ناظر چیزی نداره اگه دارید داستانم رو می خونید لایک کنید
اسکورپیوس آرام ،در دفتر کوچک نم گرفته طبقه همکف گرینگوتز به کارش میرسید . مثل همیشه . روز میگذشتند و وضع او تغییری نمی کرد . روز ها می گذشتند و کسی نمی پرسید آن آدم در آن اتاق نم گرفته کوچک چرا بی صداست ؟چرا در نگاهش امیدی نیست ؟
کار هایش به سرعت تمام شدند . اسکور پیوس دیگر اهمیتی نمی داد رجینالد به دفترش بیاید و به خاطر بیکار بودنش ابرو بالا بیندازد . وظایفش را انجام داده بود . کاغذ و خودکاری از جیبش بیرون آورد . اسکورپیوس شاعری نام آور نبود و هیچ گاه هم نوبل ادبیات نگرفته بود . اما عادت داشت گاهی درد هایش را در قالب کلمات بیان کند . طوفان دیشب به بارانی نم نم تبدیل شده بود و پشت پنجره دفترش ، که به کوچه ای تنگ باز میشد ، چند گربه لاغر خیابانی از ترس خیس شدن به زیر سطل آشغال پناه برده بودند . فکر رز ، اسکورپیوس را رها نمی کرد .
قلمش را روی کاغذ آورد و بی اختیار سفره دلش را گشود : هر روز صبح ، وقتی واقعیت پوچ منو از رویای با تو بودن بیدار می کنه به تو فکر می کنم . به اینکه اگه بودی شاید پوچی یک واژه گم شده و کمرنگ توی لغتنامه زندگیم بود . بعضی وقتا به این فکر می کنم دنیا به قبل و بعد تو تقسیم میشه اما بعد یادم میاد تو اولین کسی نیستی که رفتی و منم اولین کسی نیستم که مفهوم از دست دادن رو با همه وجودش حس کرده . با این حال جهان به چرخشش ادامه میده !کاش میدونستی چقدر برای یکی مثل من درد داره . من از بچگی یک رویا پرداز ایدئالیسم بودم و دنیا رو رفیق خودم میدونستم . حالا رفیق قدیمیم از پشت بهم خنجر زده . نقاشی رو برداشته و چهره ای رو نشونم داده که از دیدنش بیزارم
روزی نیست که پدرم نصیحتم نکنه و نگه اینقدر به مرده ها فکر نکن . مرده ها! رز تو که نمردی . مردی ؟ بعد از چهار سال باز هم این سوال بدون جواب مونده . تصور عقاید بی رحمانه آتئیست ها منو به خشم میاره . مگه میشه کسی که یک روزی بخشی از وجودم بود الان یک مشت استخون باشه ؟ بدون وجود ابدی ؟ بدون روح ؟ از دست توهم خشمگینم . چون فکر نکردی نبودت چی ب سرم میاره . چون احساساتم ذره ای برات مهم نبود .
با این حالاصلا ناراحت نیستم که تو رو دیدم . حتی به قیمت درد نداشتنت . هر اتفاقی هم بعد از تو میفتاد ، ندیدنت حتی از اونم بدتر بود . روزای اول بهم دلداری میدادن و میگفتن به زودی فراموشت میکنم. اون وقت همه چیز برام مثل روز اول میشه . ولی چند سال گذشت همچنان تفاوت فاحشی بین قبل از تو و بعد از توئه . ولی من دلخور نیستم . شادی به قیمت اینکه فراموشت کنم صد بار بدتر از سوختن در آتش حسرتته . نمی دونم الان کجایی . اصلا سراغ منو میگیری ؟ برات مهمه من کجام و چیکار میکنم ؟ خب معلومه که نه . تو بدون خداحافظی رفتی . خیلی بی رحمی . من حتی سزاوار یک خدا حافظی هم نبودم ؟
صدای زنگ نشان می داد وقت نهار است . اسکورپیوس به هیچوجه دلش نمی خواست رجینالد یا همکارانش مچش را در حال نامه نوشتن به نامزد فوت شده اش بگیرند . نامه را برداشت تا در کمدش بیندازد . اما بر روی نامه هیچ جمله ای که نشان دهنده یک نامه عاشقانه باشد به چشم نمی خورد . روی کاغذ تنها دو کلمه نوشته شده بود که به هیچ وجه عاشقانه نبودند . حتی به نظر نمی رسید به دست خط اسکورپیوس نوشته شده باشند " فراست ، نیومون "