
سلام ببخشید دیر شد. بچه ها داستان قلبی از جنس اشک رو حتما بخونید. داره خفن میشه.
جیمین : میدونم خیلی زوده ولی بهش فکر کن. من همینجور جیمینو نگاه میکردم الان فقط سعی داشتم جلمه ای که گفت رو حضم کنم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی همچین پیشنهادی بهم بشه. جیمین از اتاق رفت بیرون. به دیوار زل زده بودم. چی کار باید میکردم. سعی کردم خودمو سرگرم بکنم تا یادم بره.
( اهان راستی چون پارت پیش انچه خواهیدیدش خراب شد به خاطر همین اونو فراموش کنین انگار انچه خواهید دیدی نداشت) احتیاج به هوای ازاد داشتم. از تختم پایین اومدم و اروم اروم از اتاق خارج شدم. نسیم خنکی بهم میخورد. صدایی از پشت سرم شنیدم ایستادم تا بفهمم کیه؟ سمتش برگشتم وی بود. من : سلام خوبی؟؟؟ دستت بهتره؟ وی : سلام ممنون اوهوم خوبه اینجا چیکار میکنی؟؟؟ من : اومدم هوای ازاد بخورم. نگاهم به دستش افتاده بود تو گچ منم میتونم رو دستت نقاشی بکشم؟؟ وی : البته فقط خوشگل بکش. من : باشه این نقاشی کیه که خوشگله؟؟ وی : برای جونگکوکه. اون نقاش خوبیه. من : .... خوب تموم شد چطوره؟؟ وی : عالبه کلاس نقاشی میرفتی؟؟؟ من : نه راستش مامانم بهم یاد داده بود. وی : اامممم رز من : بله؟؟ من : چیزی شده؟؟ میترسیدم وی هم همون چبزی رو بگه که جیمین گفت. وی : راستش من دوست دارم. من : دیگه نمیدونستم چی کار کنم تعظیمی بهش کردم و با تمام سرعتم دویدم تا یه جای خلوت برم. شروع کردم گریه کردن. من : اخه چقدر بدشانسم که دو نفر با هم بهم درخواست دادن اااییششششش حتما جونگکوک هم همینو میخواد بگه.. من باید چی کار کنم؟؟
اینجا کجاس چقدر تاریکه من چجوری اومدم اینجا؟؟؟ رفتم جلو تر. هر چی جلو تر میرفتم سرم بیشتر درد میگرفت. یه چیزایی تو سرم میچرخید. صدا : بیا اینجا خواهرم تو اینجایی؟؟ جیمین وی جونگکوک اینان نمیدونستم صدا از چی بود نشستم رو دو زانوم و سرمو با دستام گرفتم. سرم درد میکرد. اونجا هوا نداشت افتادم رو زمین. چشمام تار میدیدن. و دیگه برای لحظاتی چیزی نفهمیدم.
از زبان جونگکوک : اون طور که معلوم بود از رفتاراشون هم وی و جیمین احساسشونو گفته بودن. من نمیدونستم احساسم چطوریه اخه احساسی که من دارم با احساس اون دو نفرن فرق میکنه. یه ذره نگرانشم. تصمیم گرفتم برم دنبالش تا باهاش حرف بزنم. از وی پرسیدم کجا رفته. منم دنبالش رفتم. اون چجوری اینجا اومده؟؟؟ جلو تر رفتم صداش زدم جواب نداد نکنه اتفاقی براش افتاده. قلبم شروع کرد به تند زدن. نفس عمیق کسیدم. اوناهاش افتاده بود رو زمین. رفتم بالا سرش. جونگکوک : رز رز صدامو میشنوی؟؟؟؟ نبضش میزد. ولی بیحال بود. حالش بد بود. یه دستمو گذاشتم زیر کمرش و اون یکی رو زیر زانوش بلندش کردم و تا داخل بیمارستان دویدم.
گذاشتمش اتاقش. چقدر فشار اخه؟؟ کلافه شده بودم. بیرون اتاق بودم که صدای هق هقاش بیشتر شد. رفتم تو. من : من هههققق چقدر بیچارم؟؟؟ چقدر تو چرا نجاتم دادی؟؟؟ اگه ولم میکردی الان رفته بودم پیش خانواده ام چرا ولم نمیکنین؟؟ هقققق خداا الان اصلا فرصت خوبی نبود پس قضیه رو ول کردم و سعی کردم مثل یه دوست به حرفاش گوش کنم.
ممممنون که خوندید ببخشید کوتاهه. منتظر بعدی باشید.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود زودتر بزار 😫😭😭😭
مممنون چشم