سعی میکنم که این قسمت طولانی باشه
اپریل:هدر دستش رو مشت کرد و گفت گفتنش سخته اپریل:چی چی چیه که اینقدر گفتنش سخته هدر:خیلی خب برات تعریف میکنم من هیچ وقت پدر و مادر واقعی ام رو ندیدم ولی گفتن که وقتی به دنیا اومدم از دنیا رفتن و اونا منو بردن به یتیم خونه بعد یه نفر اومد و سرپرستی منو قبول کرد و منو اورد به نیویورک اون مرد خودش یه دختر داشت بعد از سه سال که سه ساله شده بودم یه نفر منو دزدید اون یه زن بود و یه پسر داشت که میگفت یکی از دوستام پسرش رو به من داد حقیقتش اینه که اون پسر برادرته اسمش ریچارده و مادرت به نا مادری من داد چون کرنگ دنبالش بود و کرنگ گرفتش وقتی یازده سالم شد برادرت جهش یافته شد و نا مادرمی ام رو کشت منم مجبور شدم برم پیش پدرم تا چهارده سالگیم اونجا بودم با دخترش بعد وقتی فهمیدم حدفش اسیب مردمه تصمیم گرفتم
تصمیم گرفتم از اونجا برم و رفتم و رفتم پیش خواهر نا مادریم و تا الان اونجا بودم حقیقتش اینه اینه که من دختر شردرم و کارای خواهرم لئو: شردر!!!!!! کارای:واقعا متاسفم ولی مجبور بودیم منو هدر این قضیه رو مخفی کنیم تا شردر هدر رو نگیره مایکی:گفتم یه جای کار میلنگه راف:درکت میکنم تو خیلی سختی کشیدی ولی تو الان جزع خانواده ی مایی هدر:ممنون راف تو با اینکه خیلی خشن و عصبی هستی ولی خیلی صادقی راف:خب باید بریم جایی که مونا گفته هدر:میخوام زود تر مونا رو ببینم بعد راه افتادیم سمت ساختمونی که مونا گفته بود از زبان
از زبان لئو:خیلی دلم برای هدر میسوخت ولی اون دختر شردره شاید بهمون خیانت کنه ولی زیاد امکان نداره تو راه همش به شردر و هدر فکر میکردم با زندگی هدر که یتیم بود و رفت پیش شرد و بعد رفت پیش کس دیگه که برادر اپریل و مادر اپریل هم کرنگ دزدید و برادرش جهش یافته شد و مادر هدر رو کشت و بعد دوباره رفت پیش شردر و اونجا موند ولی چرا تا به حال اونو ندیدیم شاید داشت دروغ میگفت چون هیچوقت اونو کنار شردر ندیدم خلاصه رفتیم جایی که مونا گفته بود مونا اومده بود بعد راف رفت مونا رو بغل کرد و گفت مونا دلم برات خیلی تنگ شده بود مونا:منم همین طور البته برای همه تون لئو:دست هدر رو گرفتم و گفتم که اگه تو دختر شردری چرا شردر هیچوقت تو رو ندیدم هدر با خونسردی گفت که شردر میدونست به زور اومدم اونجا برا همین منو زندانی کرد و نزاشت بیرون رو ببینم و منو زندانی کرد و من با هزار بدبختی تونستم فرار کنم و بعد رفت یهو دستش رو گرفتم و گفتم هدر لطفا دروغ نگو حقیقت رو بگو تو واقعا دختر شردری هدر:من واقعا دارم راست میگم و گرنه کارای واقعیت رو نمیگفت بعد رفتیم
بعد رفتیم پیش مونا کارای:باورم نمیشه که راف یه وزغ چشم قلنبیده رو دوست داشته باشه لئو:اره خیلی بد سلیقه است مگه نه هدر:به هر سلیقه ها فرق میکنه هیچ کس هم نمیتونه بگه چرا کارای:اره مثل خاهر من که سلیقه اش به من فرق داره بعد دیدم هدر یه جوری به من نگاه میکنه که بعدا میکشمت ( هوی کارای قرار بود لو ندی کارای:تخصیر من چیه یه بار دیگه درمورد سلیقه ی هدر چیزی بگی اخراجی کارای: باشه باشه) مونا:خب فرمانده فرمانده:مارمولک میخواد دوباره به کرنگ و شهر حمله کنه لئو: پس باید به چند گروه تبدیل شیم خب مونا تو با راف برو دانی تو با اپریل برو کیسی با فرمانده برو کارای با مایکی برو منم با هدر میرم فرمانده : قبوله بعد رفتیم به مکان های مختلف
هدر:لئو این قضیه مارمولک چیه لئو:اون یه موجودی مثل موناست فقط میخواد کرنگ رو نابود کنه هدر:عه اونوقت چرا میرید جلوشو میگرید که بعد ما بریم گند کاری کرنگ رو جمع کنیم به خدا هر جارو میبینی کرنگ خب بزار این مارمولک تخت رفته بیاد کرنگ رو نابود کنه که بدبختیش دوباره نیوفته گردن ما لئو:😶😶😶😶 هدر خوب باز اون میخواد به به انسان ها هم حمله کن هدر:خیل خوب یهو دانی زنگ زد:لئو مارمولک اینجاست یهو راف زنگ زد: لئو مارمولک اینجاست یهو مایکی زنگ زد :لیو مارمولک اینجاست یهو فرمانده زنک زد: مارمولک اینجاست هدر: صبر کن لئو جاهایی که دانی و بقیه هستن دقیقا به کنتور برق داره اشاره میکنه باید بریم اونجا لئو هم قبول کرد و به بقیه گفتیم برید به سمت کنتور برق
رفتیم سمت کنتور برق درست مارمولک اونجا بود و داشت انرژی الکتریکی رو جذب خودش میکرد حمله کردیم بعد داشتیم حمله میکردیم یهو کرنگ اومد ولی اون کرنگ بد نبود اون بیشا بود کرنگ خوب لئو:بیشا میای کمک بیشا : باشه یهو تایگر کلاک و کله ماهی اومدن تاگر :خوب خوب ببین کی ابنجاس کارای با کاترینا لئو:کاترینا؟؟؟ تایگر:اسم واقعی هدر هدر:یه بار که بهم بگی کاترینا اون یکی چشمتم در میارم بعد هدر گفت:شما حساب مارمولک رو بگیرید منو کارای و اپریل و مایکی حساب تایگر و کله ماهی رو میگیریم
خلاصه هدر و مایکی به تایگر حمله کردن کارای و اپریل به کله ماهی بعد وقتی که تایگر و کله ماهی رفتن رفتیم کمک بقیه یهو دیدیم مارمولک کیسی رو گرفته و گفت راکا راکا اگر دوستتون رو میخواید منو ببرید پیش ملکه در ساختمون شردر.......
شردر:تایگر چی شد تایگر:بله قربان ولی یه سوپرایز هم براتون دارم شردر:سوپرایزت چیه ؟ تایگر:کارای و کاترینا شردر: کاترینا امکان نداره من کاترینا رو میخوام تایکر:اونا داشتن با یه مارمولک میجنگیدن ولی اونا پا رو هم شکست دادن من یه نقشه دارم که کاترینا رو میکشه به سوراخ موشش شردر:نقشه ات چیه تایگر تایگر رفت در گوش شردر و یه پچ پچی کرد
از زبان لیو تونمیتونی کرنگ رو نابود کنی بعد مارمورک یه شلیک کرد و هدر از جا پرید و شلیک خورد به هدر و بیشا سریع مارمولک رو گرفت و کرد تو قفس و اصلحه هاش رو گرفت ما هم سریع رفتیم مخفیگاه و هدر رو رو تخت گزاشتیم دانی داشت تحقیق میکرد چه شلیکی بود که یهو دانی یه مطلب و خوند و گفت نه نه نه بدخت شدیم رفت نه نه نه😨😨😨😨😨😨😨😨😨........
انچه خواهید خواند: دانی:حقیقتش اینه که کارای:دانی باید سریع درمانش کنی و گرنه هدر به یه احمق به تمام معنا تبدیل میشه هدر:سلام از دیدنتون خوش بختم شردر:امیدوارم نقشه ات جواب بده تایگر کلاک بیشا:جای نگرانی نیست میشه درمانش کرد هدر:چه اتفاقی افتاده چیشده ؟؟
اهم اهم احیانا کسی نمیخواد نظر بده😕😟
عالی خیلی خوب بود
تشکر ویژه💙