال نویسندگیو دوست دارید
نظرات بازدیدکنندگان (9)