

[لباسی ک ا/ت پوشید]یه کتاب از کتابخرنه برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.چون صدای شکمم کل عمارت رو گرفته بود.رفتم توی آشپزخونه ک دیدم تیکه ی آخر پنکیک رو داخل بشقاب گذاشت و هل داد سمت جایی ک من میشینم.رفتم نشستم روی صندلیم و گفتم:سس کاکائو میخوام.+از توی یخچال بردار.-بش.از پشت صندلیم بلند شدم و از توی یخچال سس کاکائو رو بیرون کشیدم بعد یکم فکر کردم گفتم این سس کاکائو خیلی سرده.پس بهتره گرمش کنم.رفتم یه شیر جوش کوچیک از توی کابینت برداشتم و گذاشتم روی گاز و یکم از سس کاکائو داخل شیر جوش ریختم و گاز رو روشن کردم.
بعد از گرم شدن سس اون رو از روی گاز برداشتم و روی پنکیک هام ریختم.آب دهنم راه افتاده بود پس برای اینکه زودتر اون پنکیک رو یه لقمه ی چپ کنم گاز رو خاموش کردم و شیر جوش رو توی ظرف شویی گذاشتم و نشستم پشت میز و شروع کردم به خوردنش.[چند ساعت بعد]اون کتابی رو ک صبح از توی کتابخونه برداشته بودم رو تموم کردم پس رفتم توی کتابخونه تا یه کتاب دیگه برای خوندن بردارم.رفتم سمت کتابخونه.از پله ها پایین رفتم و در کتابخرنه رو باز کردم که کوک رو توی کتابخونه دیدم در حالی ک پشتش به من بود و دستاش توی جیبش بود.-اینجا چیکار میکنی؟؟+اومدم بهت یه پیشنهاد بدم.-چه پیشنهادی؟؟+خب من نوصلم سر رفته میخوام برم بیرون.مجبوری باهام بیای.اگه هم نیاین میندازمت توی همین کتابخ نه ک هیچ پنجره ای نداره تا نتونی فرار کنی.در رو هم قفل میکنم.راستش خودم هم حوصلم سر رفته بود،پس گفتم:-باش باهات میام.وای باید منتظر بشی تا آماده بشم.+اوکی،فقط سریع

[لباسی که ا/ت پوشید]رفتم توی اتاقم و یه لباس از کمد بیرون کشیدم و پوشیدم.بعد هم موهام رو خرگوشی جمع کردم و یه شلوار کرم رنگ هم پوشیدم.از اتاقم بیرون اومدم ک دیدم جلوی در اتاقم وایساده و تیپ خیلی خفن زده.عاشق تیپش شدم.-من آمادم.+باش،بریم.

[لباسی ک کوک پوشیده بود]از خونه بیرون رفتیم.اولین بار بود ک از توی خونه بیرون میومدم.رفت سمت یه ماشین فراری نوک مدادی.در ماشین رو باز کرد و گفت:سوار شو.سوار ماشین شدم و در رو بستم.ماشین رو دور زد و بعد اومد نشست توی ماشین و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.نمیدونستم کجا میخوایم بریم پس ازش پرسیدم:-کجا میریم؟+پیشنهاد بده،جایی به مغزم نمیرسه.-عاممم یه دریاچه ی کوچیک این نزدیکیا هست ک برای نشستن هم جا داره.-باشه.فقط بهم بگو از کدوم طرف برم.-اوک
بعد ۲۰ دقیقه رسیدیم.از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت یکی از صندلی هایی ک اون نزدیکی بود.کوک هم ماشین رو خاموش کرد و از ماشین پیاده شد و دوید سمتم.+از من دور نشو.-برای چی؟؟+ناسلامتی گروگانمی.-باشه😑😑
روی صندلی نشسته بودیم ک گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم.-چی؟؟+خب راستشو بخوای....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود❤
لطفا پارت بعدی ممنون
هنوز منتظر پارت پنجم اجی...:/
پارت بعد
عالییی
اههه اجی برگشتی؟
دلم برات تنگ شد:)
خوبی:)
های ویکتور
آره اومدم
منم دلم برات تنگ شده بود
یکم سرم خیلی شلوغ بود بخاطر همین نتونستم یه چند وقتی بیام توی تستچی
آخه از یه طرف زن عموم ک بارداره داره میاد بندر عباس ک زایمان کنه
از یه طرف هم زن بابام بارداره
از یه طرف دیگه هم رفیقام ولم نمیکنن
هر روز میگن بربم اینجا بریم اونجا
از یه طرف دیگه هم....هوفف بزا نفس بگیرمممم😂
از یه طرف دیگه هم امسال سال آخر ابتدایی ام مجبورم بیشتر از پارسال بخونم ک برای دبیرستان توی نمونه دولتی قبول بشم...
سلام اجی:)
اهاا...خوب هر وقت تونسی بیا:)