چطورین ،، اومدم با پارت ۱۳ امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد. خب بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
کیل : آه ،، حوصلم سر رفت ،، بابا ما نمی خوایم گذشت تون رو ببینیم ،، بفهمین . پسرا : آره . استن : ما هم انگار دل خوش داریم که تعریف کنیم . ویل : لطفا ،، ما رو عذاب ندین ،، باز مون کنین بریم ،، لطفا ،، لطفا . استن : نوچ ،، نمیشه ،، باید گوش بدین . بیل : کاش یه راه دیگه هم وجود داشت . فورد : وجود داره .
پسرا : چه راهی ؟؟ ،، تو رو جون ما بگو . فورد : به داخل ذهنه یه انسان بریم . بعد یهو فورد و استن و بیل و ویل و کیل ،، چشم شون افتاد به دیپر . دیپر : نه ،، نه ،، عمرا ،، مگه نباید هم نوع ها به درون ذهن هم برن . فورد : خب تو انسان هستی پس مشکلی نیست . دیپر : من اجازه نمیدم که وارد ذهنم بشین . بعد استن بیل و ویل و کیل رو باز میکنه . دیپر : شما اجازه ندارین وارد ذهن من بشین . بعد دیپر رو به خواب میبرن و شروع به خوندن ورد می کنن و وارد ذهن دیپر میشن .
بیل : اومدیم به ذهن دیپر . کیل : بر رو بچ ،، ذهن دیپر به ۵ بخش هستش ،، انسان ها فقط ۱ بخش دارن . فورد : حتما به خاطر ،، جانشینیش به عنوان شاهزاده مردگانه ،، به پنج بخش تقسیم شده ،، و هر کدوم شون به یه جا راه داره ،، بخش اول بهشت ،، بخش دوم جهنم ،، بخش سوم دوزخ ،، بخش چهارم دنیای زنده ها ،، بخش پنجم و آخر دنیای ذهنه خودش . کیل : این داداش مون ایول داره ،، قراره خوش بگذرونیم .
استن : خب انتخاب کنین داخل کدوم بخش بریم . ویل : از هم جدا بشیم چون پنج نفریم داخل یکی از بخش ها بریم ،، من میرم بهشت . کیل : منم میرم جهنم . فورد : منم میرم دنیای زنده ها . استن : خب من هم باید برم دوزخ . بیل : فکر کنم تنها گزینه برام دنیای ذهنه دیپر هستش ،، باشه منم میرم اونجا . خب هر کسی یه بخش از ذهن دیپر رو انتخاب می کنن و حرکت می کنن .
خب داستان از ویل شروع میشه ،، از زبان ویل : من بهشت رو انتخاب کردم ،، از یه دروازه ی ابری رد شدم وقتی وارد شدم انگار تمام جهان روی بهشت بود ،، خیلی قشنگ بود ،، روح های مهربون بهم شکلات و میوه تعارف می کردن ،، بعد بچه های کوچولو به من میگفتن که باهاشون بازی کنم و منم باهاشون بازی می کردم .
خب بریم پیش کیل ،، از زبون کیل : خب من دل رو زدم به جهنم رفتم اونجا ،، آقا وارد شدم یک جای خفنی بود ،، انگار تمام کهکشان ها نابود شده بود ،، بعضی جاهاش آتیش گرفته بود ،، باحال ترین قسمتش این بود که چشمه آب گرم داشت و کباب می خوردن ،، اگه جهنم ش اینه پس بهشت ش چیه ؟ ،، رفتم چشمه آب گرم و کلی خوش گذروندم .
خب بریم پیش استن ،، از زبان استن : بزار ببینم اینکه کهکشان خودمونه فقط یکم حالت نارنجی و خاکستری رنگ داره ،، نگاه اون همون سیاره ای نبود ۴۰ سال پیش نبود نابود شد ،، اونجا رو ببین این همون یارو عه هستش که ۱۰ سال پیش یه ماشین بهش فروختم ،، الان تو دوزخ هستش ،، خیلی خوشحالم می ترسیدم بیاد ازم شکایت کنه ،، الان راحت شده ،، آقا اون ور رو نگاه رفقای آدمم ،، برم بهشون سر بزنم ،، یعنی تو دوزخ کرم میریزم .
پیش فورد ،، از زبان فورد : پشیمون شدم این که دنیای خودمونه ،، وایسا ببینم یه دروازه عجیب غریب اونجاست ،، نه ،، نه ،، کاره بدیه ،، اوممم ،، فقط یه نگاه کوچول ،، من رفتم طرف دروازه ی روح بود که خیلی شبیه دیپر بود و خیلی گریان بود و کلی زنجیر بهش وصل بود ،، من دلم یکم برام براش سوخت به خاطر همین ،، زنجیر ها باز کردم و اون ازم تشکر کرد و رفت . ( جناب نویسنده برین پیش بیل ،، اینجا هیچی نداره ) .
پیش بیل ،، بیل به طرف دنیای ذهن دیپر میره ،، ذهن دیپر شبیه جنگل بود و داخل بعضی از درخت ها یه اسم هایی نوشته شده بود ،، که یکیش برای بیل جالب بود ،، روش نوشته بود « بیل سایفر و دیپر پاینز » . بیل : یعنی چی ؟ ،، ما فقط چند هفته هستش که آشنا شدیم که سریع یه بخش از ذهن دیپر به اسم مون هست . بیل میره تا ببینه قضیه از چه قراره ،، اما نمی تونه خاطره ببینه ،، اجازه دیدنش رو نداره .
بیل : چرا نمی تونم وارد بشم . ناگهان یه صدا هایی از پشت دره خاطرات دیپر میاد ،، و بیل کنجکاو میشه و فال گوش می ایسته ،، صدا هایی که بیل میشنید « سلام علامت سوال ،، ستاره دنباله دار و درخت کاج ،، وای سوراخ شدم ،، هی بیل به پاپیونت نگاه کن ،، سوراخم کردی دیپر ،، کاش یکی استاده حل کردن کد های مخفی بود ،، شاید من بشناسم ،، بیل چرا اومدی از اینجا برو ،، تو مثل یه درخت کاج سمجی بزار برات کلاهم رو در بیارم ،،
یادت رفته کی تو رو داخل ذهن عموم شکست داد ،، آره آره ولی تا وقتی ذهنیت خودت رو تغییر ندی من همین جا میمونم هی می خوای ۳ ثانیه از آیندت رو ببینی ،، آهههههههه ،، بیا با هم معأمله بکنیم ،، فقط یه عروسک باشه قبوله حالا کدوم ،، خب ۱۰ و ۲۰ و ۳۰ و تو ،، ببخشید پسر الان تو عروسک منی ...... » بیل : اما من اصلا یادم نمیاد همچین خاطره ای داشته باشیم ،، باید موضوع بفهمم . بیل خواست به زور وارد خاطرات دیپر بشه که یه صدایی اومد .
صدا : تو هیچ وقت نمی تونی وارد بشی . بیل : این صدای دیپره یا بهتره بگم احساسات دیپر ،، چرا وارد نشم ؟ . احساسات دیپر : تو نباید بعضی چیز ها رو بدونی ،، پس حتی اگه منم بخوام نمی تونی وارد بشی . بیل یه نفس عمیق میکشه . ( دوستان از این به بعد صحبت ها شون به موزیکال میشه ،، دیپر ⬅ 🌲 ،، بیل ⬅ 🔺 ،، ) .
🌲 بین مون یه دره که نمی تونیم بهم برسیم 🔺 برام مهم نیست که چی بین مون باشه ،، من میام 🌲 بفهم حتی منم نمی تونم اجازه بدم بیای اینجا 🔺 پس سعی می کنم که این در رو باز کنم تا با هم باشیم 🌲 چرا سعی می کنی بیای ؟ 🔺 تا بفهمم که بین مون قبلا چه چیزی بوده ،، یه حسی بهم میگه که قبلا هم دیگر رو ... 🌲 هم دیگر رو چی ؟ 🔺 کامل می کردیم ،، پس تا نفهمم ول کن نیستم 🌲 امیدوارم که بفهمی . ( با هم دیگه می خونن ) 🔺🌲 ما هم دیگر رو کامل می کنیم .
ناگهان یه چیزی بیل رو کشید و از ذهن دیپر رفت بیرون . بیل : چی شد ؟ ،، ما الان تو ذهن دیپر بودیم . فورد : خب بیش از حد بودن تو ذهن انسان ها خیلی بده ،، و اینکه ما قبلا بیرون اومده بودیم ،، فقط تو نیومدی ،، به خاطر همین به زور آوردیمت بیرون . بیل : آها ،، باشه ،، راستی کیل تو خیلی قرمز شدی و ویل تو خیلی رژ لب روی گونه هاته و عمو استنلی شما هم کلا مثل ذوغال سیاه شدین . کیل : من بودم تو چشمه آبه گرم و کباب می خوردم جات خالی کلی حال داد . ویل : منم این دختر بچه های کوچولو رژ لب روی لب شون بود و من باهاشون بازی می کردم منو ماچ می کردن . استن : من که با دوست های خدا بیامرزم بودم و اینکه همه جا آتیش میسوزوندم .
ویل : داخل دنیای ذهن دیپر وضعیت چطور بود ؟ . بیل خواستم یکم بعضی چیز ها رو مخفی کنه . بیل : هیچی همه جا درخت بود ،، تمام نشدنی بود به خاطر راه رو گم کردم . کیل : خب وضعیت دیپر یکم بد میزنه . فورد : آره به خاطر زنجیر های نابودی و رفتن داخل ذهنشه بزارین یه امروز استراحت کنه . سلام ،، می دونین می خوام سری ۵ رو بنویسم چون نمی تونم صبر کنم یک داستان هیجانیه با یه سوپرایز دوست داشتنی پس منتظر باشین . دوستون دارم . خداحافظ .