
خب اومدم با یه پارت دیگهههه😙
[فردا صبح]از خواب بیدار شدم.سرم خیلی درد میکرد.احتمالا بحاطر این بود که دیشب خیلی گریه کردم.اینا یعنی چی؟چرا اینقدر یونگی برام مهمه؟واقعا نمیدونم.از روی تخت بلند شدم و به خودم توی آینه نگاه کردم.زیر چشمام سیاه شده بود.باید امروز یکم بیشتر از روزای قبل به خودم برسم.چون شبیه دراکولا شدم.اول رفتم دست و صورتم رو شستم.بعد اومدم و جلوم میز روی صندلی نشستم و ماسک زیر چشمم رو زدم.بعد از اینکه خشک شد رفتم و صورتم رو شستم.بعد از اتاق بیرون اومدم و جلوی آینه نشستم و به خودم نگاه کردم.الان زیر چشمام سیاه نیست.فرق بین موهام رو باز کردم و از جلو شروع کردم به بافتن موهام،همینجوری میبافتم و میرفتم عقب تا اینکه بافت کف سرم تموم شد.بعد هم بقیه موهام رو عادی بافتم.بعد رفتم جلوی کمدم و در کمدم رو باز کردم.دنبال یه لباس خوب بودم که بتونم برای مدرسه بموشم و چشمم به لباس جدیدی که قبل از اسباب کشی به اینجا خریده بودم افتاد.این بهترین لباس توی این وضعیت بود. لباسم رو هم موشیدم و رفتم پایین.

[لباسی که سوفیا پوشید]داشتم از پله ها پایین میرفتم که یادم افتاد کوله پشتیم رو بر نداشتم.دوباره برگشتم بالا و کوله پشتیم رو برداشتم و اومدم پایین.رفتم سمت میز و یه تیکه از پیتزا هایی که دیشب بابا و مامان خریده بودن و الان مامان گرمشون کرده بود برداشتم و از خونه بیرون اومدم.از در بیرون اونوم که دوباره طبق معمول یونگی رو دیدم.گفت:سلام.سوفیا:سلام،راه بیوفت وگرنه دیر میرسیم.یونگی:باشه.
توی راه شروع کردم به خوندم آهنگ i like me better چون این آهنگ جدیدا قفلیم شده بود.بعد از تموم شدن آهنگ خوندم یه نفس عمیق کشیدم که یهو یونگی از پشت سرم پرید کنارم و گفت:بلاخره تونستم صدای خوندنت رو بشنوممممم.سوفیا:یه جوری میگی انگار صدای یه سلبریتی رو شنیدی.یونگی:خب صدات خوبه یا بهتره بگم من دوسش دارم.سوفیا:خب حالا که تونستی بشنوی الان تو یه چیزی بخون.یونگی:من،عمرا من صدام اونقدر ها هم خوب نیست.سوفیا:این انصاف نیست،منم میخوام صدای خوندنت رو بشنوم.یونگی:باشه بزار فک کنم چی بخونم.شروع کرد به خوندن آهنگ Home صداش محشر بود.خیلی خوب رپ میخوند ولی ووکالش خیلی خوب نبود.بعد از اینکه تموم شد یه نگاه با شک بهم انداخت و گفت:خوب بود؟[از دید یونگی]بعد از خوندن آهنگم با استرس از اینکه خوشش نیومده باشه نگاش کردم و گفتم:خوب بود؟یهو دیدم عین این بچه های دوساله بالا و پایین میپره و دست میزنه.بعد با همون ذوقی که داشت گفت:خیلی خوب میخونییییییی،البته ووکالت خیلی خوب نیست ولی رپ خوندنت محشرهههههههه.یونگی:ن بابا؟سوفیا:چی چیو ن بابا؟دارم میگم صدات عالیه.[از دید سوفیا]بعد از اینکه گفتم صدات عالیه لپاش گل انداخت و گوشاش قرمز شد و دستش رو برد پشت گردنش و پشت گردنشو خاروند و گفت: ممنونم.
تصمیم گرفتم که با یونگی صمیمی تر بشم.چون کم کم دارم میشناسم.درسته اولین باری که دیدمش خیلی سرد بود ولی درونش مثل یه پیشی کوچولو میمونه و من دلم میخواد بیشتر این پیشی کوچولو رو بشناسم.چون به نظرم صمیم شدن باهاش برام مثل این میمونه که بخوام برای خودم یه چیزی درست کنم که پشتم باشه و بتونم بهش تکیه کنم.خب دیگه بهتره برم سر کلاسم.
[زنگ تفریح اول]از کلاسم بیرون اومدم.میخواستم برم سمت سالن نهار خوری که یکی دستم رو کشید و برد به یه جای ترسناک که توی مدرسه بود ولی من تاحالا ندیده بودمش.کشید منو توی اون اتاق تاریکه و کوبوندم به دیوار.چشمام رو باز کردم که با چهره ی یونگی مواجه شدم:یونگی؟ترسیدم فک کروم میخوان بدزدنم.یونگی:شاید من بخوام بدزدمت.سوفیا:هی تو اینکارو نمیکنی.یونگی:شاید بکنم.یهو لباشو کوبوند روی لبام و مک زد.خواستم از خودم جداش کنم ولی اون زورش بیشتر از من بود.نفس کم آورده بودم و به سینش مشت میزدم تا ولم کنه ولی عمیق تر میبوسیدم.دیگه چیزی نفهمیدم و سیاهی مطلق.
[از دید یونگی](فلش بک به زمان کلاس یونگی)توی کلاس به درس گوش نمیدادم و همش حرف های جونگ کوک توی گوشم میپیچید.(فلش بک تو فلش بک😂)جونگ کوک:تو دوسش داری.یونگی:چی؟چی میگی؟عمرا من عاشق سوفیا باشم.جونگ کوک:هی تو مگه نگفتی خیلی وقتا ازش خجالت میکشی و وقتی میبینیش قلبت تند تند میزنه؟اینا نشونه ی عشقه پسر.یونگی:خب....اگه هم دوسش داشته باشم اون ازم متنفره.جونگ کوک:ببوسش.یونگی:دیگه چیی فرمایش دیگه ای ندارین عالیجناب؟جونگ کوک:یونگی،الان موقع مسخره بازی نیست.تو سوفیا رو دوست داری و بدون اینکه بخوای جذبش شدی و اون حس نفرتی که بهش داشتی حس عشق بوده ن نفرت.یونگی:خیلا خب فقط باید منتظر فرصت باشم.(پایان فلش بک)به حرف های جونگ کوک فک میکردم.ایده ی خوبی بود.تصمیم گرفتم وقتی داره میزه سالن نهار خوری بکشمش یه گوشه و ببوسمش(پایان فلش بک)یهو دیدم سوفیا بیهوش شد.فهمیدم احتمالا نفس کم آورده.براید استایل بلندش کردم و دویدم سمت بیمارستان مدرسه.
[از دید سوفیا]چشمام رو باز کردم و با یه فضای بسته مواجه شدم.یادم افتاد که یونگی داشت منو میوسید که دیدم روی صورتم یه ماسک اکسیژنه. بعد یه حس سنگینی روی شکمم کردم که نگاه کردم ببینم چیه. دیدم یونگی عین یه پیشی آروم سرش رو روی شکمم گذاشته و خوابیده.دلم نیومد بیدارش کنم پس دیگه تکون نخوردم.ولی.....چرا یونگی من رو بوسید؟نکنه ههههه....نکنه یونگی....د...دو..دوسم داره؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تستچی یهیهی
پارت بعدددددددددددددددددددد
.پارت بعد 😻😻😻
خیلی خوبهههههههههههه🌱💓💓
وای خودا من غش و ضعف رفتم پارت بعدی تورو خدا
پارت بعدی پارت آخره بیب
و توی بررسیه
لطفا پارت بععددییی رو بذار 🥺❤
داستانت عالیه🙂💖
خوشحال شدم که دو پارت رو با هم خوندم😀💔
آقا کارت عالیه تو محشرریی لطفا پارت بعد رو بزار
وقتی اوندم دیدم که دو پارت گذاشتی خوشحال شددمم🥺❤❤❤❤❤❤💖😀😀😀😀😀😀😀
های بیب
پارت بعدی پارت آخره و من تصمیم گرفتم که پارت ۱۴ و ۱۵ رو خلاصه کنم و تبدیل به ی پارت کنم
پس پارت بعدی پارت آخره
PERFECT ˚₊• ͟͟͞͞➳❥
بکم فیک رو بلند تر کن و بیشتر بنوس مثلا برای کسی مثل من که توی لپتاپ می خونه کل خطایی که می نویسی تو لپتاپ دو یا سه خط می شه
پارت بعد