دختری ماجراجو به اسم هانا که خیلی شجاع و با مادرش از روستا به شهر میاد و اون از این وضع راضی نیست☺👸
سلام اسم من هانا و 17 سالِ هستم🌵من تو بچگی پدرم و از دست دادم و الان با مادرم زندگی میکنم🐥مادر من خیلی مهربون و باگذشت😊اون طراح پوستر تبلیغاتی💬من از وقتی که به دنیا اومدم توی یه کلبه کوچک توی یه روستا بودم🏠
البته روستا که چه عرض کنم... خونه ما از اول توی یه جنگل نزدیک شهر بود. اما جنگل ما حیوانات خطرناک و وحشی نداره🐃 اونجا ما خونه ساختیم و چندتا از درختاشو قطع کردیم و دیگه بهش میگیم روستا🍀هیچ انسانی جز من و مامانم اینجا زندگی نمیکنه👱من عاشق اینجام و دوست دارم همیشه اینجا بمونم💜
جنگل ما اسرارآمیز... میدونم الان بهم میخندی اما راست میگم😤هنوز باورت نمیشه😮باشه پس با داستان من یعنی هانا همراه باش تا باور کنی😎اها راستی یادم رفت اینو بگم به غیر از مامانم مکس هم باهامون زندگی میکنه🐾مکس سگ شیطون و بامزه منه🐶
هانا : مامان من میرم جنگل برای چیدن سیب، آخه میخوام امشب کیک پای سیب درست کنم😋مامان : ...برو عزیزم فقط مراقب باش خیلی هم از خونه دور نشو قبل از اینکه هوا تاریک بشه بیا خونه. هانا یک سبد برمیداره و با مکس به سمت درخت های سیب میره. هانا : خیلی خب مکس اینم سیب آخری بریم خونه🏡هانا داشت از سنگ های روی رودخونه میپرید تا به خونه برسه تا اینکه یهو....
هانا : وای نه سبد سیبم😦 اونا رسیده ترین سیبا بودن😭 به این سادگی بیخیالش نمیشم😶هانا مکس و پرت میکنه اون طرف رودخونه و میگه : مکس تو همینجا منتظرم بمون من میرم سبد سیب و بیارم. هانا خیلی سریع به دنبال سیب ها میدوید همینطور که جلوتر میره عمق آب بیشتر میشه و یک سیب میگیره اما اون فقط به سیب هاش فکر میکرد💪
اون فقط یک سیب و نگرفته و حتی آب تا بالای زانوش هم رفته💦هانا : گرفتمت ایول. وای نه هوا داره تاریک میشه و خیلی از خونه دور شدم تا برسم به خونه شب میشه مامان نگران میشه حتما میاد بیرون دنبالم میگرده 😥باید سریعتر برم خونه تا مامان نگران نشد. همینطور که داره قدم زنان میره یه صدای عجیبی میشنوه... البته اصلا نترسید چون از این چیزا زیاد شنیده. هانا : کی اونجاست؟؟؟
هانا : این صدای کیه؟ صدامو میشنوی جواب بده. یهو یک صدای کلفت میگه : کمک. هانا صدارو دنبال میکنه تا اینکه میبینه یک هیولای پشمی سفید و بزرگ اونجا روی زمین افتاده. هانا : تو کی هستی چرا درخواست کمک میخوای؟ هیولا : همهی اینارو بهت میگم فقط لطفا اون خار روی پای منو دربیار. هانا با تموم زورش تونست اون خار رو در بیاره. بعد هیولا از اون تشکر کرد و گفت من ویگن هستم هانا : منم هانا هستم
ویگن : تو از من نمیترسی؟؟ هانا : نه من از بچگی همه نوع موجود دیدم برام عادی شده. ویگن : برای قدردانی ازت هر کمکی از من بر میاد بهم بگو. هانا : میتونی منو اول پیش سگم بعد تا خونم برسونی. ویگن با پاهای بزرگش اونو خیلی زود پیش مکس و بعد تا خونشون رسوند و از هانا خداحافظی کرد و رفت
هانا به موقع به خونه رسید و با مادرش یک کیک پای سیب خوشمزه درست کردن😋و بعد از خوردن اون هانا رفت پای تلویزیون تا فیلم ببین. یهو گوشی مادرش زنگ میخوره و مادرش جواب میده بعد از مکالمه تلفنی مادرش با ناراحتی به سمت هانا میره و میگه : هانا ما باید به شهر بریم. هانا با ناراحتی و تعجب میگه : چرا؟!
امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه ادامه داستان و به زودی میزارم ☺اها راستی اگه واستون سوال که چرا اول داستان گفتم حیوون خطرناک نزدیکشون نیست.. خب نیست اون غول خیلی با باهاشون فاصله داشت. اونا توی منطقه ای خونه ساختن و شبیه روستا کردن اما هانا به جنگل رفت و اون غول و دید.
اسم منم هاناست
میای باهم اجی شیم؟