خب دوستان عزیزم اینم قسمت ۲۶ و این قسمت یه خورده عاشقانه هستش.
داشتیم بستنی می خوردیم که من یه خاطره از ذهنم گذشت خاطره اون روزی که ادرین و کاگامی داشتن باهم بستنی می خوردن . بستنی از دستم افتادش و ادرین سریع گفت مرینت حالت خوبه . گفتم اره اره خوبم یک لحظه یه خاطره بد اومد تو ذهنم . ادرین گفت . مرینت می خوای بریم خونه . گفتم اره بریم . من دست ادرین رو گرفته بودم و به سختی راه می رفتم . ادرین دید من به سختی راه می رم من رو بلند کردش با یه دستش پامو گرفتش و یه دستش هم گذاشت زیر سرم . سریع رسیدیم ادرین من رو به همون شکل از پله های اتاق برد بالا وقتی رسیدیم ادرین افتاد روی زمین و نفس نفس می زدش . گفتم ادرین چرا این کارو کردی خودم می اومدم . ادرین گفت . باید همون اول می گفتی . دوتایی خندیدم . یک دفعه یه صدای بوووووووووم اومدش .
یک شروع شده بودش و یه موجود اموکی هم بودش و از شانس بده بانوی شرارت هم اومده بودش ولی یه ادمه دیگه هم اومده بودش نمی دونستم کی هستش . و ادرین سریع تغیر شکل دادم . ( قدرت هیولای اموکی . خیلی بزرگ . پرتاب بمب . اکوما . دختری که از دوسته بچه گیش جدا شده و ناراحته اسمش ناله شب . پرواز و جیغ کر کننده . ) من و گربه رفتیم سمتشون که یه بمب پرت شد سمتمون گربه با چوب دستیش بمب روشوت کرد . گربه رفتش تا با هیولای اموکی و مایورا جدید ( بچه اگه نمی دونید مایورا جدید فیلیکس هستش ) من داشتم با ناله شب و بانوی شرارت می جنگیدم .
من داشتم از روی ساختمون ها می پریدم و ناله شب دنبال می اومدش که بانوی شرارت اومدش جلوم . نمی تونستم جایی برم و ناله شب شروع به جیغ زدن کردش ( بچه ها قدرت ناله شب رو کسی که به خواد جواب می ده ) من گوشم رو گرفتم و داشتم جیغ می زدم از شدت درد . از زبان ادرین . داشتم با مایورا و اموک می جنگیدم که صدای جیغ مرینت رو شنیدم سریع رفتم سمت مرینت دیدم روی زمین نشسته و جیغ می زنه من صدایی نمی شنیدم بجز جیغ لیدی باگ که دیدم داره از گوشش خون میادش فهمیدم نتله شب داره جیغ می زنه ولی من نمی تونم صداشو بشنویم . بانوی شرارت نزدیک مرینت می شدش تا گوشواره هاشو در بیاره تا هویتش رو بفهمه با سرعت سمت بانوی شرارت رفتم و از پشت گرفتم و شوتش کردم از ساختمون پایین با چوبم زدم توی صورت ناله شب . مایورا رفتش پیشه بانوی شرارت و اموک هم دنبالش رفت من سریع مرینتو بلند کردم و بردم یه جای امن . مرینت نشستش و داشت از شدت درد گریه می کردش . ( بچه ها بدون مرینت بخیه خورده و توی حالت لیدی باگ بدن قوی تر میشه پس به راحت بخیه پاره نمی شه ) مرینت نباید به حالت عادی بر می گشتش گذاشتم توی کوچه یکم استراحت کنه . رفتیم سمت جعبه ی معجزه اسا ها و معجزه گر اژدها رو مرینت برداشت . گفتم مرینت تو تو مطمئنی . گفت اره . ( بچه ها مرینت هنوز می شنوه چون تو حالت لیدی باگ هستش قوی تر هستش می تونه بشنوه )
من رفتم معجزه گرو به کاگامی دادم و گفت . خیلی وقت بودش لانگ رو ندیده بودم دلم براش تنگ شده بود . من و کاگامی رفتیم پیشه مرینت . من رفتم سراغ مایورا و اموک و مرینت و کاگامی رفتن سراغ بانوی شرارت و ناله شب . من سریع با پنجه برنده اموک رو نابود کردم مرینت سریع اموکو گرفتش . کاگامی قدرت اب رو فعال کردش و ناله شب رو توی گوی ابی زندانی کردش . مرینت و بانوی شرارت داشتن با هم می جنگیدن . من سریع رفتم سمت مایورا و با مشت زدم توی صورتش و بیهوش شدش تا خواستم معجزه گرشو بردارم مرینت پرت شدش و خورد به من . من سریع بلندش کردم و مرینت گفتش خوبم . مرینت گردونه خوش شانسی رو فعال کردش و یه لیز داد بهش . باید با لیز ( منظورم تز لیز لیز اسباب بازی هستش ) می زد به چشمه بانوی شرارت . لیزرو زد تو چشمش من با مشت زدم تو صورتش . تا اومدم معجزه گرش رو بردارم یه موجود اموکی اومد و طوفان درست کردش و ما شوت شدیم . مایورا رفتش خودت رو شارژ کردش .
وقتی چشم رو باز کردم مرینت کفشدوزک معجزه اسا رو فعال کرده بودش و یعنی من بیهوش بودم . بلند شدم و گوشه مرینت خوب شده بودش سریع بلند شدم رفتم سمت مرینت . گفتم حالت خوبه بانوی من . گفتش اره ولی یه دردی دارم نمی دونم چی هستش . گفتم خیلی جدی هستش دردت . مرینت گفت نه بیا بریم معجزه گر کاگامی رو بگیریم . رفتم و معجزه گرشو گرفتم . من و مرینت از بالکن رفتیم توی اتاقش . تغیر شکل دادیم . ولی یک دفعه مرینت جیغ زدش .بخیش پاره شده بودش . سریع به پلگ غذا دادن و مرینت رو بغل کردم و بردم بیمارستان. دکتر گفتش نباید وقتی بخیه زدید انقدر به خودتون فشار بیارید حدقل یک هفته . پهلوی مرینت رو بخیه زدن.
مرینت باید امشب توی بیمارستان می موندش و ما نمی تونستیم به خانوادش بگیم پس گفتیم رفته خونه ی یکی از دوستان و منم به مامانم گفتم امشب دوباره می رم خونه دوستم .
مرینت روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودش من رفتم بیرون توی کوچه بغلی بعد نیم ساعت اومد توی بیمارستان بعد به پرستار گفتم می تونم برم توی اتاقشون گفت بله . مرینت گفت توی این نیم ساعت دلم برات تنگ شدش مرینت . گفت پیشی خوشگله ی خودمی . . ساعت ۱۰ شب بودش .گفتم مرینت نمی خوای بخوابی . گفتش . با لکنت گفت ب...د...ونه تو نه و بعدش سرخ شدش . منم سرخ شدم . گفتم مرینت تو مطمئنی. مرینت گفت . اره . من اومدم روی تخته بیمارستان کنار مرینت دراز کشیدم . دوتایی سرخ شدیم . که گفتم . خب بخوابیم دیگه پتو رو روی خودمون کشیدیم . چشمامو بستم .
از زبان پرستار . صبح شده بودش باید می رفتم امپوره خانم دوپنگ چنگ رو بزنم وقتی درو باز کردم با یه صحنه خجالت اور ولی زیبا رو برو شدم سرخ شدم و گفتم خانم دوپن چنگ لطفا بیدار شید . از زبان مرینت . وقتی بیدار شدم سرم روی سینه ادرین بودش وقتی بالای سرم رو نگاه کردم دیدم پرستار بالای سرمه از خجالت آب شدم و گفتم خودم کردم که لنت بر خودم باد .
خب دوستان امید وارم خوشتون اومده باشه و نظر فراموش نشه و از سایت خواهش می کنم این قسمت رو قبول کنه 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
خدا حافظ