این داستان میراکلس نیست. داستان یه دختر ششمی است که توی زیر شروانی خانه اش یک جعبه موسقی عجیب پیدا می کند
امروز صبح دیر رسیدم مدرسه چون ساعتم خواب مونده بود با عجله لباس لباس پوشیدم و به سمت سرویس رفته بابام هم با ماشین رفته بود برای همین شروع به دویدن کردم . وقتی رسیدم معلم درحال درس دادن درس جدید بود شانس آوردم تازه شروع کرده بود . سلام کردم و رفتم سر جایم نشتم نیکا پرسید: چی شده چرا بی حوصله ای 》ولی جواب ندادم فقط فکر می کردم . بالا خره زنگ تفریح شد . به نی
به نیکا گفتم : ببخشید امروز ذهنم درگیر دیشب بود 》با ترس پرسید چه اتفاقی افتاده؟》منم تمام ماجرا از پیدا کردن یه بوفه تو زیر شیروانی تا اون جعبه موسقی جادویی که که تو بوفه بود و اینکه بدون اینکه بدونم توی تختم بودم . نیکا گفت :حتما خواب دیدی .》داد زدم و گفتم: نخیر واقعی واقعی بود من مطمئنم که اون من رابرده یه جای عجیب و اینکه جادوییه
نیکا: خندید و گفت: جادو داخل داستان هاست و وجود ندارد حتما خواب دیدی》عصبانی شدم گفتم اگه باور نمیکنی خودت بیا ببین میبرمت اونجا تا خودت ببینی 》🤬😡😡😡😡😡😡😡😡😡 باورم نمیشه که حتی اونم باورم نداره . زنگ تمام شد به سمت کلاس رفتم من و اون حتی وقتی معلم آمد هم درحال
پچ پچ بودیم تا اینکه معلم به طرز وحشتناکی چشم غره رفت ناچار به درس گوش دادیم بعد اتمام مدرسه من نیکا و دوتا از دوستانمان به سمت خانه هایمان رفتیم اولین نفر مهسا به خانه رفت نفر دوم نیکا بود اما از مادرش اجازه گرفت تا با من به خانه ی ما بیاید نفر بعدی من بودم اما اول با روزا تا خانه اش رفتم بعد همراه نیکا برگشتم. وقت ناهار بود .
من با نیکا ناهار خوردم . بعد هم یواشکی باهم به سمت زیر شروانی رفتیم . نیکا پرسید آون بوفه ای که گفتی کجاست به سمت تاریک زیر شروانی بردمش و پارچه ای را کنار زدم بوفه آنجا بود . از زبون نیکا:واقعا یه بوفه آنجا بود و داخلش یه جعبه موسقی! 😮😲😲 البته این ثابت نمیکرد اون جادویی است و دیزی حق داشته
اگه ادامش می خواهی لایک کن و کامت بزار
بچه ها چی کار کنم .
داستان خوب نبود دیگه آدمش ندم