سلام ،، خب سری ۵ هم اومده ،، از اسمش معلومه آبشار جاذبه با بن تن هستش ،، من خودم این ۲ تا کارتون دوست دارم ،، براتون بگم به دلیل پر مشغله بودنه وقتم ممکنه این سری ۵ کلا دیر تر از همه بیاد ،، اما امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد ،، و اینکه بعد اتمام این سری می خوام یه قسمت اختصاص بدم به بن تن . خب زیاد حرف زدم بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
۶ ماه بعد از تمام شدن تابستون ،، دیپر رو میبل توی سالن پذیرایی نشسته بودن و میبل داشت با والداز بازی می کرد و دیپر هم مشغول درست کردن جورنال خوش بود و پدر میبل هم مشغول گذشتن تو تلوزیون بود ( کار های همیشگیه بابا ها ) مادر دیپر هم داشت ظرف هارو می شست ،، یهو پدر دیپر یه جا کانال رو نگهداشت ،، اخبار بود « سلام من آناستازیا هری سون هستم ،، به اخبار ۳۶۵ روز خوش اومدین ،، طی اتفاقات عجیب غریب که در ایالات متحده آمریکا میوفته ،، جناب بن تنیسون قهرمان ملی قراره در کل آمریکا نظارت کامل داشته باشن تا مردم در امنیت باشن ،، لطفا بعد از پیام های بازرگانی منتظر باشبید »
میبل : بابایی ،، این بن تنیسون کیه ؟ . پدر میبل : خودت بزن اینترنت برات میاد . میبل : باشه . دیپر : شاید براتون سئوال باشه که اینجا چخبره ؟ ،، نگران نباشین می خوام براتون توضیح بدم ،، همه چیز بر می گرده به ۶ ماه پیش وقتی از آبشار جاذبه اومدیم ،، هنوز دروازه هایی از ویرانیه نامشخص باقی بود که مردم آمریکا رو به آزار میداد ،، و عمو استن و فورد هم سعی می کردن طی سفراتی که می کردن « دروازه ویرانی » رو ببندن و این پسیر خوشتیپ که خودش قهرمان قضیه کرده نمی دونم از کدوم جهنم دره ای اومد ،، طبق اطلاعات اینترنت و اخبار این پسر نزدیک چند میلیون بار زمین نجات داد ،، ولی من باور نمی کنم ،، قضیه از این قراره . میبل : خیلی خوشتیپه ،، کاش میومد کالیفرنیا . مادر میبل : خب بچه ها ساعت از ۹ گذشته برین بخوابین که فردا مدرسه دارین . میبل و دیپر : چشم .
ساعت ۱۲ شب ،، دیپر از خواب پا میشه . دیپر : مثل اینکه یه دروازه ویرانی دیگه درست شده ،، آها داشت یادم میرفت بگم که می تونم تشخیص بدم دروازه کجا باز شده ،، و بعضی مواقع میرم یکم قهرمان بازی می کنم ،، اونم در حد فقط چند تا کوچه اون ور تر کالیفرنیا ،، داستان از زبان دیپر : خب مثل بعضی مواقع چراغ قوه کوچیک کننده و چندتا وسایل از آبشار جاذبه و جورنال خودم رو برداشتم تا درواز رو ببندم ،، رفتم طرف دروازه تا موجوداتی که ازش بیرون میاد رو مثل پشه لهه کنم ،، اما این یکی مثل همیشه نبود یه موجود قوی اومده بود ،، در اون لحظه نمی دونستم چیکار کنم و شروع بله فرار کردن کردم هیولا هم دنبالم بود . توصیف داستان عادی : هیولا داشت دیپر رو دنبال می کرد که ،، یهو یه صدایی اومد « وقته قهرمان بازیه ،، موجود عظیم و الجثه » آره اون بن تن بود ،، و هیولا رو با چند ضربه نفله کرد .
بن تن هیولا شکست داد و به حالت اولاش برگشت و رفت پیش دیپر و اونو بلند کرد . بن : تو نباید سره خود قهرمان بازی کنی ،، اگه می خوای بکنی ،، باید مثل یه چیبز قدرتمند داشته باشی . دیپر : این ( داخل ذهنش ) یارو مغروره ،، خیلی ازش بدم میاد . ناگهان سره دیپر درد میگیره ،، و دیپر متوجخه میشه چند تا دروازه ویرانی قراره اینجا باز بشه ،، و بن هم مشغول پر حرفی خودش بود ،، که ۹ تا دروازه ویرانی باز شد و هیولا ریختن بیرون و دیپر بدون مکث با چراغ قوه ی کوچیک کنندش همشون رو کوچیک کرد و فرستاد داخل ،، و با چسپ میانی جهانی ( همون ماده بنفش رنگ برای بستن شکاف ) دروازه هارو بست . دیپر : خب آقای ،، قهرمان داشتی می گفتی . بن دهانش چند متر باز موند . بن : اما من قهرمانم . دیپر : ببین عمو نجات دادن دنیا و شکست دادن هیولا ها جزیی از سرگرمی های منه ،، پس هیچ ترسی با مواجه شدن با اون ها ندارم ،، پس برگرد به همون جایی که بودی . بن : خیلی خفن بود داخل یه لحظه همشون رو کوچیک کردی و بعد با یه چیز بنفش رنگ اون پورتال هارو بستی . دیپر : خیلی ممنون از تعریفت ،، و اینکه اونها پورتال نیستن اسمشون دروازه ی ویرانیه ،، که بیش از حد خطرناکه . بن : مثل اینکه حرفه ای میزنی . دیپر : بله که حرفه ایم ،، کل تابستونم رو مشغول این کار ها بودم ،، و الان حرفه ایم .
ناگهان ساعت بن زنگ خورد ( هر کی بن تن نیروی بی پایان دیده حتما درباره ی بن تن حرفه ایه ) بن جواب میده . بن : الو ،، روک به گوشم ( بن کجایی ؟ ،، مگه نگفتم تا یه مشکل پیش اومد مثل روح یا جن از پیشم نرو ) ببخشید ،، داشتم یه پورتال می بستم ( حالا کجایی ؟ ،، در خطری ؟ ) نه ،، پیش یه پسری هستم که انگار حرفه ای میزنه به کار نابود کردن هیولا های پورتال . دیپر میپره وسط حرفش . دیپر : عمو اشتباه نزن پورتال نه دروازه ویرانی . بن : چرا اسمش اینه ؟ . دیپر : به دلیل اتفاق ۶ ماه پیش توی شهری که عمو هام اونجا بودن و یه دشمن خیلی قدرتمند داشتم دنیا رو داشت تصرف می کرد و یه چیزی به اسم ویرانیه نامشخص درست کرد و منو خانوادم و مردم با بدبختی تونستیم شکستش بدیم و اون ویرانی نامشخص رو ازبین ببریم ،، ولی انگار هنوز ویرانی نامشخص هنوز هستش اونم به صورت ضعیف شده ،، و منو خانوادم و مردم شهرمون اسمش رو گزاشتیم دروازه ی ویرانی ،، همین اینقدر نگو پورتال . بن : باشه . دیپر اصلا حوصله ی بن رو نداشت به جاش رفت سراغ جورنال خودش و شروع به یادداشت کردن ،، ( مثل فورد ) و نوع هیولا و قدرت و .... رو یادداشت می کرد . بن : چی می نویسی ؟ . دیپر : خب خاطره ی ماجراجویی که انجام دادم ،، خب احمق معلومه دارم از هیولا هایی که شکست دادم از شون یادداشت برداری می کنم چون ممکنه باهاشون دورباره مواجه بشم و باید وسیله لازم رو داشته باشم . بن : طرف یکم قاطی داره ،، الو روک فهمیدی قضیه از چه قراره ( آره ،، بگو کجایی ؟ ) کالیفرنیا ( باشه منم و اعضای محافظان طرف های اونجاییم ) باشه . ناگهلان صفینه ی محافظان از آسمون کالیفرنیا فرود میاد . دیپر : یا خدا صفینه ی فضایی ها .
بن : خوش اومدین ،، حالا اون هیولا ببرین به زندان محافظان . دیپر چچچییی؟؟؟ ،، نه ،، نه شما اینکار رو بکنین حتما... بن حرف دیپر قطع میکنه . بن : ببین ما خودمون حرفه ای هستیم ،، و بیشتر از تو با این موجودات سروکله زدیم ،، از ۶ ماه پیش تاحالا در حال جمع کردشون هستیم . دیپر : دیگه بدتر . ناگهان دیپر یه سر درد خیلی شدید میگیره . دیپر : وای نه موج دوم داره شروع میشه . بن : ها؟ . دیپر : فعلا وقت توضیح اصلا نیست ،، باید جلوی موج دوم رو بگیرم . ناگهان یه دروازه شبیه ویرانی نامشخص درست میشه و زمین لرزه خیلی قویی ایجاد میشه آسمون قرمز رنگ میشه . بن : اینجا چه خبره ؟ ،، هر چی هست موجود ایس می تونه ازبین ببرتش . دیپر : می دونستم قراره بیای ،، به خاطر همین مقدمات رو آماده کردم . دیپر جورنالش در میاره و این جملات رو تکرار میکنه ،، ای روح تمام کهکشان ها از تو می خوام این واقعه رو ازبین ببری تا در امنیت باشیم ،، لطفا به من کمک کنید . بن : این پسره خل و چله ،، ولش کن ،، وقت قهرمان بازیه موجود ایس ،، حالا جلوی این اتفاق نمی دونم هست رو میگیرم . ناگهان یه نور عجیب میاد یه پسر بود یا بهتر بگم ،، روح کهکشان بود ،، روح کهکشان بدون مکث کردن دروازه رو برداشت . روح کهکشان : دیپر پاینز من اومدم ،، امیدوارم برای نجات بدی هم منو با خبر کنی چون خیلی کار دارم ،، همش تقصیر میسو هستش هیچ وقت کمک نمیکنه ،، خداحافظ .
بن : چچچییی ؟؟؟ ،، اما چطور ؟ ،، من قهرمانم ،، آهای پسره چیکار کردی توضیح بده . دیپر : فعلا خستم ،، باید برم ،، بای . بن : هوی ،، کجا میری ؟ . بعد بن بشکن میزنه و دیپر میاد پیشش و دست و پاهاش بسته س . دیپر : به چه جرأتی اینکار رو کردی ؟ . بن : تا وقتی نگی اینجا چخبره ؟ ،، نمیزارم بری ،، موجود ایس یکی از قوی ترین موجوداتمه . دیپر : این موجودت اصلا قوی نمیاد ،، منو یاد بیل سایفر انداخت ،، خب بدون شوخی بازم . بن : نه . دیپر اعصبانی میشه ،، و چشماش آبی رنگ میشه . دیپر : پس خودت خواستی . خواست یه مبارزه اتفاق بیوفته که گوئن میاد و اونها رو جدا میکنه . دیپر : ممنون خانم ،، به این پسر بگو داخل کار هام دخالت نکنه . بن : من دخالت می کنم ،، تو میکنی . دیپر : حوصلت رو ندارم ،، بای . دیپر میره . بن : گوئن چرا اومدی ؟ ،، داشتم از زبونش یه چیزایی میکشیدم بیرون . گوئن : ببین بن این پسره ،، یه جورایی خیلی خطرناکه می تونم قدرت های وحشت ناکی دورش حس کنم ،، به نظرم بیا باهاش همکاری کنیم به نظرم اطلاعات زیادی داره .
بن : ههههوووومممم ،، باشه ،، اول باید بفهمیم کیه ؟ . روک : من حلش می کنم . فردا صبح پیشه دیپر ،، توی مدرسه . میبل : دیپر خسته ای ،، نگو رفتی قهرمان بازی ؟ . دیپر : رفتم ،، بعد اون یارو مغروره اومد و هزار تا اتفاق دیگه ،، که کلا خستم کرد . میبل : داداش قهرمان من . از اون ور بن میاد . روک : دیپر پاینز ،،۱۳ ساله ،، تو باید با ما بیای . دیپر : بازم شما ،،انتظارش رو داشتم ،، نوچ . بن : کمکمون کن ،، لطفا . دیپر : اوف ،، باشه ،، چون اصلا حوصله ندارم ،، اول بزار مدرسم تموم بشه و وسایلم رو بردارم . بن : خداروشکر ،، باشه . مدرسه ی دیپر تموم میشه و دیپر میره خونه و وسایلش رو بر میداره . دیپر : خب آمادم ،، بریم . روک : سوار جت بشیم بریم ،، فقط حالت بد نمیشه که . دیپر : نه بابا ،، بدتر از اینهاشم هم تجربه کردم . میبل : داداشی موفق باشی من خونه میمونم ، بای . دیپر : ممنون ،، خداحافظ . دیپر سوار جت میشه و از اون ور به شهر بِلوود میرن ( شهری هستش که بن تن نجاتش میده ) و به مخفیگاه محافظان میرن .
دیپر دور رو بر رو میبینه و داخل شگفتیه سازمان محافظان ،، غرق میشه . دیبپر : وای خدا ،، همش دلم میخواست بیام داخل همچین جایی که الان اومدم ،، باور نکردنیه بعد فریاد میزنه ،، من می تونم اینجا کلی کار انجام بدم . دیپر داشت خل می شد . بن : شکوه سازمان مون چشمش رو گرفته . دیپر یهو سرش درد میگیره و تمام تفنگ حافظه پاک کن رو در میاره و جلوی بن میگیره . لن : پس از پشت خنجر میزنی . تمام سرباز های سازمان : پسر زود باش اصلحت رو بنداز . دیپر : همه بشینین زمین و چشم ها و گوش هاتون رو بگیرین و بن بشین . همه : چرا ؟ . دیپر : میگم بکنین تا هیولا دروازه ی ویرانی باز نکرد . همه هر کاری که دیپر گفت رو کردن و دروازه بلاز شد و یه موجود مغز شکل اومد بیرون و دیپر زد پوکوندش و انداختش داخل دروازه و بسته ش . بن : من فکر کردم می خوای منو بزنی . دیپر : نه این یه موجود خطرناکیه که ذهن انسان ها رو میخوره و نفطه ضعفش پاک کردن حافظه شه . روک : پسر تو خیلی مجهزی ،، بهت حسودیم شد . دیپر : ممنون ،، این ها وسایل کارم هستن ،، که کلی استفاده ازشون میشه کرد .
خب تست های امپراطور ۷ بعد ،، جاذبه صفر درجه ،، بازگشت به آبشار جاذبه ،، آبشار جاذبه : تجزیه احساسات ،، عشق و طمع ،، روح کهکشان ،، نگهبان آبی ،، ۷ منتخب سوروفیا نوشته من و پارسا ،، اریدا باتر فلای ،، استارکو ،، رو ببینید ،، دوستون دارم . خداحافظ .