
سلام پلرت دوووووو مممنون که از پلرت اول حمایت کردید. اماده اید بریمممم؟؟؟
از زبان جیمین : اوفففف بالاخره تموم شد بچه ها تموم کردید؟؟ جونگ کوک : چیییی؟ چه سریع نه بابا هنوز مونده. تهیونگ : تقریبا اخراشه. جیمین : بدویید دیگه اه بریم اون ور زن : ( علامت اون زن بدجنسه مادر رز ) رز باید یه چیزی رو بهت بگم بیا اینجا. من : چشم زن : خوب بدون مقدمه میگم تو به فرشته ای من : ....... زن : میدونم ولی خودت تا الان باید فهمیده باشی که من جادوگرم برای اینکه از جونت محافظت کنم مجبور شدم تورو به یه فرشته در بیارم البته موقت به خاطر همینه هر وقت راه میری چیزی احساس نمیکی انگار داری پرواز میکنی. تا حالا دقت نکرده بودی نه؟؟؟ من : م.م.من راستش نمیدونستم. رفتم تو اتاقم. واقعا من یه فرشته ام مسخره است بابا البته راست میگه چون من نمیتونم راه برم اوه پس فرصت خوبی برای فراره ایوللللل خدا جون.
شب شده بود همه دنیا خواب بودن جز رز اون تنها تو اتاقش بیدار بود و نقشه فرار میکشید نقشه اش که تموم شد وسایل رو چید کفش هاشو در اورد و با سر انگشتاش راه میرفت فقط صدای نفس کشیدنش رو میتونستی بفهمی. با کلی وسایل از اونجا خارج شدم خیلی سخت بود. یعنی من به خانواده واقعی ندارم واییییی باورم نمیشه. باید برم دنبالشون. وای چه جای سبزی اونا گلن؟؟ هر چی خیلی نازه. اون روز گشت و گزار کردم مامان خوابش خیلی سنگینه پس فعلا نمیتونم فرار کنم دوباره برگشتم خونه..باید چند روزی بگذره تا درست بتونم فرار کنم.
خلاصه روز ها هی میگذشت و میگذشت. تقریبا یه هفته از تصمیم رز گذشته بود. داشت وسایل خونه رو تمیز میکرد که صدایی شنید. رفت دم پنجره اااااا اون کیه؟؟؟ اون یه پسره؟؟؟ وا اینجا چی کار میکنه؟؟ کلی سوال تو سرش داشت پس با اینکه خیلی میترسید ولی رفت پلیین. پسر رو دید چقدر کوچولو بود چند سالش بود؟؟؟ جلو تر رفت. تازه یاد گرفته بود وقتی کسی هواسش نیست چند تا سرفه الکی کنه. پس امتحانش کرد. پسر سرشو بالا اورد و لبخند زد. پسر : سلام رز یه چاقو از جیبش در اورد و جلو اون گرفت. پسر : ههیییی هی روانی اروم باش من نمیخوام بمیرم لطفا منونکش. من : ت.ت.تو کی هستی؟؟؟ پسر : به تو چه من تو ذهنم : به تو چه یعنی چی؟؟؟ حرف خوبی زد؟؟؟؟ بپرسم یعنی چی؟ نه بابا فکر میکنه خلی چیزیم. صبرم تموم شد همونجور که مامان گفته بود اون چیز مربع شکلی که داده بود رو فشار دادم ( تلفن رو میگه ) صدای تقریبا بلندی داشت. خیلی طول نکسید که مامان اومد با چند تا اقای گنده.. مامان منو تو خونه برد نمیدونستم چه بلایی سر پسره اوردن. حوصله ام سر رفته بود. داشتم در و دیولرو نگاه میکردم که در باز شد مامان بود. زن : دیگه طرف اون نمیری ها فهمیدی؟؟؟؟؟ اینقدر ترسناک شده بود که فقط سرمو تکون دادم. مامان رفت طبقه بالا. پنجره رو نگاه کردم دیگه اون مردا نبودن. پس دوباره رفتم پایین. پیش پسره.
اون قدر کتکش زده بودن که نا نداشت حرف بزنه. رفتم کنارش. از اون کلماتی که مامان میگفت و تو فیلم جنگی ها دیده بودم گفتم : هویی فکر نکنی ازت خوشم اومده ها من اصلا دوست ندارم در خواستتم رد میکنم من اماده گی ازدواج ندارم پسره ی ....... یه دفعه زد زیر خنده. من : وا؟ چرا میخندی؟؟؟ پسره : تند نرو بابا بزار منم سوارشم. من که نفهمیدم چی گفت : چرا اینجا اومدی اصلا اسمی داری؟؟؟ یا اسمت به تو چه هست؟؟؟؟ پسره : همین جور نگام میکرد اهان اومممم ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم من پارک جیمین هستم میتونی جیمین صدام کنی. باز با اینکه کتک خورده بود میخندید. پسره : راستش راهمو گم کردم که به اینجا رسیدم از خودم پرسیدم مگه خونه ای وسط جنگل داریم؟؟؟ دیگه اومدم تو که دیگه الانم اینجام. رایتش با دوتا از دوستام اینجا اوندیم منو ازاد کن حتما تا الان اونا نگرانمن.
اهان راستی اسم تو چیه؟؟؟ من : من؟؟ اامممم رز جیمین : خوشبختم فامیلی داری؟؟ من : نه جیمین : پس چجوری اسم داری؟؟؟ من : میخواستم بهش بگم ولی یاد حرف مامانم افتادم. به تو ربطی نداره الانم ازادت میکنم که بری دیگه این طرفا نیای هاااا فهمیدی؟؟؟ جیمین : ااوممم باشه ببخشید دیگه نمیام خداحافظ ممنون.
ممممممنون تا بعدی خداحافظ . بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا جای حساس تمومش نمی کنی
خخخخخخخ.
میخوام جو داشته باشه.