
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و ببخشید که دیر شد. بریم دیگه!!!!!.
وارد هتل شدن. مسئول پذیرش تا چشمش به اونا خورد ترسید. خوب معلومه یه پسر بیهوش و همه شون خیس بودن. تلفونو برداشت. بعد از دقایقی مکالمه قطع کرد. و روبه جیمین و وی گفت : بله؟ چه کمکی میتونم بکنم؟؟؟ از قیافش معلوم بود ترسیده. وی : راستش جیمین : برای امشب اتاق میخوایم مسئول پذیرش : دکتر خبر کنم؟؟؟ و به جونگکوک اشاره کرد. جیمین : نه مممنون وی : نه خودمون دک با ضربه ای که جیمین به پاهاش زد حرفش نصفه موند. مسئول پذیرش : خوب هر جور که راحتین بفرمایید اتاق ۸۹ سمت راسته. وی : ممنون کلید رو گرفتن و رفتن سمت اسانسور. همشون خسته بودن. جیمین تا الان با سختی جونگکوک رو کول کرده بود. و تقریبا پاهاش توان نداشتن.
اسانسور ایستاد و در باز شد. اومدن بیرون و وارد راهرو شدن. همینجور به شماره اتاق ها نگاه میکردن تا شماره رو پیدا کنن. وی : بیا اینجاس. وی کیلیدو انداخت و در و باز کرد. جیمین : به نظرت عجیب نیست که پول ازمون نگرفتن؟؟؟ رفتار خانومه عجیب بود. وی : بایدم باشه سه تا پسر خیس و یکی بیهوش میخوای مثبت هم فکر کنه؟؟ وی رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد داشت بیرون رو تماشا میکرد.که چیزی توجههش رو جلب کرد. با صدای تعجب برانگیزی روبه جیمین کرد که داشت با حالت پریشونی دور خونه راه میرفت. وی : جیمین. جیمین : ها؟؟ وی : ماشین پلیس بیرونه. جیمین : به سلامتی من چیکار کنم. وی : خانومه زنگ زده بیاد. جیمین : چی؟ وی : بیا ندیدی مگه تلفونو برداشت و زنگ زد به خاطر همین ازمون پول نگرفت دیگه.. جیمین : الان چیکار میتونیم بکنبم اییی خدااا چرا هر چی بدبختیه سر ما میاد؟؟؟ وی : دارن میان بالا من استرس دارم. جیمین : باید حرف بزنیم باهاشون. لحظاتی گذشت تا زنگ در اومد. جیمین و وی هردوشون رفتن سمت در. جیمین جلو تر بود و درو باز کرد. جیمین : سلام وی : سلام پلیس نگاهی به هردوشون انداخت تا خواست حزفی بزنه وی گفت : اقا لطفا اجازه بدید براتون توضیح بدیم. پلیس : خوب میشنوم. جیمین : اقا ما خودمون دکتر هستیم اینم کارت شناساییم از لباسامون معلومه دیگه پارک جیمین هستم و کیم تهیونگ. دوستمون حالش بد شده بیهوش شده. وی : تب داره حالش بده نمیتونیم جایی بریم الان دیر وقته. تازه ما از بیمازستان اومدیم. جیمین : یکی از مریض هامون فرار کرده مدیرمون مارو پرت کرده بیرون تا پیداش نکردیم نمیتونیم برگردیم.
فقط یه شبه قول میدیم صبح زود بریم. لطفا... میتونید بیاید تو و ببینید. پلیس : خوب کافیه خوب شما امشب با اتفاقی که افتاد حرفش نصفه موند. یکی از مسافر ها رو زمین افتاده بود و کف بالا میاورد پلیس وحشت کرد. جیمین وی هردوشون سریع اومدن بالا سرش. تقریبا بیهوش یود. جیمین چراغ قوه ش رو در اورد و چشمای مسافر رو باز کرد تا دقیق تر ببینه. جیمین : احتمالا سکته کرده سریع زنگ بزن بیمارستان. وی گوشیشو در اورد و تماس گرفت. وی : الو؟؟ سلام ببخشید این وقت شب بهت زنگ زدم نه اشکال نداره فقط الان یه مریض استراری داریم میفرستیمش بیمارستان اماده باش به احتمال زیاد سکته کرد. تشنج کرده. اره اره. خداحافظ. جیمین : چیشد؟؟؟ وی : گفت الان حاضر میشن بیان. جیمین : خوبه. بعد از دقایقی که اومدن بیمار رو سوار ماشین کنن وی و جیمین رفتن تا با خانواده بیمار حرف بزنن. جیمین : سلام خانم من پارک جیمبن هستم از بیمارستان....... خانم : اوه سلام خیلی ممنون اگه شما کمک شوهرم نمیکرد نمیدوتم الان چی میشد. وی : وقتی رفتید بیمازستان بگید از طرف کیم و پارک اومدید یا اگه فقط یکیش رو بگید میشناسنتون و پولی ازتون نمیگیرن. خانومه : خیلی ازتون مممنونم. تعظیمی کرد و سوار ماشین شد. جیمین یه دونه زد تو سر وی. وی : چرا میزنی؟؟؟ جیمین : خنگه ما الان از بیمارستان اخراج شدیم معلومه ازشون پول میگیرن. وواالیییی تو چراین قدر خنگی؟؟؟
پلیس : اهم اهم ببخشید. وی : بله؟؟ پلیس : ازتون مممنونم امشب میتونید اینجا بمونید. من باید برم خدانگهدار. وی : واقعا خیلی مممنون خداحافظ و تعظیمی کرد. جیمین و وی رفتن تو اتاقشون. وی رفت بالا سر جونگکوک. وی : هی جیمین جونگکوک داغه داغه خیر سرت مثلا دکتری ها مثل کتری میمونه. یه کاری بکن. جیمین : واقعا؟؟ دستمال کجاس؟؟ وی : اوناهاش.
جیمین با دستمال خیس رفت بالا سر جونگکوک. جیمین : وی جوراباشو در بیار. وی : باشه. جیمین سوییشرتی که تن جونگکوک بود در اورد و فقط لباس استین کوتاهش موند. دستمال رو گذاشت رو پیشونی جونگکوک. جیمین : فکر کنم امروز باید شیفت وایسم. هوم؟؟؟ وی : میخوای من به جات وایسم. جیمین : نه خوبه فعلا که وایسادم. ساعت ها گذشت وی خوابش برده بود و جیمین بیدار بود تقریبا تبش پلیین اومده بود. دستمال رو از رو پیشونیش برداشت اون قدر خسته بود همونجا دراز کشید. و به خواب فرو رفت. صبح با صدای کسی که در میزد بیدار شدن. وی رفت سمت در. خانوم : سلام صبحونتون ببخشید بابت رفتار دیشبم نباید زنگ میزدم به پلیس. بفرمایید. وی : سلام خیلی ممنون اشکالی نداره. ممنون. خدانگهدارو درو به ارومی بست. جیمین هم چشماش رو باز کرده بود. جیمین : اخجون صبحونه به به. سلام وی : سلام صبح بخیر. جیمین : جونگکوک؟؟ جونگکوک جونگکوک : هوم؟؟؟؟؟ وی : بیدار شو رز رو پیدا کردیم. جونگکوک مثل فشنگ چشماشو باز کرد و رو مبل نشست. واقعا؟؟؟ وی : نه بابا. فقط خواستم بیدارت کنم. جونگکوک بالشتی که زیر سرش داشت و پرت کرد سمت وی. بی ادب. جیمین : بهتری؟؟؟ جونگکوک : ممنون ببخسید دیشب اذیت شدی. جیمین : مهم نیست. وی : به جاش یه کار دیگه کردیم. جونگکوک همون طور که صبحونه میخورد گوشیشو روشن کرد و وارد پیام هاش شد. جونگکوک : یییااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا از حسابم پول برداشتین؟؟؟؟؟ شما چیکار کردین؟؟ وی : یواش بابا الان سکته میکنی میفتی رو دستمون. جونگکوک : اون کل پسندازم بود ااایییی خدااااا از دست شما جیمین : بابا فقط یه ذره بود یواش تر.
ممممنون تا پارت بعدی خدانگهدار.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود 😘❤
مممنون اجی جونم.