سلام دوستان پارت 5 بازدید هاش خیلی کم بود ولی قسمت 6 رو نوشتم این قسمت جالبه و 2 قسمت بعد از این برمیگردیم به همین جایی که الان شروع کردم ولی از زبون یه نفر دیگر / من میخواهم داستان دومم را که از این یکی خیلی جالب تر است را در شب یلدا ( تولد تستچی ) بنویسم اگر میخواهید من در یک داستان دیگر هم در خدمت شما باشم لطفا در نظرات بگویید
از زبون مرینت : گفتم دنیل من ع*ا*ش*ق ادرینم و همیشه میمونم واقعا ببخشید ولی اون ع*ش*ق اصلی منه / سرم رو کردم پایین هنوزم دنیل رو دوست داشتم انتخاب واقعا برام سخت بود دیگه نمیتونستم تو چشمای قشنگش نگاه کنم 😍 اون بهم نگاه کرد و اروم گفت
واقعا برات خوشحالم من امیدوارم با ادرین خوشبخت شی / و رفت ( توضیح : دوستان ادرین هنوز خودش از انتخاب مرینت خبر نداره ) داشتم تو ذهنم میگفتم دنیل خیلی پسر خوبیه امیدوارم به یکی که لایقشه برسه 😲😲 و رفتم دوباره کنار الیا نشستم تو کلاس درس ناراحت بودم و حس میکردم یکی داره نگاهم میکنه اما روم نشد برگردم و ببینم کیه
از زبون چانگ : خوبه خوبه بزودی نقشه ام رو عملی میکنم و نمیتونید جلوم رو بگیری و رفتم سمت خونه که دیدم مرینت و ادرین بدون حتی یک نگاه به هم اومدن بیرون یعنی چی 😠😠مگه اینا آشتی نکرده بودن رفتم دنبال مرینت و دیدم تو یه کوچه خلوت گفت تیکی اسپارتس آن و تبدیل شد ب ب به لیدی باگ و رفتم اونور و دیدم ادرین هم به کت نوار تبدیل شد این خیلی خوبه عالیه که اینا لیدی باگ و کت نوار هستن
رفتم خونه و گفتم برای نقشه ام به یه ادم حرفه ای نیاز دارم که هیچکس بهش شک نکنه شماره اش رو از تو اینترنت برداشتم و زنگ زدم بهش و گفت عالیه با کمال میل قبول میکنم ولی مطمئنی دردسر برام درست نمیکنه گفتم خیالت راحت باشه امشب بیا اینجا برای اشنایی گفت چشم اقای .. گفتم چانگ صدام کن😈😈
از زبان ادرین : رفتم خونه و روی تختم دراز کشیدم نمیتونستم یه لحظه از فکر مرینت بیرون بیام گریم گرفت گفتم خدایا چرا من اینقدر بیچاره ام الان هم پدر ندارم هم دوست خوب 😭😭 پلگ گفت : ادرین اینقدر ناراحت نباش مگه اون چی داره که از صبح تا شب به فکرشی حتی امروز کلا داشتی به اون نگاه میکردی گفتم پلگ تو یه کوامی هستی ع*ش*ق رو درک نمیکنی با عصبانیت گفت من درک نمیکنم اره منم خیلی حرف ها دارم اما هی به تو گوش میدوم من از همه بیشتر درک میکنم چون که من خودمم یه بار ع*ا*ش*ق شدم 😱😱/ غمم یادم رفت پلگ خیلی عصبانی بود بیچاره از اینکه هیچوقت درموردش حرف نمیزد چقدر ناراحت بود ولی خوبیش این که الان خالی شد گفتم خب پلگ حالا این شخص کیه 😈 گفت تو میشناسیش قند عسله گفتم چی چی عسل ؟؟!! گفت بابا تیکی رو میگم واقعا اون رو قد یه دنیا پنیر دوست دارم گفتم ای شیکمو خب پلگ بیا شب یکم به خودمون برسیم و بریم مرینت و تیکی رو ملاقات کنیم گفت باشه ادرین
از زبون مرینت فردا یک مهمونی بزرگ تو مدرسمون بود به مناسبت اینکه دیگه هاکماث وجود نداره بیچاره ادرین اخه حضور اجباری بود نمیدونستم ادرین از جشن مرگ پدرش چقدر عذاب میکشید😭😭😭😭 همه باید با یه نفر که برامون خاصه میرفتیم من مطمئن بودم اون شخص کیه : ادرین😍😍 یه صدایی اومد رفتم و فهمیدم از زیر تخته دیدم تیکی یه لباس کوچولو که براش دوخته بودم رو پوشیده واقعا خ*و*ش*گ*ل شده بود تعجب کردم اخه تیکی هیچوقت از لباس ها خوششون نمیومد گفتم به به تیکی خانم به خودشون رسیدن ترسید و سریع رفت گفتم نترس حالا بگو امشب چی شده که این لباس هارو پوشیدی گفتش که حس میکنم پلگ میخواهد بیاد و منو ببیند یه دفعه از خنده مردم گفتم خوش به حال پلگ 😁😁 تیکی ناراحت شد و رفت تو کیفم
من گفتم تیکی ببخشید اخه هول شدنت خیلی خنده دار بود همون موقع یه پیام از ادرین اومد که نوشته بود : شب روی برج ایفل میبینمت بانوی زیبای من / تا این رو دیدم گوشی از دستم افتاد و پام رفت روی گوشیم و با سر خوردم زمین واقعا خنده دار شده بودم😳 تیکی اومد و گفت حالا کی هل شده 😂😂 تا تو باشی که دیگه مسخره نکنی گفتم باشه درس گرفتم حالا بیا اماده شیم /سریع اماده شدم و با زیباترین لباسم رفتم روی برج و دیدم که
چانگ اونجا بود گفت به به ببین کی اینجاس چه خانم زیبایی میشه وقتتون رو بگیرم گفتم از من دور شو چانگ خودت میدونی که میتونم حریفت شم گفت برای همین تنها نیومدم و همون موقع یکی دست هام رو گرفت و یکی دیگه دستمال گزاشت رو دهنم( ماده بیهوشی ) چانگ گفت خوابت خوش لیدی باگ / داشتم بلند بلند جیغ میزدم ولی دستمال خیلی محکم روی دهنم بود چشمم داشت سیاهی میرفت همون موقع یکی گفت متاسفم مرینت و بیهوش شدم
آنچه خواهید دید ( پارت بعد کلا از زبون یه نفر هست که نمیگم کیه ): تو میتونی با من باشی کارم که تموم شد مرینت برای تو ........ من نمیتونم همچین خیانتی به مرینت بکنم....... من دنبال دردسر بیشتر نیستم لطفا ولم کن ........ همکارمون یعنی چی؟؟
دوستان بازم میگم که من میخواهم داستان دومم رو منتشر کنم در شب یلدا که تولد تستچی است اگر دوست دارید من یک داستان دیگر هم همراه این داستان بنویسم در نظرات بگویید راستی من شبیه ترین عکس به دنیل که در ذهن من است را پیدا کردم و گزاشتم عکس داستان و اینکه بقیه ماجرای دزدیدن مرینت رو در پارت 9 میگویم