
بازم ممنونممممم❤
توی راه من از همشون جلوتر بودم و واسه خودم راه میرفتم و آهنگ get you the moon رو میخوندم.یهو دیدم یونگی پرید کنارم و گفت:به چی فکر میکردی؟سوفیا:به چیزی فک نمیکردم.یونگی:پس چیکار میکردی؟سوفیا:آهنگ میخوندم.یونگی:میشه الان هم بخونی؟سوفیا:چقد پر رویی تو،شاید نخوام کسی صدای آهنگ خوندنم رو بشنوه.یونگی:اولا من پررو نیستم و فقط میخواستم صداتو بشنوم.الان هم اگه نمیخوای بخونی نخون.دیگه حرفی نزد و کنارم راه میرفت.بعد از ده دیقه رسیدیم به مدرسه و هر کدوم رفتیم سر کلاس خودمون.
بعد از تموم شدن اولین زنگ برای زنگ تفریح رفتم توی حیاط و برای خودم میگشتم که حس کردم یکی داره نگاهم میکنه.برگشتم ولی هرکسی حواسش به کار خودش بود.یکم ترسیدم پس رفتم دنبال لینو و یونگی که یکیشون رو پیدا کنم و پیششون باشم تا آخر زنگ تفریح.داشتم توی راهرو ها دنبال یکیشون میگشتم که لینو رو دیدم.دویدم سمتش بعد وقتی رسیدم از پشت پریدم روی کولش که مجبور شد محکم بگیرتم.لینو:لارا تو مگا نگفتی میخوای بری دستشویی؟سوفیا:از کی تاحالا اسم من تغیر کردی به لارا؟لینو:سوفیا؟تویی؟فک کردم لاراعه.سوفیا:حالا که فهمیدی منم منو ببر سمت کلاسم.لینو:مگه من اسب تو ام که هر جا بگی ببرمت؟سرم رو گذاشتم رو شونش و قیافم رو شبیه گربه ی شرک کروم و نگاش کردم.لینو:خیله خب میبرمت.سوفیا:هورااااااا.بعد هم یه بوسه روی گونش گذاشتم و رفتیم سمت کلاس من.جلوی در کلاسم از کولش پایین اومدم و گفتم:خب دیگع من برم.راستی بخاطر اینکه تا اینجا من رو آوردی ممنون.لینو:خاهش.
این زنگ هنر داشتیم و معلم هنر گروه بندیمون کرد که برای پروژه ی هنری مون با همدیگع کار کنیم.من با لارا هم گروهی بودیم.اینجوری راحت تر هم بودیم.زنگ خورد و همه به طرف سالن غذاخوری رفتیم.رفتم توی سالن که دیدم تمام جاها پرن به غیر از یه صندلی که یونگی و جونگ کوک و دوستاشون نشسته بودن.بعد از گرفتن غذام رفتم سمت میزشون و روی صندلی نشستم که یونگی گفت:هی مگه کمبود جا داشتیم که اینجا نشستی؟سوفیا:آره،بد نیست یه نگاه به سالن بکنی که همه جا پره،وگرنه من که خودم بیشتر از هر کسی دلم میخواست جای دیگه ای بشینم.یونگی:خیله خب بابا نخور منو.چون خیلی گشنم نبود فقط با غذام بازی میکردم که یه دفعه صدای یکی از اون دخترایی که خیلی به یونگی میچسبید رو شنیدم که میگفت:یونگی اوپا،ما امشب میخوایم بریم بار.تو هم باهامون میای؟یونگی:باشه،میام.سوفیا:چی چیو میام؟روبه دختره بلند شدم و گفتم:یونگی اوپات امشب هیچ جا نمیره،فهمیدی؟دختره:تو کی هستی که به جای یونگی اوپا تصمیم میگیری؟سوفیا:دوست دخترشم،حالا هم خفه شو و گورت رو گم کن.دختره عین بادکنک باد کرد و قرمز شد ولی با یه حالتی که اینگار زورش گرفته پشتشو کرد طرف ما و رفت.جونگ کوک:یونگی،کی به سوفیا پیشنهاد دادی که اون قبول کرد؟یکی از دوستای یونگی:راست میگه کی مخشو زدی؟یونگی:یااااا بس کنین.سوفیا برای اینکه بتونه روی دختره رو کم کنه این حرفو زد.
بعد از مدرسه:یونگی بعد از مدرسه موقع برگشتن گفت که با لارا میخواستیم بریم یه کافه تا روی پروژه کار کنیم یونگی دنبال سرمون اومد.توی راه بهم آروم جوری که خودم بشنوم گفت:توی منو دوست داری؟با عصبانیت برگشتم و یه دونه خوابوندم توی گوشش:بار آخر باشه به همچین چیزی فک میکنی.یونگی همونجا وایساد و منو لارا رفتیم که بریم کافه.
توی کافه نشسته بودیم و درباره ی پروژه حرف میزدیم و منتظر بودیم تا سفارش هامون رو بیارن.توی همون حین یه صدای شنیدم که بالا سرم گفت:به به سوفیا خانوم.برگشتم که نگاه کنم کیه و مانهو رو دیدم.مانهو:چیه؟امروز با دوست پسرت دعوات شد؟کات کردین؟سوفیا:به تو هیچ ربطی نداره.سوفیا:عا عا با کسی که قراره دوست دختر مین یونگی بشه درست صحبت کن.سوفیا:تا وقتی که من دوست دخترشم تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.مانهو:مطمئنی؟سوفیا:من هیچ وقت تا از حرفی که میزنم مطمئن نشم اصلا اون حرف رو نمیزنم.مانهو:خواهی دید.سوفیا:ببینیم و بشنویم.
بعد از اینکه مانهو رفت حرفاش هی توی سرم تکرار میشد:با کسی که قراره دوست دختر مین یونگی بشه درست صحبت کن....ذهنم آروم نمیگرفت.منظورش از اینکه قراره دوست دختر یونگی بشه چی بود؟لارا:سوفیا؟حالت خوبه؟میخوای بقیه کارها رو فردا انجام بدیم؟سوفیا:اگه بشه که خیلی خوبه.لارا باشه پس وسایلت رو جمع کن تا بریم.سوفیا:باش.وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه.توی خونه بدو بدو به سمت اتاقم رفتم.سریع لباسام رو در آوردم و وارد حموم شدم.دوش حموم رو باز کردم و کف حموم نشیتم و به اشک هام اجازه ی ریختن دادم.نمیدونم چرا ولی از حرفی که مانهو زد عصبی بودم.چرا باید همچین حرفی بزنه؟یعنی باید به یونگی این موضوع رو بگم؟سردرگمم،انگار هیچ چیزی رو نمیخوام.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد پلیزززززززز
همین الان نوشتم لاوم
توی بررسیه
به هر حال
من خیلی کامنت گذاشتم پس زود پارت بعود رو بزاررررررررر😈😈😈😈😈😈😈😈😈😁😁😁😁😁
چشمممممممم
الان میرم بنویسمممممم
یه سوال دیگه
شوگا لاوری؟یا اینکه بایست شوگا ست؟🤨🤔
هیچ کدوم
من تهیونگ لاورم
بایس رکرم شوگاعه
میشه یه زره منحرفانه اش کنی؟؟؟؟
لطفاااااااااا🥺🥺🥺🥺🥺🥺
اتفاقا خودم هم میخوام ولی فک نکنم منتشر بکندش
راستی یه سوال
چند پارته؟
معلوم نیست
چرا ،آخه چرا نظر ها ۱۹ تا نمیشههههههه
اصلا که این جوریه خودم ۱۹تاش میکنمممممم😈😈😈😈😈😈
آفرین
تاحالا شده تو خماری یه داستان بمونی ؟من الان همینجوریم😐💔
من چون خودم فیک زیاد میخونم آره الان توی خماری چندتا فیک هستم
یکیش عشق & تنفر که مال جونگ کوکه و اون یکی هم پرنسس قصر شیشه ای که میخواد لایک هاش به ۹ برسه😒بازدید هاش کمه ولی این شرط رو گذاشته
خیلی با حاله
لطفا یه زره طولانی تر بنویس😭😭😭😭
عاجی میدونم این پارت کم بود
ولی دیگه من این پارت رو هول هولکی نوشتم خودمم نفهمیدم چیشد
من پارت بعد رو می خاااامممممممممممم
آخه. چرا تموم شد
چرا جای حساسش کات کردی
ببخشید دیگه