اینم داستان الف هایی که بهتون قول داده بودم
مقدمه : داستان وختری به نام الا ،الا دختر لیا خواهر پادشاه کای هست اسم پدرش لمبرت هست که به دلایلی مثل الف ها جاودان شده لیا دوست صمیمی ملکه نلوین هست پادشاه و ملکه یه پسر به اسم توماس دارن (کی این انیمشین رو دیده بگه😅 ) الف ها چهار دسته هستند الف های جنگل لیومون ، الف های مورداب تاریک ،الف های کوهستان ،الف های سیاه . همه قبیله ها متحد هستند اما الف های سیاه دشمن مشترکشون هستند و امپراطوری اصلیشون الف های جنگل لیومون هستند
اون روز الا روی درخت مورد علاقش نشسته بود توماس میاد جلو که بره پیش الا اما همون لحظه لیا الا رو صدا میزنه توماس با خودش میگه چرا هر وقت من میخوام نزدیک اون بشم نمیشه ؛شاهزاده توماس حالتون خوبه :توماس برگشت دید یکی از ندیمه هاست توماس گفت نه نه چیزی نیست
لیا به الا میگه که ملکه کارش دار . ولقتی الا پیش ملکه میره بانوی من (نلوین گفت * الا کفت -) *او الا اومدی چنتا موجود عجیب در جنگل پیدا شده -بانوی من شما میخواید که من بفهمم اونا چی هستند*بله-اما چرا من *تو بهترین مبارز ما هستی اطاعت بانوی من ،الا میخواست بره که *الا میخوم دورا دور مراقب توماس باشی - بانوی من ،مگه چیزی شده *توماس خیلی کنجکاوه ممکن هست که بخواد بفهمه اون موجودات چی هستند میخوام مراقبش باشی -اطاعت بانوی من
الا داخل جنگل میره اما هیچ چیزی نمیبینه خیلی متعجب میشه در راه برگشت متوجه توماس میشه یواشکی پشتش میره که یهو متوجه میشه چند موجود توماس رو محاصره کردن و یکی میخواد اون رو بکشه الا سریع وارد عمل میشه همه رو بجز نتا میکشه متوجه چیزی میشه که چنتایی که زنده موندن اونایی که مردن رو میبرن و از الف ها دور میکنن جالب این بود که این موجودات سایه بودن اما وقتی میمردن جسم پیدا میکردن (الا = - توماس=*) شاهزاده شما اینجا چیکار میکنید *همینجورری اومده بودم قدم بزنم - قربان *باشه اومده بودم ببینم اونا چین خب کنجکاو شدم -قربان لطفا برگردین این وظیفه منه *نه نیست به عنوان شاهزاده دستور میدم تو اینجا کاری نداری -قربان من از ملکه دستور میگیرم لطفا برگردین بلاخره توماس راضی به برگشتن شد و به قصر برگشت
وقتی الا وارد قصر شد برای گزارش پیش پادشاه رفت و (الا = - پادشاه =*) -عالیجناب * توماس به خاطر تو اومد تو جنگل - قربان *بله درسته برای تو بود اون به تو توجه ویژه ای داره -قربان من فقط یه سرباز ساده هستم *من با توماس حرف میزنم حالا برو - اطاعت
الا میره بالای همون درخت و تا شب اونجا میمونه یه ندیمه میکه فرمانده الا ملکه گفنت برای جلسه اماده بشین الا گفت باشه برو وبعد به قصر بزرگ رفت
در کاخ بزگ (الا =♡،لیا =~،لمبرت =£، توماس=☆، نلوین =¥ ،کای =^)♡بانوی من انا خیلی عجیب هستن فکر کنم الف های سیاه اونا رو فرستادند ¥چرا چنین فکری میکنی ♡چون سایه هستند و بعد از کشته شدن جسم پیدا میکنن ^این خیلی عجیبه ☆بله پدر منم دیدم £چرا دنبالشون نمیری ♡ممکن نیست ~چرا ممکن نیست ♡ چون ناپدید میشن بانوی من چطوره از ملت های دیگه کمک بگیریم ¥فکر خوبیه ♡بانوی من الف های سیاه چی میخواستن که بهشون ندادین ¥اون یه دختر به اسم مریدا داره میخواد با توماس ازدواج کنه منم کفتم به هیچ عنوان و اون این کار رو کرد همه تعجب کردن و جلسه تموم شد
شب الا تو تاقش سایه ای میبینه دنبالش میره کنار یا درخت اونو به درخت میچسبونه و میگه کی هستی اون میگه اروم تر الا خشکش میزنه رو میکه شاهزاده اون میشه باشه حالا برو
الا داشت میرفت که یه صدایی شنید ونبال صدا رفت تو یه زیر زمین که یهو
امیدوارم راضی باشین عکس تست الا اما با یه لباس دیگه لباسی که الان تنش هست نه دوستان حتما نظر میخوام
اول به عنوان یه الداملدار باید بگم خوب بود و ادامه بده ولی عزیزم عمر جاودانه برای همه الف هاست نه فقط پادشاه یا ملکه و یه الفی که 150سالشه تازه بچس
میدونم لمبرت یه انسان بوده من فراموش کردم بگم اون به خاطر ارتباط با کریستال الف ها جاودان شده
قشنگه داستانت
ممنون
خیلی خوب بود فقط اگه بشه یکم واضح تر داستان رو بنویسی و یکم حرف های رد و بدل شده رو بیشتر کنی بهتره 😘😘
چشم
ممنون