
آنچه گذشت(کای و رایان فهمیدن که باید چه جوری حافظه رایان رو برگردونن و النا هم فقط فهمیده که الف ها مادرشو کشتنO_O
رایان گفت(هیچ میدونی چقد خطرناکه؟) کای نفس عمیقی کشید و گفت(چاره دیگه ای ندارم! این کودتا بیشتر از این طول بکشه اول از همه من ضرر میبینم چون آزیتا خانم کلید کرده رو من که بکشتم) رایان یکم خندید و گفت(از مردن میترسی؟ تو که بار ها تا دم مرگ رفتی و برگشتی! مثلا همین دو ماه پیش، تیر خورده بود به قلبت ولی زنده موندی. یا اون موقع توی جنگ تو زخمی شدی بدم زخمی شدی ولی باز زنده موندی. تو دیگه نباید از مردن بترسی پسر! مگه نه؟) کای پوزخندی زد و چند ثانیه به در زل زد. بعد گفت(تا حالا شده غیر از اعضای خانوادت، کسیو دوست داشته باشی؟) رایان لبخندی زد و در حال که به آتیش های سرخ و نارنجی شومینه زل زده بود گفت(اره چه طور؟) کای پرسید(چا طوریه؟) رایان برگشت و به کای نگاه کرد و گفت(چی چه طوریه؟) کای گفت(همین که یکیو دوست داشته باشی! اونم نه به عنوان یه عضو از خانوادت!) رایان لبخندی زد و زد رو شونه کای و گفت(که این طور... پس داداشمون عاشق شده!)
کای دست رایان رو از رو شونش پس زد و گفت(چی میگی بابا عشق چیه؟ ول کن توروخدا! فقط یکم ازش خوشم اومده!) رایان گفت(نه بابا! تو بالاخره از یکی خوشت اومد! کلا این دو ماه که گذشت خیلی عجیب بودی هیچوقت تا حالا این طوری نبودی!) کای گفت(اوووم تازه شاید بازم عوض شم! تو هم عوض شدی! تا حالا انقد با من خوب نبودی! چیا گذشت تو این دو ماه!) و هر دو به آتیش شومینه زل زدن و به گذشته ها سفر کردن. یهو در اتاق زدن! رایان گفت(کیه؟) و قبل از این که جوابی بیاد کای بلند شد و درو باز کرد و دید که نگهبانه! نگهبان یه تعظیم کوتاه کرد و گفت(قربان، پادشاه میخوان شما رو ببینن) کای به معنی واقعی شکه شد! کارن وسط روز واسه چی میخواست اونو ببینه؟ کای که حسابی متعجب بود فقط تونست بگه(باشه الان میام) و درو بست و به رایان نگاه کرد. رایان هم متعجب بود. کای خواست از اون بپرسه که چرا کارن صداش کرده ولی مطمعن بود رایان هم چیزی نمیدونه. پس مستقیم رفت اتاق پادشاه...

تو راه داشت فکر میکرد که کارن واسه چی باید اونو صدا زده باشه؟ افکار زیادی به ذهنش خطور کرد ولی واسه هر کدوم دلیل قانع کننده ای داشت که لازم نیست کارن به خاطر اون صداش کنه. پس واسه چی بود؟ کای درگیر افکارش بود که یاو فهمید جلوی در اتاق کارنه. دستشو برد جلو که در بزنه ولی دستش ایستاد. یکم نگران بود. بعد از این که آزیتا به خاطر حواس مرتی کای دوباره فرار کرده بود، کارن نسبت به اون یکم بی اعتماد شده بود و همین مسئله باعث نگرانی کای شده بود. بعد از این که کلا با خودش کلنجار رفت، بالاخره دل به دریا زد و درو زد. کارن گفت(بیا تو) و صداش باعث شد استرس کای بیشتر شه درو باز کرد و رفت تو. کارن وایساده بود و دستاشو پشتش قفل کرده بود. با دیدن کای لبخندی از سر رضایت زد و گفت(منظرت بودم. خوب شد زود اومدی و لفتش ندادی) کای آب دهنشو قورت داد و گفت(چی کارم داشتین؟) کارن گفت(یکی هست که ۱۱۵ ساله منتظرته!) و به پشت سر کای اشاره کرد. کای برگشت و با دیدن کسی که پشت در بود یه لحظه نفس کشیدن یادش رفت
لورا برای بار صدم داشت خنجرشو با سنگ تیز میکرد. گری چشماشو رو هوا تاب داد و گفت(میخوای انقد تیز شه که حتی اگه یکی نگاهشم بکنه یه جاییش بریده شه؟ ول کن دیگه به حد کافی تیز شد.) لورا دست از کار کشید و گفت(ولی اگه یهو محاصره مون کنن و این خنجر نتونه چیزی ببره... اون موقع چی میشه؟) گری لبخندی زد و گفت(نترس دخترم. من مایکلو میشناسم کارشو خوب بلده. مطمئنم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.) بعد نگاهی به جاده ای که خود به خود تو جنگل به وجود اومده بود انداخت و با یه اخم مصنوعی گفت(البته اگه یکم عجله کنه! مطمئنم الان داره دنبال لنگه حوراب گم شدش میگرده! از بس که بی نظمه!) لورا با وجود نگرانی و استرس نتونست نخنده و یهو صدای خندش رفت هوا! همون لحظه صدایی اومد(نمیدونستم انقد خوش خنده ای!)
اون صدا رو میشناخت! صدای کسی بود که اون شب نذاشت کای ر و بکشه. همون کسی بود که میخواست به زور ازش حرف بکشه و چیزی نمونده بود که دستگیرش کنه! به عبارتی دیگه، اون اولین دورگه ای بود که توی سرزمین تاریکی دیده بود! این بار دوم بود که اونو میدید و این بار دیگه کاملا مطمئن شد که ازش متنفره! لورا خنجرشو سمت رایان گرفت و گفت(بازم تو؟ اینجا چه غل*طی میکنی؟) رایان نفس عمیقی کشید و از دهنش بخار بیرون اومد. بعد گفت(اشتباه کردم. باید همون شب تو رو دستگیر میکردم و تحویلت میدادم. ولی ترسیدم که یه وقت برام شر بشی! همیشه میترسیدم که اشتباه کنم!) رایان یهو رفت تو فکر. لورا از از خواس پرتی اون استفاده کرد و یهو بهش حمله کرد! اما قبل از این که بتونه کاری بکنه یهو یکی دستشو گرفت و چند ثانیه بعد یعد یهو غیب شدن...
رایان با تعجب به جای خالی لورا نگاه کرد. دوباره مثل اون شب لورا از دستش فرار کرد. با وجود این که این بار چند تا سرباز هم با خودش آورده بود و لورا این بار اصلا آماده نبود ولی بازم شکست خورد! فقط به خاطر این که باز هم رایان ترسید و این دست اون دست کرد! رایان انقدر متعجب بود که برای چند ثانیه اصلا نتونست حتی تکون بخوره! بعد از چند ثانیه یهو داد زد(همه به خط شین!) و رو به سرباز ها برگشت. به دو نفر اشاره کرد و گفت(شما دو تا بمونید بقیه برن.) همه با تعجب به اون دو نفر نگاه کردن. اما اون دو نفر انگار براشون خیلی عادی بود. صدای داد رایان باعث شد همه به خودشون بیان(دِ چرا وایسادین؟ برین دیگه!) همه هم زمان گفتن(اطاعت) و بعد همه توی جنگل پخش شدن...
این اسلاید متاسفانه تکرار شده بود😑🤦♂️👨🦯

بعد از رفتن بقیه یکی از اون دو تا که مو های قهوه ای داشت گفت(بازم گند زدی رایان! عین اون روزی که میخواستیم آزیتا رو دستگیر کنیم.) و بعد نشست رو یه تخته سنگ که اونجا بود. رایان یهو با عصبانیت داد زد و گفت(لعنتی! خفه شو مارسل!) مارسل گفت(یعنی انقد بزدلی؟) رایان که تا اون لحظه به نقطه نا معلومی زل زده بود یهو برگشت رو به مارسل و با نگاه ترسناکی گفت(نگفتم خفه شو؟) مارسل لبخند اعصاب خرد کنی زد و گفت(خفه نشم میخوای چی کار کنی؟ منو میکشی؟ اون موقع که خودت ضرر میکنی شاهزاده!) رایان نفس عمیقی کشید و گفت(مثل این که یادت رفته چیزی به اثم زندان هم هست! در ضمن، اگه بفهمن تو یه دورگه ای، قبل از این که حکومت اقدامی بکنه، همین مردم میکشنت!) مارسل کاملا مشخص بود که ترسیده! پس حرفی نزد و ساکت شد. یکم بعد رایان گفت(به نظر نمیاد خیلی دور شده باشن. هر کدوم یه طرف جنگلو میگردیم اگه هرکدوم پیداشون کردیم میاریمش اینجا و منتظر میمونیم اکرم پیدا نکردیم یک ساعت بعد همین جا هم دیگه رو میبینیم.) و بعد از یه طرف رفت. مارسل و اون یکی هر کدوم یه طرف دیگه رفتن...
النا داشت برای امتحان فردا تمرین میکرد که یهو یکی محکم در اتاقشو زد،النا هین بلندی کشید و گفت(چرا این طوری در میزنی؟!) و همون لحظه در با شدت باز شد و نیک با هیجان گفت(النااااا! النا معنی اینو فهمیدم معنیشو فهمیدم!) النا یه لحظه گیج شد و خواست بگه که معنی چیو فهمید که بعد یهو یاد اون کاغذ افتاد و عین برق گرفته ها بلند شد و رفت سمت سمت نیک و گفت(خب... چیه؟!) نیک که از شدت هیجان نفس نفس میزد از جیبش یه کاغذ در آورد و نشون النا داد. النا کاغذو گرفت و به نوشته هاش نگاه کرد. با چیزی که اونجا نوشته بود حسابی تعجب کرد. نیک که دیگه نفسش منظم شده بود گفت(چی شد چرا این طوری شدی مگه چی نوشته؟!) النا نگاهشو از کاغذ برداشت و به نیک زل زد و گفت(نوشته "منتظر نفر بعدی باشین") نیک با دهن باز به النا نگاه کرد. بعد پرسید(به نظرت... نفر بعدی کیه؟) النا دوباره به کاغذ نگاه کرد و بعد دوباره به نیک خیره شد و گفت(فکر کنم... منم!)....
خب این پارت هم در پشم ریزون ترین نقطه ممکن تموم شد😃😂 منتظر بمانید تا پارت بعد که خیلی حساس و هیجانی هست🙃💛
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چطور
هیچی میخواستم بدونم اخرش غم انگیزه یا نه که فهمیدم
فک کنم غم انگیزه
نفر بعدی کیه😨
چالش: نه ولی خواهرم داره میبینه
نترس النا رو نمیکشم😂
خودتم ببین قشنگه
بله دیدم نیکلاسه😑
باشه چند قسمت دیدم
سلام
پارت بعدی رو چرا نزاشتی ؟
قشنگه
امروز میذارم
مرسی 😍
چرا باید کات بشح😐گنا داریم 😐
گشنگ بود💜💙💜💙
چون که باید کات بشه😂✌
ممنون
وات ده هل رو که پسر عموم میگفت😐💔💔💔
عالیییییی بید 💜💜💜💜💜👏😀
ممنون که کامنت دادی ابجی💛
پسر عموت خیلی بامزه به نظر میاد
بامزه 🤨
چند روزه داره موخمو میخوره که جولوی دوستم ازش تعریف کنم چون اقا میخواد موخ دوستمو بزنه😐💔💔😂😂
اخرم نتونست امروز تسلیم شد
به من میگه سحر پیره منم میگم نرده😐😂😂
واقعا فاز بعضی از این پسرا رو نمیفهمم هی دنبال مخ زدنن😐😐
منم
یه پسره است یک هفتس ولم نمیکنه میگه عاشقتم من میگم اگر پیام بدی یه بلای سرت میارم مرغ اسمون گریه کنه میگه اخه با کسی که عاشقت میشه اینطوری رفتار میکنی
😐😐😐😐داره از دستش دیونه میشم خیلی پروعه😐😐😐
پسره بی شعور😑😑🤦♂️
خب بلاکش کن
گیمه نمیشه بلاک کرد اما جوابشو دادم لال شد دیگع پیام نمیده🤣🤣🤣🤣
اوکی پس راحت شدی😂😂✌
درود 🙋
خیلی خوب بود واقعا خیلی خوب موقعی قضیه عشق بین کای و النا رو پیش کشیدی ، حالا من بدبخت چند هفته است دارم فکر میکنم الک و ایزابل عاشق هم بشن یا نشن 🤦😐😂 شاید عشق ایزابل رو یه طرفه کردم 🤔 ایده های جدید دارن به ذهنم هجوم میارن 😂✌ خلاصه خیلی خوب بود ، یه سوال چجوری کامنت طولانی میدی ؟ نیم ساعته دارم فکر میکنم چی بنویسم 😂🤦
ج.چ: بنده با افتخار سه چهار دفعه از اول تا همین قسمت ۱۶ فصل چهار رو دیدم بعد مانگا هم خوندم و با تموم شدن اتک ، افسردگی هم گرفتم 😂✌
درود🙋♂️
والا فعلا که عشق یه طرفست کای النا رو دوست داره ولی النا از کل الف های جهان هستی متنفره😂
خب بستگی به خودت داره اگه ژانرش عاشقانه هست ایده جالبیه
هیچی بد تر از عشق یه طرفه نیست اگه میخوای ایزابل رو زجر کش کنی ایده خوبیه😂😂😂
امیدوارم ایده های جدیدت غم انگیز نباشه😬
هر چرت و مرتی که با ذهنت اومد بنویس کامنتت خود به خود طولانی میشه😂
عجب افتخاری نصیبت شده موندم کی نصیب من میشه😂(فعلا به شدت دچار کمبود اینترنتم نمیتونم دانلود کنم آنلاین دیدن هم حجم زیادی میبره🤕)
یعنی آخرش غم انگیزه؟
فعلا که النا هیچکس رو نمیشناسه ، بزار تازه آشنا بشن ، بعد میفهمیم این عشق یه طرفه است یا نه 😂✌
موافقم ، ایده جالبیه 🙃
یا کمال میل میخوام زجر کشش کنم 😂✌
بستگی به شرایط و ضوابط داره ، که غمگین هستن یا نه 😂✌
کاملا یاد گرفتم 😂✌
تازه هارد من پر انیمه است ، با زبان های مختلف ، زیرنویس های مختلف 😂✌
بستگی داره بگی غم انگیزه یا نه،من بیشتر به خاطر اینکه تموم شد ، تحت تاثیر قرار گرفتم کلا با تموم شدن فیلم سریال انیمه کتاب و هر چیزی که حتی برای یه مدت کم براش وقت بزارم ، افسردگی میگیرم 😐🤕
خیلی جای بدی کات کردی خیییییلی😐💔
عشق تاریک که میگفتی منظورت کای و النا بودن🥲😂
خوبه خوبه اتفاقا به هم میان😂👨🦯
خیلی جالب بود فقط یه چیزی
چرا قیافه مارسل این شکلیه😂
اتک ان تایتانو کامل ندیدم قسمت ۱۰ فصل سومم(:
بعله یکم حرص بخورین😌😂😂
بله دیگه غیر اونا کی میتونه باشه🤕🥲
اره خیلی😃
نمیدونم والا😂😂