سلام عشقولیا 😍. اینم از پارت 4. عکس این پارت عکس. عمه کورا هست. بعاتریس. 😍😁این پارت رو سعی کردم بیشتر بنویسم 😊. ببخشید اگر دیر شد. این روز ها امتحان های میانترم دارم. برای همین شاید دیر بشه. خب کامنت یادتون نره 😍 با 10 تا نظر مثبت بعدی رو میزارم. بریم شروع کنیم 😊
در 3 سالگی کورا : از زبان نویسنده. یعنی بنده 😁😊😂:اون شب یکی از بزرگترین شب های خانواده دپ بود . شبی که کل خانواده از کل دنیا توی خونه پدر بزرگ کورا جمع میشدن. خونه پدر بزرگ کورا قدیمی اما بسیار با ارزش بود. خونه پدر بزرگ کورا همه از طلاو نقره ساخته شده بود و پر از اشیاء قیمتی. اون شب کسی که نباید اونجا باشه. اونجا بود یعنی بزرگترین دشمن خانواده دپ. اما خودش رو بجای یه خدمت کار جا زده بود 😈. اون در حالی که همه سرگرم بودن به اتاق وسایل آتش بازی رفت و کل اونجا رو آتش زد.کم کم کل وسایل خونه آتش گرفت 😵😵😖. مادر کورا، کورا، کورودا و کروسا رو داد به بعاتریس ولی کای نبود. مادرش رفت دنبال کای و فقط کای برگشت. کورا فقط گریه میکرد و مادرش رو صدا میزد و خودش رو توی بغل یه خانم دید و بعد بی هوش شد. (کورا تا حالا عمش رو ندیده بوده)
وقتی بیدار شدم توی بیمارستان بودم و فقط پدرم و برادرام دورم بودن ولی اون خانم نبود از بابام پرسیدم. گفت اون خانم عمه منه. مادرم مرده بود 😭😭😭. وقتی پدرم این رو گفت انگار قلبم هزار تیکه شد و فقط گریه میکردم 😭. گفتم : بقیه کجا هستند؟ پدرم گفت :
بقیه رو نتونستن پیدا کنن فقط ما و خانواده عموت و عمه ات زنده موندیم. گفتن شاید توی آتیش سوخته باشن. همه ناراحت بودن و گریه میکردن 😖😖😖😖😭😭😭😭😭. انگار زندگیم تباه شده بود. مادرم مرده بود 😭. خانوادم مرده بودن. چون کسی رو پیدا نکرده بودن من امید داشتم که همه اون ها نمردن. پس با خودم شرط بستم که یه روز پیداشون میکنم 🙂 زمان حال : از زبان کورا : اون خانم همون همون عمه من بعاتریس هست 😍😍. اومد و من رو بغل کرد. رفتیم توی دفتر عمه. اون گفت که اینجا مربیه. عمه همه چیز رو درباره اون آتشسوزی توضیح داد. 😍
رفتیم تا سال اولی ها که ما هم عضوش بودیم با هم مسابقه بدیم. فقط سه نفر رورو میتونستن بزارن توی گروه اصلی. من همه مسابقه ها رو بردم. همینطور باران و برایان. خیلی سال اولی هایی که باهاشون بازی کردیم ضعیف بودن. میدونستم که برنده میشیم 😁😁😌😌😌.( نویسنده : چه از خود رازی 😂😂. کورا : خفه شو نویسنده عزیزم 😂😂😁🤐. نویسنده : من رو نگاه با این نقش داستانم 😒😒🤣.) من و باران و برایان رفتیم توی گروه اصلی هوووووااااااااااا😂🙂😁. ما رفتیم خونه و مثل خرس خوردیم و خوابیدیم😅😅🤣🤣🤣🤣
صبح خیلی زود با باران بیدار شدیم، امروز اولین روز مدرسه بود خیلی خوشحال بودم برای مدرسه. 😁بازم برایان بیدار نشد برای همین بازم براش یه نقشه کشیدیم 🤣🤣😂😂😅. این دفعه سکته نکنه خوبه 😂. رفتیم توی اتاقش میدونستیم خوابش سنگین هست با وسایل زن عمو آرایشش کردیم😅🤭. میدونستیم هر روز صبح میره حمام برای همین رفتیم چند تا اسکلت و دست و پای پلاستیکی و رنگ قرمز خریدیم. 😂
همه جای حمام رو کردیم پر از رنگ قرمز و اسکلت ها و دست و پا هارو گذاشتیم توی وان و دور و بر حمام. دوش آب رو داغ داغ داغ کردیم و اومدیم بیرون و در رو بستیم تا همه جا رو بخار برداره 😂😂😁. یه پارت آب برداشتیم و ریختیم روش و رفتیم توی کمد. برایان سه متر پرید بالا 😂.
پاشد وقتی خودش رو توی توی آینه دید یه داد بلند کشید. 😂😂من و باران داشتیم از خنده میترکیدیم. با دست جلوی دهنون رو گرفته بودیم 🤭🤭🤣🤣🤣 همون جا توی کمد ولو شده بودیم از خنده 😂😂. رفت توی حمام. از زبان برایان : وقتی آرایشم رو دیدم فقط دلم می خواست اون دوتا رو خفه کنم ( نویسنده :اه زشته با عشقت درست صحبت کن 😍 برایان : شما بفرما برو. نویسنده جان 🤣🤭😁) گفتم بعد از حمام حسابشون رو میرسم. رفتم و دیدم هم جا پر از خون و اسکلت آدم و دیگه نفهمیدم چی شد 🤕.
از زبان کورا : اینقدر خندیده بودیم که دل درد گرفته بودیم 🤭. به باران گفتم :چرا هیچ صدایی نمیاد 🤣. رفتیم بیرون دیدیم برایان قش کرده. 😂اینقدر خندیدیم که قلبمون داشت از دهانمون میومد بیرو 🤣🤣🤣🤣🤣🤣. بلندش کردیم گذاشتیمش روی صندلی. من : چقدر بی جنبه هست 😂😂. البته خودمون هم بودیم همینطور میشودیم. ولی این پسره 😐😐🤣. دیگه بلند شد و رفت حمام البته حمام عمو رفت 😂. رفتیم مدرسه. 😁
اونجا همه به من نگاه میکردن و پچ پچ میکردن از باران پرسیدم چرا اینطوری میکنن؟ 🤔 باران : چون تو دختر بازیگر معروف آمریکایی. خوشگل نیستی که هستی. دیگه باید چی کار کنن 😁😁قیافه من 😓😓😓. قیافه باران 😀😁😁😁. قیافه برایان 😠😠😠.( برایان عصبانی هست چون همه پسرا دارن به کورا نگاه میکنن) منم سرم رو انداختم پایین و رفتیم. رسیدیم به کلاس همه داشتن به ما نگاه میکردن داشتم از خجالت آب میشدم. من و باران رفتیم سر یه میز نشستیم. برایان هم رفت سر یا میز دیگه رو به روی ما پیش دوستش نشست. بعد چندتا دختر اومدن سر میز ما : به به دختر بازیگر معروف آمریکا فکر کردی موهات رو باز بزاری همه پسرا جذبت میشن؟ 😏. من که اصلا نمیدونستم چی میگن. باران : اول اینکه نه اینکه شما ها خیلی خوشگل هستین دوم اینکه از همه شما هزاران هزار برابر خوشگل تره. سوم اینکه. یه کش از توی کیفش در اورد و موهام رو بست و گفت :اینم سوم 😁😏. دخترا صداشون خفه شد و رفتین. 😀😄
به باران گفتم :یعنی اینقدر خوشگل شدم؟ 🤔. باران :خیلی😍😍. سه تاپسر اومدن سر میزمون. من به باران گفتم : اینا آدم ندیدن 😂🤔؟ باران: چمیدونم 🤣. یکیشون همش به باران نگاه میکرد و اون دوتا به من. یکیشون که معلوم بود سر دستشونه گفت :چه عروسک خوشگلی 😍😏💓. گفتم :مرگ 🤣😂. گفت :خیلی خوشگلی 😍. هیچی نگفتم. روم رو کردم به باران دیدم اون طرف برایان چشماش شده مثل خون و اومد سمت ما و یهو.....😤🤯