خب بچه ها بریم برای قسمت 24 خواهش می کنم نظر بدید چون این بزرگ ترین حمایت از منه و برای نظرات قسمته قبل دمتون گرم همتون رو دوست دارم
از زبان ادرین . وقتی نامه مرینت رو خوندم احساس گناه وحشتناکی رو حس کردم دلم می خواست خودم رو بکشم . مرینت نامه رو انداخت هوا و کفشدوزک معجزه اسا همچی رو درست کرد به جز . ( لحظی که همه منتظرش هستن . خب داستان تموم شدش نظر یادتون نره 😂😂😂) بچه ها همه بلند شدن . بعد من به مرینت نگاه کردم ولی هنوز چوب دستیم توی پهلوی مرینت بودش من اشک از چشمام جاری شدش سریع مرینت رو بلندش کردم الیا گفتش کجا داری میبریش . ولی جوابی ندادم و طریع رفتم
مرینتو بردم خونشون گذاشتمش رو تختش خیلی درد می کشیدمن باید چوب دستی رو از تو پهلوش می کشیدم بیرون . رفتم طبقه پایین و الکل رو پیدا کردم . ( بچه ها این زمان جولی با لوکا رفتن پارک ) الکل رو ریختم روی زخمش و دستم رو روی دهنه مرینت گذاشتم . مرینت جیغ میزدش و من داشتم می مُردم چوب دستی رو گرفتم و اروم کشیدم بیرون مرینت جیغ میزدش و من احساس گناه شدیدی می کردم .
دیگه کارهای سختو انجام داده بودیم ولی من بلد نبودم بخیه بزنم و بیمارستانم نمی تونستم ببرم چون می گفتن همیچین زخمی چطوری به وجود اومده و بعدش شک می کردن مرینت لیدی باگه . . مرینت به ارومی گفتش اد....ری...ن من می تو...نم برو ....... وسایلاشو .....بیار . من گفتم . بانوی من تحمل کن . سریع رفتم و وسایل هارو اوردم مرینتبه سختی بلند شدش من گوشواره هاشو برداشتم و ش وع کرد به بخیه زدن . من اومدم روی تخت نشستم کنار مرینت . گفتم مرینت منو ببخش نباید نباید . می خواستم حرف بزنم که دیدم مرینت منو بغل کرده گفت دزگه این کارو باهام نکن خیلی سخته که با عشقه خودت بجنگی . مرینت توی بغل من . مرینت رو روی تختش گذاشتم . خودم می خواستم کنارش بخوابم که یادم افتاد معجزه گر ها
سریع رفتم بیرون . دیدم همجایی که ولشون کردم نشستن . رفتم پیششون که الیا گفتش . حاله لیدی باگ خوبه . گفتم بهتره . نینو گفتش رفیق بد جور نابودمون کردی . من با شرمندگی سرم پایین بودش که لوکا گفتش . لیدی باگ لیقت بهتر از اینا رو داره لیدی باگ نباید یه همکار مثل تو داشته باشه که با کوچیک ترین اتفاق اکومایی میشه . من با عصبانیت گفتم . خ.ف.ش.و خودت چی هستی انگار یادت رفته هویت لو رفته . همتون بدونید اگر بخواید پرو بازی در بیار معجزه گرتون رو می گیرم هیچ نابودتون هم می کنم . حالا معجزه گرتون رو بدید . الیا سریع نعجزه گرشو دادش . نینو داشت معجزه گر رو می داد که لوکا گفتش . من معجزه گری به تو نمی دم تا نبوده لیدی باگ من هستم . من از عصبانیت پای لوکا رو گرفتم انداخمش هوا با پا زدمش شوت شود تو دیوار . لوکا بیهوش روی زمین افتاده بودش . من اومدم با پنجه برنده بزنمش که نینو یه سپر دورش کشید . پنجه رو خورد به سپر و بعدش معجزه گر لوکا برداشتم و معجزه گر نینو رو گرفتم .
رفتم توی اتاق مرینت. دیدم مرینت روی تختش نیستش رفتم طبقه پایین دیدم جولی اومده سریع بالا . توی کمد قایم شدم دیدم مرینت با یه سینی پر از ماکارون و یه لیوان شیر اومدش بالا. پشت کامپیوتر نشستش وقتی کامپیوتر رو روشن کردش صفحه چتش با جیمی اومدش بالایک دقیقه سرش رو گذاشت روی میز دیدم داره گریه می کنه از کمد اومدم بیرون دستم رو گذاشتم روی شونه مرینت سرش رو برگردوند دیدم منم اومد سریع بغلم و وقت گریه می کردش . گفتم مرینت دیگه تموم شدش چرا گریه می کنی . دیدم مرینت داره به زمین نگاه می کنه دیدم به زمین نگاه نمی کنه به گردونه خوش شانسی که براش ساخته بودم و الان نابود شده داره نگاه می کنه . مرینت رو محکم تر بغل کردم و گفتم . مرینت منو ببخش نباید انقدر بد رفتاری باهات می کردم شرمندم ولی دسته خودم نبود من رو این موضوع خیلی حساسم . مرینت چیزی نگفتش .
مرینتو ول کردم نشست پشت کامپیوتر و گفتش ادرین دره اتاقو قفل کن . رفتم درو قفل کردم . مرینت گفتش می خوای با هم فیلم ببینیم . گفتم فیلم ترسناک نباشه که جولی میاد بالا می بینه با همیم بد بخت می شیم یه فیلم دیگه بزار . مرینت انیمشین خودمون رو گذاشت ( بچه ها اگر یادتون باشه توی هوده کارتون یه فیلمی ساخته بودن راجب لیدی باگ و گربه سیاه این همون فیلمه ) من یک دقیقه رفتم توی بالکن با گوشیم به مامان زنگ زدم
الو مامان . جونم ادرین . مامان من امشب خونه یکی از دوستان می مونم . باشه ادرین موردی نداره اومدم نشستم پیش مرینت بغلش کردم و داشتبم فیلم می دیدم
که مرینت خوابش بردش بلندش کردم و گذاشتم روی تختش اول خواستم خودم بغلش بخوابم ولی خجالت می کشیدم پس روی زمین خوابیدم بعد اتاق مرینت یه پتو داشتش نمی تونستم برم پایین پتو بیارم بالا پس پتو رو روی مرینت کشیدم اومدم کامپیوتر رو خاموش کنم دیدم این عوضی دوباره پیام داده ( جیمی رو می گه ) نوشته بودش . مرینت شوکه شدم پس چرا تو نیویورک گفتی یکی دیگه رو دوست داری . نوشتم چون اونو من نوشتم و مرینت منو دوست داره و دست از سره عشقه من وردار عوضی . و کامپیوتر رو خاموش کردم و روی زمین خوابیدم . صبح از زبان مرینت. امروز مدرسه تعطیل بودش دیدم ادرین روی زمین خوابیده . ( به شکل گربه سیاه ) دیدم از سرما به خودس پیچیده پتو رو روش کشیدم و رفتم از پایین یه بالشت براش اوردم گذاشتم زیر سرش و یه گل روش گذاشتم خودمم سرم رو روی سرش گذاشتم و خوابیدم.
خب دوستان این قسمت زیاد جذاب نبود ولی چون داریم به فصل ۲ نزدیک می شیم باید داستان رو اروم کنم که یک دفعه جذاب بشه خب نظر یادتون نره دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه .
خدا حافظ