خا بخونین چیزی واسه گفتن ندارم🥲💜
صبح روز دوم: ساعت ۶ صبح، هوا گرگ و میش بود. اتاق هی سانگ و یونگی میریم! هردو خواب بودند، هی سانگ پشت به یونگی بود و یونگی بغلش کرده بود. نور از پنجره به چشمای هی سانگ خورد، هی سانگ اخمی کرد و با دستش جلوی چشماش رو گرفت و چشماش رو آروم باز کرد. با اخم و چشمای نیمه باز به اطراف نگاه کرد. همه جا آروم بود و فقط صدای پرنده ها شنیده میشد. هی سانگ نگاهی به یونگی که پشتش بود کرد، غرق خواب بود. دست یونگی رو از دور کمرش کنار کشید و روی تخت نشست. دستی به دماغش کشید، دهنش خشک شده بود. از روی تخت بلند شد و گفت: ساعت چنده؟! خم شد گوشیشو از روی میز براشت و ساعت ۶ بود. سری تکون داد و گوشی رو داخل جیبش کرد. پتو رو کامل روی یونگی کشید و از اتاق بیرون شد. کسی توی حال و آشپزخونه نبود. سرشو خاروند و از خونه بیرون شد. ایستاد و به اطراف نگاه کرد. کسی توی محوطه نبود. نگاهی به خونه سه طبقه و خونه شناور انداخت و به سمت خونه سه طبقه حرکت کرد. همینجور که راه میرفت با خودش حرف میزد: کاش یک چیزی میپوشیدم، سر صبحی یکم سرده! یک نسیم سرد بهش خورد و لرزه ای به بدنش اومد. نزدیک خونه شد، در طبقه اول همش شیشه ای بود، داخلش دیده نمیشد و خودشو دید. هی سانگ همونجا نگاهی به سر و وضعش انداخت و مرتب بود! اوفی کرد و از پله ها بالا رفت و داخل طبقه دوم شد. کسی اونجا هم نبود. لباشو خیس کرد و سمت یخچال رفت. یک بطری آب از داخل یخچال برداشت. به کابینت تکیه داد و یک قلپ خورد، آب رو مزه مزه کرد و با حرکت سر گفت: فک کنم اولین نفر من بیدار شدم! * اتاق سوومی و هوسوک: هردو روی تخت، خواب بودند و همه چی عادی بود که یکدفعه سوومی از روی تخت غَلت خورد و روی زمین افتاد. با صدای افتادن سوومی، هوسوک با خواب آلودگی سرشو بلند کرد و گفت: چی شد؟! سوومی با چشمای گرد و موهای بهم ریخته روی زمین نشسته بود و گفت: هیچی چاگیا، بگیر بخواب! هوسوک روی تخت خزید ،رسید به اون سمت تخت و سوومی رو دید روی زمین نشسته، خنده ای کرد و گفت: باز افتادی؟! سوومی با چشمای پف کرده نگاش کرد و خنده ای کرد. هوسوک سرشو روی لبه تخت گذاشت و با خنده و صدای خسته گفت: باز محکم نگرفتمت! سوومی با خنده چشماشو مالش داد و گفت: برو اونور بیام بخوابم! هوسوک با لبخند برگشت سرجاش، دستاشو باز کرد و سوومی بلند شد و کنارش دراز کشید. هوسوک محکم بغلش کرد و کیوت گفت: دیگه نمیزارم بیفتی! سوومی با چشمای بسته لبخندی زد و هوسوک رو بغل کرد.
* طبقه اول: طبقه اول خالی بود که در اتاقی باز شد و نامرا با چشمای نیمه باز و خواب آلود اومد بیرون و گفت: کِی صبح شد؟! در اتاق رو بست، با همون حالت به اتاق سوومی و هوسوک نگاه کرد و گفت: تا الان هم ول نمیکنن؟! نامرا سری تکون داد و از طبقه اول بیرون شد. هوا یکم سرد بود، کم کم چشماش باز میشد. نفس عمیقی کشید و با بررسی اطراف به جلو حرکت کرد. وسط محوطه، بین چمنا ایستاد و به دریاچه نگاه کرد. لبخندی زد و همونجا چهارزانو نشست و با لبخند به دریاچه نگاه کرد. * هی سانگ آبشو تموم کرد و نفسی تازه کرد و گفت: خب صبحونه درست کنم خوب میشه! صدای پا از بالا اومد، اخمی کرد و دید جین سرحال ولی با پیژامه پایین اومده! به هم نگاهی کردند و هی سانگ گفت: صبح بخیر! جین صداشو بلند کرد و با لبخند گفت: صبح بخیر خانم مین! هی سانگ خنده ای کرد و گفت: با اینکه با پیژامه اومدی پایین ولی خیلی سرحالی! جین دستی به چشماش کشید و گفت: چند دقیقه پیش بیدار شدم! هی سانگ خنده ای کرد و گفت: هنوز که ساعت ۶ هستش، فک نکنم بقیه حالا حالاها بیدار بشن! جین سری تکون داد و گفت: آره، پس ما هم بریم بخوابیم! هی سانگ با تعجب نگاش کرد، بعد خندید و گفت: منظورم این نبود! جین تک خنده ای کرد و سمت پله های طبقه بالا رفت و گفت: من میرم یک دوش بگیرم(اشاره به هی سانگ) تو هم فکر کن واسه صبحونه چی درست کنی! هی سانگ خنده ای کرد و گفت: باشه، صبحونه با من! جین لبخندی زد و بالا رفت. هی سانگ با لبخند به آشپزخونه نگاه کرد و گفت: خب......(لبخندش آروم محو شد) حالا چی درست کنم؟! * خونه شناور: جیمین از اتاقش اومد بیرون و آروم سمت دستشویی رفت، داخل شد و در رو بست! چند ثانیه بعد در اتاق کوک و هاکیو باز شد و هاکیو بیرون اومد. نگاهی به در دستشویی انداخت و گفت: فک کنم دونگ می رفت. چند ثانیه فکر کرد و گفت: شایدم جیمین رفت. هاکیو آب دهنشو قورت داد و همینجور که سمت محوطه پشت خونه شناور میرفت، گفت: شاید خوده من رفتم دستشویی ولی تو دنیای موازی! جلو رفت و به نرده ها تکیه داد، با اخم و نگاه به دریاچه گفت: یعنی دنیای موازی دستشویی نداره که میان تو این دنیا دستشویی؟! سرشو بالا گرفت و گفت: چی دارم میگم؟! نفس عمیقی کشید و از کنار خونه شناور حرکت کرد تا به جلوی خونه رسید. کمی که به اطراف نگاه کرد، نامرارو دید که وسط روی چمنا نشسته! اخمی کرد و به سمت خونه سه طبقه حرکت کرد. نامرا به خاطر آفتاب اخم کرده بود به هاکیو نگاه کرد و گفت: صبح بخیر! هاکیو که همینجور نزدیکش میشد، گفت: صبح بخیر، چرا اینجا نشستی؟! نامرا با چشم هاکیو رو که پشتش داشت حرکت میکرد تعقیب کرد، گفت: کجا بشیم؟! هاکیو خندید و اشاره به صندلی ها گفت: روی صندلی! نامرا چشماشو مالش داد و گفت: اینجا کیفش بیشتره! هاکیو چشماشو با لبخند ریز کرد و به راهش ادامه داد. نامرا هم به حالت اولیه برگشت و به دریاچه نگاه کرد. هاکیو از پله ها بالا رفت.
هاکیو وارد طبقه دوم شد و هی سانگ رو دید که ایستاده داره داخل یخچال رو نگاه میکنه! هاکیو کمی جلو رفت و گفت: سلام! هی سانگ با تعجب برگشت و با دیدن هاکیو لبخندی زد، در یخچال رو بست و گفت: بیدار شدی؟! سلام. هاکیو لبخند معصومی زد و گفت: اهوم....چیکار میکنی؟! هی سانگ نفسی تازه کرد و گفت: هیچی پیدا نکردم که واسه صبحونه درست کنم! هاکیو با حرکت سر: عاااا، خب بریم خونه پایینی شاید چیزی پیدا شد! هی سانگ سری تکون داد و با هم سمت در خروجی رفتند. هی سانگ با دیدن نامرا تعجب کرد و با اخم و لبخند گفت: کی بیدار شده؟! من اومدم نبود! هاکیو بازوی هی سانگ رو گرفته بود و گفت: فک کنم مثل ما تازه بیدار شده! به نامرا رسیدند، کنارش ایستادند و هی سانگ گفت: نامرا؟! نامرا نگاشون کرد و از دیدن هی سانگ تعجب کرد، و اشاره به خونه پایینی گفت: مگه اتاق تو اونجا نیست؟! هی سانگ خنده ای کرد و گفت: اومده بودم صبحونه درست کنم تو طبقه دوم! نامرا خیره به زمین: آها....(نگاه به اون دوتا) خب درست نمیکنین؟! هاکیو دماغشو بالا کشید و گفت: میریم خونه پایینی درست کنیم! نامرا سرشو پایین انداخت و با حرکت سر گفت: اوکی! هاکیو و هی سانگ حرکت کردند و هی سانگ درحال رفتن گفت: پاشو روی صندلی بشین! نامرا سرشو بالا کرد و به رفتنشون نگاه کرد و کمی داد زد: اینجا راحت ترم! هی سانگ درحال رفتن علامت اوکی نشون نامرا داد و رفتن! نامرا دستی به صورتش کشید و به تماشای دریاچه ادامه داد. * هی سانگ و هاکیو به خونه پایینی رسیدند. هی سانگ سمت اتاقش رفت و داخل شد. هاکیو سمت آشپزخونه رفت و داخل یخچال رو نگاه کرد. هی سانگ از اتاق خارج شد و در رو بست. یک ژاکت پوشیده بود، هاکیو با اخم نگاش کرد و گفت: سردته؟! هی سانگ داخل آشپزخونه شد و گفت: آره، یکم سرماییم. هاکیو سری تکون داد و گفت: عجب! به یخچال اشاره کرد و گفت: نظرت راجب سالاد سبزیجات با تخم مرغ آبپز و آب پرتقال چیه؟! هی سانگ سر تحسین باری تکون داد و گفت: آره خوبه..... فقط..(هاکیو با کنجکاوی نگاش کرد) سالاد سبزیجاتت توش چی داره؟! هاکیو با حرکت شونه: سبزی! هی سانگ با تعجب نگاش کرد، بعد هردو خندیدند. هی سانگ سمت فریزر رفت و بسته ژامبون گوشت رو برداشت و گفت: نظرته ژامبون هم درست کنیم؟! هاکیو چشماش برق زد و گفت: آره خیلی خوبه پس به جای تخم مرغ آبپز، نیمرو درست کنیم! هی سانگ سری تکون داد و هردو مشغول درست کردن شدند.
* جین تمیز و مرتب وارد طبقه دوم شد. از اینکه کسی رو ندید متعجب شد و با خودش گفت: این دختر کجا در رفت؟! به ساعتش نگاهی کرد، ساعت ۷:۰۵ بود. اخمی کرد و سمت تراس رفت و همینجور گفت: از زیر کار دررفته! وارد تراس شد و به بیرون نگاهی انداخت. نامرارو دید که روی چمنا تنها نشسته. داد زد: نامرا؟! نامرا با کنجکاوی نگاش کرد، با دیدن جین خودشو برگردوند و رو به جین نشست و گفت: چی شده؟! جین: هی سانگ رو ندیدی؟! نامرا اشاره به خونه پایینی: با هاکیو رفتن اونجا صبحونه درست کنن! جین اخماش باز شد و با حرکت سر گفت: اوکی! نامرا لبخندی بهش زد گفت: بقیه که بالان بیدار نشدن؟! جین با حرکت سر: نه.....(چند لحظه سکوت شد) چرا اونجا نشستی؟! نامرا نفسی تازه کرد و گفت: راحتم! جین حالت بامزه عصبی گفت: سرما بخوری کی میخواد ببرتت دکتر؟! اینجا هم دکتر پیدا نمیشه! نامرا از پشت دستاشو روی زمین گذاشت و گفت: سرما نمیخورم! جین به خونه شناور نگاهی انداخت که کوک ازش اومد بیرون! جین داد زد: جِی کِککککی! کوک با لبخند و چشمای پف کرده نگاش کرد. نامرا برگشت و به کوک نگاه کرد و لبخند زد. کوک نزدیک نامرا شد و جین بهش گفت: لباساتو که عوض میکردی! نامرا به جین نگاه کرد و گفت: منم عوض نکردم! جین با تعجب: پیژامه تنته؟! نامرا دستی به لباساش زد و گفت: آره! کوک که کنار نامرا ایستاده بود گفت: به پیژامه نمیخوره! نامرا خنده ای کرد. کوک گفت: هاکیو رو ندیدین؟! نامرا نگاش کرد: رفت خونه پایینی، صبحونه درست کنه! کوک سری تکون داد و نگاه به جین و نامرا گفت: من لباسامو عوض کنم میام! کوک به سمت خونه پایینی حرکت کرد. جین و نامرا به هم نگاه کردند، جین با حرکت سر گفت: نمیای تو؟! نامرا با لبخند مسخره ای گفت: نه! جین خنده ای کرد و داخل رفت. * چشمای جیهوآ باز شد و دید تهیونگ بغلش کرده و خوابه! جیهوآ توی بغل تهیونگ خودشو کش داد و بیحرکت موند و به صورت تهیونگ نگاه کرد. چند ثانیه بهش خیره شد، دماغ کوچولوی تهیونگ رو دست کشید، لبخند زد. خواست از بغل تهیونگ بلند بشه ولی نتونست! جیهوآ اخمی کرد و گفت: چه محکم گرفته! به ته نگاه کرد و تکونش داد و گفت: تهیونگ جان.... ته؟! وی جان! تهیونگ در خواب آلودگی: هممم؟! جیهوآ موهای تهیونگ رو از روی صورتش کنار کشید و گفت: میزاری بلند بشم؟! تهیونگ همون حالت: هممم! جیهوآ چندبار پلک زد و گفت: این یعنی نه یا آره؟! تهیونگ تکونی خورد و جیهوآ رو محکم تر بغل کرد! جیهوآ خندش گرفت و با حالت شاکی گفت: تهیوووونگ! بعد خندید.
طبقه سوم: هاسو هُل زده از اتاق خارج شد و آروم داد زد: جین؟! دستی به صورتش کشید و آروم سمت پله ها حرکت کرد، در همین حین گفت: جییین! جین که صداشو شنیده بود داشت از پله ها بالا میومد که خورد به هاسو! هاسو چشماش گرد شد و به جین نگاه کرد. جین دو بازوی هاسو رو گرفت و گفت: چی شده، صدام کردی! هاسو حالت کیوت ناراحت شد و کیوت گفت: وقتی بیدار شدم( جین رو بغل کرد) نبودی، ترسیدم! جین هم هاسو رو بغل کرد و خندید. هاسو محکم تر جین رو بغل کرد، چشماشو بست و با لبخند گفت: همینجا میخوابم! جین خنده ای کرد و هاسو رو داخل سالن برد و گفت: نمیخواد بخوابی! هردو روی مبل نشستن و جین گفت: پاشو قشنگ صورتتو بشور، فک کنم صبحونه آماده شده! هاسو چشماش بسته بود و سری تکون داد و گفت: هممممم! جین همینجور نگاش میکرد و آروم گفت: بلند نمیشی؟! هاسو با خواب آلودگی بلند شد و چشم بسته به سمت اتاقشون رفت که یکدفعه خورد به دیوار! جین یکم خنده شیشه پاککنی کرد و گفت: حالت خوبه؟! هاسو که یکم سرحال شده بود، دستشو بالا کرد و داخل اتاق شد و در رو بست. جین به مبل تکیه داد و نفسی تازه کرد. * هاکیو درحال سرخ کردن ژامبون ها بود. هی سانگ هم از کابینت پایین غذای سگ هارو بیرون میآورد! هاکیو درحال سرخ کردن نگاهی به هی سانگ کرد و با لبخند گفت: فک کنم مسئول خورد و خوراک سگ ها تو شدی! هی سانگ با دستان پره غذا بلند شد و گفت: آره یجورایی! هاکیو لبخندی زد. هی سانگ درحال رفتن: من برم غذاشون رو بدم میام! هاکیو درحال سرخ کردن: باشه! هی سانگ رفت. هاکیو نفسی تازه کرد و به سرخ کردن ادامه داد. در اتاق باز شد و یونگی بیرون اومد، نگاهی به هاکیو انداخت و گفت: کی هستی؟! هاکیو متعجب برگشت و یونگی رو دید. یونگی سمت آشپزخونه اومد و گفت: هاکیو...... چیکار میکنی؟! هاکیو نگاهی به ژامبون ها کرد و گفت: دارم واسه صبحونه چیزی درست میکنم! یونگی با اخم و خواب آلودگی: چیزی چه نوع غذاییه؟! تا حالا نخوردم! هاکیو خندش گرفت و رو به یونگی گفت: جدیده درست میکنم بخوری! یونگی با لبخند گوشیشو داخل جیب شلوارش گذاشت و نگاه به ماهیتابه گفت: کمک میخوای؟! هاکیو به عقب نگاه کرد، خبری از هی سانگ نبود، بعد به یونگی نگاه کرد و گفت: آره، میتونی آب پرتقال درست کنی؟! یونگی سمت یخچال رفت: مگه میشه یاد نداشته باشم! هاکیو با لبخند: خیلی هم عالی!
* خونه شناور: دونگ می درحالی که چشماشو مالش میداد روی تخت نشست. با دست دنبال جیمین گشت ولی نبود، اوفی کرد و پتو رو کنار کشید و بلند شد. سمت آینه رفت و خودشو نگاه کرد. موهاش بهم ریخته بود، چشماش گرد شد و گفت: موهام شبیه جنگل آمازون شده! بدون اینکه موهاشو شونه بکنه، همه رو بالا جمع کرد و با کش بست! اوفی کرد و جیمین داخل اتاق شد، دونگ می نگاش کرد و گفت: کجا بودی؟! جیمین سمت تخت رفت و دراز کشید بعد گفت: دستشویی بودم، بعد رفتم یکم بیرون نشستم، سردم شد اومدم! دونگ می نگاش کرد و با اخم گفت: میخوای بخوابی؟! جیمین سرش توی بالشت بود و نامفهوم گفت: آره! دونگ می به ساعت نگاه کرد و گفت: پاشو، الان وقت خواب نیست! جیمین به دونگ می نگاه کرد و گفت: دیشب دیر خوابیدم، بزار بخوابم! دونگ می اوفی کرد و گفت: فقط یکم! جیمین لبخندی زد و به دونگ می قلب انگشتی نشون داد و راحت خوابید. دونگ می لبخندی زد و از اتاق بیرون شد، سمت دستشویی رفت....فقط صورتشو شست و بیرون شد. از خونه شناور بیرون شد و نگاه به اطراف نامرارو وسط محوطه دید و هی سانگ رو جای خونه سگ ها! نامرا دستشو بالا آورد و گفت: دونگ میییییی! دونگ می لبخندی زد و گفت: نامراااااا! هی سانگ نگاهی بهشون کرد و خنده ای کرد! دونگ می نزدیک نامرا شد و گفت: کی بیدار شدی؟! نامرا خودشو کش داد و گفت: تقریبا یک ساعت پیش! دونگ می سرشو بالا کرد و هوسوک و سوومی رو دید که از طبقه اول بیرون شدند. دونگ می اشاره اون دوتا: دو عاشق بیرون شدند! نامرا به عقب نگاه کرد و با لبخند گفت: سلام عاشقان، خوب خوابیدین؟! سوومی با حرکت سر: آره...( نگاهی به اطراف انداخت) معشوقه های شما کو؟! دونگ می سریع جواب داد: هردو خوابن! هوسوک باتعجب و خنده: مگه ساعت چنده؟! نگاهی کرد و ساعت ۷:۴۵ دیقه بود. نامرا بلند شد و گفت: من میرم لباسامو عوض کنم همینجور نامجون رو هم بیدار کنم! سوومی با حرکت سر: باشه! نامرا از کنار سوومی رد شد و ازشون دور شد. کوک از خونه شناور با بلیز و شلوارک سیاه بیرون شد و به سمت خونه پایینی حرکت کرد. یکدفعه هاکیو از خونه پایینی سرشو بیرون آورد، با دیدن جمعیت زیاد چشماش برق زد و داد زد: بچه هاااااا؟! همه بهش نگاه کردن، کوک هم به هاکیو نگاه کرد و سمت هاکیو حرکت میکرد. هاکیو اشاره به میز و صندلی کنار دریاچه: اونارو میتونین بیارین نزدیکتر واسه صبحونه؟! هوسوک علامت اوکی نشون داد و داد زد: باشه! * هی سانگ بلند شد و سمت خونه پایینی حرکت کرد. کوک و هی سانگ به هم رسیدند و هی سانگ گفت: صبح بخیر! کوک لبخندی بهش زد و با حرکت سر گفت: صبح بخیر! هی سانگ کنار رفت و کوک داخل شد و پشت سرش هی سانگ داخل شد. یونگی آب پرتقال هارو داخل لیوان میریخت. هاکیو هم نیمرو هارو داخل ظرف میچید. هی سانگ با لبخند و تعجب: اوووه، یونگی هم بیدار شده!
یونگی نگاهی به هی سانگ کرد و دوباره به لیوان ها نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: از بس سروصدا کردین بیدار شدم! کوک با کنجکاوی پیش هاکیو رفت و گفت: چه خوش رنگ شده! هاکیو درحال ریختن لبخندی زد و گفت: هممم، یونگی گفت روشون روغن بریزم روزتر درست میشه(اشاره به زرده تخم مرغ) نگاه چه خوشگل شده! کوک لبخند خرگوشی زد و گفت: ژامبون هارو بچینم؟! هاکیو با حرکت سر: آره، ممنون! کوک سمت ظرف ژامبون ها رفت. * هوسوک و سوومی با هم میز رو برداشته بودن و سمت خونه پایینی میبردند. دونگ می هم دوتا صندلی برداشته بود و حرکت میکرد. جین و هاسو و تهیونگ و جیهوآ وارد حیاط شدند و جین داد زد: میز رو کجا میبرین؟! دونگ می با دوتا صندلی دستش کیوت برگشت و گفت: نزدیک خونه پایینی که صبحونه بخوریم! هاسو سری تکون داد و به سمت صندلی ها رفت و گفت: پس بیاین بچینیم! چهارنفره سمت صندلی ها رفتند و کمک کردند. * نامرا وارد اتاقشون شد و نامجون رو دید که روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده! نامرا با خنده و اخم جلو اومد و گفت: نامجون خوبی؟! نامجون با چشمای گرد نگاش کرد، لبخند ریزی زد و گفت: آره! نامرا جلو اومد و روی تخت نشست، پشت دستشو روی پیشونی نامجون گذاشت و گفت: سرما خوردی؟! نامجون اخمی کرد و دست نامرارو گرفت و با خنده گفت: من خوبم! روی تخت نشست و با خنده گفت: چیزیم نیست فقط دراز کشیده بودم! نامرا دستی به موهای نامجون کشید و گفت: خوبه، حالا ( موهای نامجون رو بهم ریخت) بلند شو، صبحونه حاضره! نامجون با لبخند سرشو پایین انداخت و دستی به موهاش کشید. نامرا نفسی تازه کرد و بلند شد....سمت ساکش رفت و لباس انتخاب میکرد. نامجون هم نگاش میکرد، نامرا اوفی کرد و گفت: امرووووووز..... (هودی سبزآبیشو درآورد) اینو میپوشم! رو به نامجون کرد و گفت: چشماتو درویش کن! نامجون خنده ای کرد و یکم عقب رفت و به تخت تکیه داد و گفت: مشتاق دیدار! نامرا با اخم خنده ای کرد و درحال درآوردن لباسش گفت: زیر یک لباس دیگه دارم! بلیزشو درآورد و هودیشو پوشید، شلوارشم عوض کرد رو به نامجون کرد...... با لبخند نگاش میکرد، نامرا درحال رفتن گفت: من میرم، باز بیا! نامجون دماغشو بالا کشید و درحالی که چشماشو مالش میداد، گفت: باشه! نامرا از اتاق بیرون شد، وارد حیاط شد و بقیه رو دید که میز و صندلی رو کنار خونه پایینی چیدند. یک صندلی مونده بود، جیهوآ داشت میومد که نامرا دستشو بلند کرد و گفت: من میارم! جیهوآ سری تکون داد و سمت میز رفت. جیمین از خونه شناور بیرون شد و به اطراف نگاه کرد. وارد محوطه شد و نامرا با دست به خونه پایینی اشاره کرد و گفت: برو خونه پایینی! جیمین متعجب به خونه پایینی نگاه کرد و آروم حرکت کرد. یونگی درحالی که لیوانای آب پرتقال رو میچید، نگاهی به جیمین کرد و آروم گفت: جیمین هم اومد! همه به جیمین نگاه کردند، جیمین لبخندی زد و کمی بلند گفت: همه زود بیدار شدن! هاسو یک تیکه نون برداشت و گفت: آره، فقط لیدرمون با زنش نیومده! نامرا با صندلی وارد شد و کنار میز گذاشت، روی همون صندلی نشست. بین جیهوآ و هاسو نشسته بود.
جین با کنجکاوی و اخم: نامجون کو؟! نامرا اوفی کرد و خیره به میز گفت: الان میاد! همه نشسته بودند و مشغول خوردن شدند. نامجون از طبقه اول بیرون شد، لباساشون عوض کرده بود. متعجب به بقیه نگاه کرد، حرکت کرد و با خودش گفت: حتما صبحونه رو اونجا درست کردن که میز رو بردن نزدیک خونه پایینی! نزدیک میز شد و تهیونگ، نامجون رو دید و کمی بلند گفت: نامجونا هم اومد! بقیه با دهن پر نگاش کردند. نامجون بالای صندلی کوک ایستاد، دستی به شونه های کوک کشید و با لبخند گفت: صندلی من چرا کنار نامرا نیست؟! جین با دهن پر، صورتشو جمع کرد و اشاره به صندلی نامجون که کنار صندلی خودش بود گفت: بیا بشین بابا، چرا ناز میکنی؟! نامرا درحالی که لقمشو میخورد، خندید. نامجون سمت صندلیش رفت و با لبخند گفت: خب شما همتون مثل کفترای عاشق نشستین! نامجون روی صندلیش نشست و هاسو که بین نامرا و جین بود گفت: میخوای جاهامون رو عوض کنیم! یونگی درحال خوردن: حالا یک روز کنارش نشینه کاری نمیشه! هی سانگ خندید و اشاره به میز گفت: غذاتونو بخورین! دونگ می به بقیه نگاه کرد و با خنده گفت: فک کنم فقط ما چهارتا پیژامه داریم! سوومی با تعجب گفت: کیا؟! دونگ می با خنده نگاش کرد و گفت: منو جیمین ، هی سانگ و هاکیو! هاکیو به سر و وضعش نگاه کرد و با تعجب سرشو بالا کرد و گفت: اععع حواسم نبود! تهیونگ با حرکت دست: اشکال نداره! نامجون سر جاش با صندلی کمی جلو اومد و نگاه به صبحونه گفت: میز خوشرنگ شده! کوک با خنده: شاهکار یونگی و هاکیو و هی سانگ هستش! نامجون لبخندی زد و یک قلپ آب پرتقال خورد. *صبحونه خورده شد و هرکس مشغول یک کاری بود. نامجون قسمت پشتی خونه شناور نشسته بود و کتاب میخوند! سوومی و دونگ می توی طبقه دوم نشسته بودند و اسباب بازی ها بازی میکردند، داشتند یک ربات میساختند. کوک هم با برگه و کاغذ همونجا نشسته بود. جیهوآ هم نزدیک کوک نشسته بود و به سوومی و دونگ می نگاه میکرد که ربات میساختند. تهیونگ از طبقه سوم پایین اومد و به بقیه نگاهی انداخت. آروم کنار جیهوآ نشست و دستشو دور گردنش کرد. کوک که مشغول نوشتن بود سرشو بالا کرد، موهاشو کنار زد و نگاه به سوومی گفت: سوومی؟! سوومی درحالی که ربات رو سرهم میکرد، گفت: هممم! کوک صاف نشست و گفت: دیروز توی راه که داشتیم میومدیم، نامرا یک جمله احساسی گفت....یادته؟! جیهوآ با لبخند و تعجب: نامرا گفت؟! کوک نگاه به جیهوآ سری تکون داد و گفت: آره، قشنگ بود.....خواستم لیریک یک آهنگ بنویسمش! تهیونگ با اخم: لیریک کدوم آهنگ؟! جیهوآ آروم زد به پای تهیونگ و گفت: دوست داره بنویسه چیکار داری! تهیونگ لباشو جلو آورد و به جیهوآ اخمی کرد. سوومی درحال چیدن: اولا عجیب نامرا شاعر شده، دوماً....من تو ماشین شما نبودم! کوک اخمی کرد و گفت: واقعا؟! دونگ می با خنده به کوک نگاه کرد و گفت: آره دیگه هوسوک با شما بود، سوومی هم(اشاره به ته و جیهوآ) با ماشین تهیونگ اومده بود! کوک یادش اومد و آروم به پاش زد و گفت: عااایش، راست میگی! تهیونگ دماغشو بالا کشید و رو به کوک کرد و گفت: یک تیکشم یادت نمیاد؟! کوک چشماشو بست، چند ضربه سریع اما آروم به سرش زد و همینجور گفت: درباره سلول و افسردگی بود!
تهیونگ اخم ریزی کرد، چند ثانیه سکوت شد. همه داشتند به تهیونگ نگاه میکردند، به جز سوومی که مشغول درست کردن ربات بود. بعد از سکوت، تهیونگ گفت: سلول افسردگی گرفته بود؟! جیهوآ خندید و نگاه به ته گفت: جالب میشه، (به کوک نگاه کرد) اینجوری میشه که سلول های هوسوک چون از سوومی دور شده بود افسردگی گرفته بودن! سوومی با خنده به جیهوآ نگاه کرد و گفت: چه رمانتیک! کوک خنده خرگوشی کرد و اشاره به سوومی گفت: و اونجاش قشنگه که کامل بشه! دونگ می دستشو بالا آورد و با احساس گفت: تک تک سلول های وجودم در دوری تو افسرده شدن و در سکوت خود اسم( دستشو با احساس سمت سوومی برد) تو را فریاد میزنند! همه با لبخند و تعجب به دونگ می نگاه کردند. جیهوآ با حرکت سر گفت: جیمین گفته بود تو اینجور چیزا خیلی خوبی! دونگ می لبخند ریزی زد و مشغول درست کردن ربات شد و گفت: اِنشام تو دوران دبیرستان خوب بود..... چندتا مقاله هم نوشتم و برنده شدم.....(شونه بالا انداخت) البته اینا چیزی نبود، اون گنده مُنده هاشو نگفتم! جیهوآ با تعجب و حرکت دست: برای منی که تو هیچی استعداد ندارم خیلی چیزه! سوومی اشاره به تهیونگ: حرفای تهیونگ رو میزنی، اونم میگه هیچ استعدادی ندارم....(انگشتاشو تو هوا حرکت داد) ولی ازش هنر میباره! تهیونگ خنده ای به سوومی کرد و با حرکت انگشت گفت: اون فرق داره! سوومی با حرکت دست: هیچ فرقی نداره! بعد چسبید به ساختن ربات! دونگ می خطاب به جیهوآ: همین که جذابی، خودش یک هنره! جیهوآ خنده ای کرد و گفت: جذابیت هنر نیست! سوومی درحال درست کردن: چرا هنره، اگه جذاب نبودی خیلی ها راجبت حرف نمیزدن، اینقدر تو دبیرستان خاطرخواه نداشتی......تازشم، تو بین ما دخترا از هممون جذابتری! کوک نگاهی به سوومی کرد و گفت: همتون جذابین! جیهوآ با حرکت دست: همه یک جذابیت خاصی دارن! تهیونگ پوزخندی زد و گفت: به علاوه جذابیت (اشاره به جیهوآ) بعضی ها استعداد پیدا کردن چیزای کوچیک هم دارن! سوومی با خنده و درست کردن ربات: خیلی استعداد خوبیه! جیهوآ خندید.... کوک با خنده: شما دوتا تو یک دبیرستان بودین؟! جیهوآ موهاشو کنار زد و نگاه به کوک گفت: آره، منو سوومی توی یک دبیرستان بودیم.....صمیمی بودیم! تهیونگ به سوومی نگاه کرد که داشت لبخند میزد، سوومی درحال درست کردن: همیشه تهیونگ اونجا بود..(به ته نگاه کرد) مگه نه؟! تهیونگ با لبخند سری تکون داد و گفت: همیشه نبود دیگه! سوومی خنده ای کرد و با حرکت دست به تهیونگ و جیهوآ گفت: من به خاطر شما دوتا خیلی زحمت کشیدم! جیهوآ ادای احترام کرد و گفت: ممنون رفیق قدیمی! تهیونگ با حرکت دست: ولی باز از یک طرف فایده کردی! سوومی به حرف تهیونگ خندید. دونگ می با چشمان ریز رو به سوومی: پس آشنایی این دوتا با آشنایی تو با هوسوک ربط داره! کوک با حرکت سر: صددرصد ربط داره! سوومی با شیطنت ابروهاشو بالا انداخت و مشغول ساختن شد. دونگ می بعد اینکه چهره سوومی رو دید، با حرکت سر گفت: بله، ربط داره! بقیه خندیدند و تهیونگ رو به کوک کرد و گفت: لیریک دونگ می رو نوشتی؟!
کوک با چشمای گرد نگاش کرد و گفت: نه! بعد شروع کرد به نوشتن. صدای داد جین از بیرون اومد که گفت: من اینو قبول ندارم! جیهوآ با کنجکاوی گفت: باز چیشده؟! تهیونگ نفسی تازه کرد و گفت: احتمالا بازی میکنن! دونگ می با اخم به ربات نیمه کاره نگاه کرد و گفت: وای خدا سرم درد گرفت...(به سوومی نگاه کرد که با اشتیاق درست میکرد) بقیش مال خودت! سوومی با جدیت و درحال درست کردن: باشه! دونگ می لبخند ریزی زد و چهار دست و پا سمت کوک رفت و گفت: ببینم چی نوشتی! کوک مظلومانه نگاش کرد و برگه رو به دونگ می داد! * جین با خنده داد زد: نه من اینو قبول ندارم! بدمینتون بازی میکردن! تیم های دونفره.... جین و هی سانگ باهم بودند، هوسوک و جیمین باهم! یونگی هم بینشون نشسته بود داوری میکرد! یونگی با حرکت دست به جین: جین نامردی نکن، ضربه آخری که زدی...اُوت بود! هی سانگ مظلومانه به جین نگاه کرد و گفت: اشکال نداره، ول کن حالا! هوسوک درحالی که بلیزشو درست میکرد، گفت: چند چندیم؟! یونگی رو به هوسوک: سه بر چهار به نفع شما! جیمین یکم سرحال شد و حالت ورزشکارانه گرفت و با زور گفت: بزن ببینم کی میتونه مارو شکست بده! جین اوفی کرد و رو به هی سانگ کرد و گفت: نترس....ما میبریم، چون من تو این بازی حرفه ایم! هی سانگ گردنشو نرمش داد و گفت: من نمیترسم، چون بهت ایمان دارم! جین خندید و رو به هوسوک و جیمین محکم گفت: بزن! هوسوک خنده ای کرد و جیمین سرویس رو زد! * هاکیو از اتاقش اومد بیرون و نامجون رو محوطه پشت خونه شناور دید. لبخند ریزی زد و سمت نامجون رفت. نامجون که داشت کتاب میخوند، صدای پا رو شنید و به عقب نگاه کرد. هاکیو بهش لبخندی زد و گفت: خوش میگذره؟! نامجون لبخند ریزی زد و گفت: آره، نشستم رو به دریاچه کتاب میخونم( دستاشو بلند کرد) چی از این آرامش بخش تره؟! هاکیو خنده ای کرد و روی صندلی نشست. لحظه ای سکوت شد و هاکیو که داشت کتاب خوندن نامجون رو نگاه میکرد، گفت: این سفر هم برای شما و هم برای من خیلی خوب شد! نامجون موهاشو کنار زد و به هاکیو نگاه کرد و گفت: آره...مخصوصا برای تو چون هنوز بازنشسته نشدی..(هاکیو خنده ای کرد و نامجون به دریاچه نگاه کرد) و یک استراحت خوبی برای ما بعد دیسبند شدن هست! ( عررر موقعی که دیبسبند میشن🥲💔) هاکیو لبخند دوست داشتنی زد، نفس عمیقی کشید و سرش رو روی میز گذاشت و گفت: دریاچه ی قشنگیه نه؟! نامجون با لبخند: آره خوشگله!
* نامرا و هاسو توی خونه پایینی داشتند آبمیوه طبیعی میگرفتند. صدای آبمیوه گیری میومد، هاسو درحال گرفتن آب هویچ بود. نامرا پرتقال پوست میکند. هاسو دماغشو بالا کشید و گفت: پرتقالا تموم نشد؟! نامرا درحال پوست کندن: آخریه! هاسو درمانده به آبمیوه گیری تکیه داد، آهی کشید و با درماندگی گفت: زود بااااش! نامرا با ظرف پرتقال اومد و گفت: بیا اینارو بنداز تا اینو پوست بگیرم! هاسو با آستین لباسش دماغشو پاک کرد و شروع کرد به آب پرتقال گرفتن! ........ آب آخرین پرتقال رو گرفت و نامرا با لبخند گفت: اینم حاضر شد! هاسو درحالی که توی پارچ میریخت گفت: فقط لیموناد و شیر موز مونده! نامرا با هیجان سمت یخچال رفت....مواد رو بیرون میآورد ولی شیر نبود! نامرا با تعجب برگشت و گفت: شیر نداریم؟! هاسو لب پایینیشو گاز گرفت و گفت: یادم رفت شیر بگیریم! نامرا کلشو خاروند و گفت: این دوروبر مغازه هست؟! هاسو یکم فکر کرد و گفت: هست ولی دوره! نامرا سریع سمت در خروجی رفت و گفت: اشکال نداره، تو تا اون موقع لیموناد درست کن! نامرا بیرون رفت و هاسو داد زد: تنها نری! صدای نامرا: باشه! * یونگی با خنده آروم داد زد: شیش بر هشت به نفع جین و هی سانگ! هوسوک نفس نفس میزد و گفت: بسه..(دستاشو بالا آورد) ما باختیم! راکت رو روی زمین پرت کرد. جیمین روی زمین نشست.... جین و هی سانگ با خوشحالی با هم زدن قدش و جین با خنده گفت: گفتم که ما میبریم! هی سانگ با خنده ذوق کرد. نامرا از کنارشون رد شد و گفت: خسته نباشین! جین به نامرا نگاه کرد و گفت: نامرا ما بردیم! نامرا با خنده درحال رفتن: میدونم! هوسوک با کنجکاوی: جایی میری؟! نامرا سرعتش آروم شد و نگاه به هوسوک گفت: میرم از مغازه چیزی بخرم! هوسوک با کنجکاوی: تنها میری؟! نامرا روبروی هوسوک ایستاد و گفت: اگه یکی از شما بیاد..دیگه تنها نمیرم! هوسوک سمت نامرا حرکت کرد و گفت: من میام! نامرا لبخندی زد.....باهم حرکت کردند و نامرا سوییچ رو به هوسوک داد و گفت: پس تو بشین! هوسوک سوییچ رو گرفت و جیمین داد زد: دیر نکنین! هوسوک عقبکی راه رفت و رو به جیمین گفت: گم نمیشیم نگران نباش! یونگی داد زد: نارنگی هم بگیرین! هی سانگ با اخم: تو این فصل نارنگی پیدا نمیشه! نامرا دستشو بالا کرد و گفت: پیدا کردیم، میگیریم! دوتایی سمت ماشین کوک رفتند، سوار شدند و حرکت کردند.
خب اینم از این پاااارتتتتتیذیمیدیکسای🥲💙 راستی مواظبم باش رو نوشتم، چون نمیتونم عکس بزارم فعلا نمیزارمش😐💙 خا دوستون دارم💜
عالی بود میشه لطفا پارت بعدو زود بذاری؟
باشه حتما میزارن🫂
وای به به تیک کر آف می هم که اومده😁😁😁برم اونم بخونم😍😁
😄💙
وای این پارته هم خیلی خوب بود مخصوصا ماجرای بیدار شدنشون و اینا😃😂😂
جررر مرسی🥲🫂💙
عههههه ماجرای آشنا شدن جیهوآ و تهیونگ رو فهمیدیم💃🏻💃🏻😂😂
😂😂😂🫂
چطوری مامی
چرا هیچکی کامنت نذاشته:/🔪
نچ نچ:/💔
کوجایی نیستت:/🧃
عااام نمیدونم.... بعضی ها میخونم و کامنت نمیدن دیگه😐😐😐😂💜🫂💜🫂💜🫂💜🫂