سلام 🙂🙂 اینم ادامه ی داستانم☺.....
کاترین : آرمین برای آخرین بار ازت میپرسم . باهام رل میزنی؟ . آرمین: عجب😑. مارتین: تروخدا جواب بده . آرمین : یه بار قبلا گفتم که نمیتونم . کاترین : چرا چرا نمیتونی؟ ... آرمین: من قبلا عاشق شدم و به خاطرش خیلی سختی کشیدم . به من چه که زدن احساسم کشتن؟ . نمیخوام سختی هایی که کشیدم دوباره تکرار بشه .... کاترین :
کاترین : باشه اما یه روزی میفهمی که چقدر به من بد کردی. آرمین: بدی نکردم رابطه باید ۲ طرفه باشه نه یک طرفه😐. کاترین گریه کنان از اونجا رفت ....... (چند هفته بعد ) ساعت ۳ و ۵ دقیقه ی شب ... مرینت : بیداری ؟ . کاترین : آره خوابم نمیبره. کاترین : بابا چطوره؟ مرینت: داره بهتر میشه چند روز دیگه حافظش رو بدست میاره.... کاترین : مامان . مرینت : جانم . کاترین : تو چطوری کاری کردی که بابا عاشقت شد؟ . مرینت : ...
مرینت: قصه ی من و بابات خیلی پیچیده ست . خب اونم منو دوست داشت هر دو مون همو دوست داشتیم اما نمی دونستیم... وقتی مامانم داشت تعریف میکرد فهمیدم عشق بین مادرم و پدرم چقدر قشنگ بوده .... مرینت: بگیر بخواب عزیزم . شب بخیر ..... (چند سال بعد )
الان کاترین ۱۷ سالشه . ادرین حافظه ش رو بدست اورده . ...... کاترین : الو سلام ماریا . جانم . چی آخر همین هفته ؟ یعنی ۲ روز دیگه ؟؟ باشه حتما میام ...
ماریا گفت آخر هفته عروسیه ژیلا ست . خیلی دوست داشتم بفهمم داماد کیه . اون شب با مامانم و کاملیا رفتیم بیرون خرید . من یه لباس خوشگل گرفتم با کفش های پاشنه بلند و......
( ۲ روز بعد ) داشتم ناظر میشدم لباسم رو پوشیدم یه گردنبند هم انداختم گردنم . خودم رو آرایش کردم ناخن هام رو هم لاک زدم . ماشین اومد دم در ..... رفتم و سوار شدم ...
رسیدم تالار . رفتم و روی یکی از میز ها که دوستام نشسته بودن نشستم . ... کاترین : عروس داماد نیومدن؟ ملیکا: نه ... مارتین : چه خوشگل شدی . کاترین : عروسیه بهترین دوسته خوشگل نشم؟ .... یه هو داد زدن عروس داماد اومدن ..... ....کاترین: عه اومدن ... چ چی 😳😳 دا داماد آرمین بود 😢😳😳 رفتم جلو و با خشم گفتم . عروسیه مبارک آقای داماد 😢😢💔
کامنت و لایک فراموش نشه . بای❤💕