سلام دوستان خیلی دیر شد مدرسه ها شروع شد و دیگه وقت نشد بزارم تا چن قسمت دیگه داستان تموم میشه صبور باشید
کلارا ، هایده،اماو جولیا به مکانی که اهالی خانه آنجا بودند رسیدن ولی هیچ کس آنجا نبود . کلارا،هایدهو اما متعجب بودند اما جولیا کمی ترسیده بود او فکر میکرد تمام حرف هایی که آهنا به او زده بودند دروغ است و آنها امان کسانی هستن که برادرش را از او جدا کردند او می خواست فرار کند که ناگهان
کمان ، کمین و بقیه ی اعضای خانواده به دنبال کلارا بودند آنها به غار خیلی نزدیک شده بودند که ناگهان سارا گفت
یکی از اهالی خانه از پشت یکی از دیواره های غار بیرون آمد و گفت که اهالی خانه سر و صداهایی شنیدند و تصمیم گرفتند از به سمت جلو حرکت کنند من اینجا ماندم تا به شما خبر دهم . کلارا گفت اها خوب حالا بیاین تا بریم به جلو تا آنها را پیدا کنیم
سارا گفت مقل اینکه قبلا اینجا آتش روشن شده . ممول نکنه کلارا قبلا اینجا بوده اون که بچه ی ترسویی بود حالا چطور جرات کرده تنهایی بیاد اینجا. سارا فکر نکنم کلارا اینجا بوده باشه اگر هم اینجا بوده باشه تنهایی نبوده کمان امکان نداره کهکلارا با چند نفره دیگه اینجا بوده باشه آخه کسی راهه اینجا رو بلد نیست به جز ما
هایده اه خیلی جلو رفتیم ولی کسب از اهالی خانه رو ندیدیم . صدایی داشت میامد مثل صدای جیر جیر کشیدن در خراب اما اینجا که دری نیست هایده برگشت تا به پشت سرش نگاه کنه که یک دفعه دید آن کسی که خودش را یکی از اهالی خانه معرفی کرده بود تفنگ در دست دارد و می خواست به آنها حمله کند هایده اینقدر ترسیده بود که زبانش بند آمده بود کلارا متوجه نبودن هایده شد و برگشت تا هایده را پیدا کند که او هم آن صحنه را دید کلارا خواست جیغ بزند که آن شخص هایده رو گرفت و تفنگ را در زیر گلوی او گذاشت که کلارا جیغ نزند در این لحظه
که ناگهان یک زن که صورتش را پوشانده بود با تفنگ آن مرد را زد و مرد از حال رفت آن رگزن بلا فاصله بعد از بیهوش کردن آم شخص ناپدید شد هایده که هنوز از ترس به هودش میلرزید گفت تیر رو زدن به من؟؟؟کلارا که دید هایده اینقدر ترسیده است جلو تر رفت و او را بلند کرد و او را در آغوش گرفت
اما و جولیا هنوز متوجه نبودن کلارا و هایده نشده بودند . جولیا :به نظرتون خیلی جلو نرفتیم اما :آده فک کنم خیلی جلو رفتیم آن دو منتظر جواب بودند اما هیچ جوابی نشنیدند آنها برگشتند تا ببینند که کلارا و هایده هستند یا نه وقتی برگشتند کسی پشت سرشان نبود آنها کمی ترسیده بودند و تصمیم گرفتن که
به عقب بروند تا کلارا و هایده را پیدا کنند آنها به راه افتادند
منتظر پارت های بعدی باشید خدانگهدار👋👋
با تشکر ویژه از تستچی