سلام به همگی امیدوارم که از داستان لذت برده باشید این قسمت رو هم از دست ندید .
خب یه چی همین اول بگم اون یه دفعه ای که گفتم سر کاری بود هیچ اتفاق خاصی نمیفته 😂 خب حالا بریم سراغ ادامه داستان :
که یه دفعه نیک در زد و وارد اتاق شد وقتی که دید جو اتاق سنگینه و هیچکس هیچ حرفی نمیزنه گفت : می خواید برم بیرون ؟ جنی و امی هم زمان داد زدن : نه . نیک که جا خورد گفت : باشه بابا حالا چرا انقدر عصبانی میشید ، فقط اومدم بهتون بگم که طبقه ی پایین داریم برای نفوذ به مقر بلک نقشه میکشیم اگه خواستید بیایید . نیک خواست از اتاق بره بیرون که جنی گفت : صبرکن باهات میام . بعد از رفتن نیک و جنی ، امی با اینکه سر درد شدید داشت خودش رو مجبور کرد که لباساش رو عوض کنه و بره به جلسه ، موهاش رو بالای سرش بست و لباس های تمام سرمه ای و یه جفت کفش سرمه ای رو پوشید و سلاح هاش رو با لباساش تنظیم کرد و به طرف در رفت .
داشت از پله ها میرفت پایین که سردردش شدید تر شد ، چند دقیقه روی پله ها نشست که یه دفعه یه دختر با موهای بور که رگه های قهوه ای هم داشت با لباسای طوسی اومد که از پله ها رد بشه که امی رو دید ، به طرفش رفت و گفت : حالت خوبه ؟ امی که تا اون موقع متوجه حضور دختر ناشناس نشده بود دستش رو از روی سرش برداشت و گفت : آره فقط سرم خیلی درد میکنه . دختر گفت : درمانگاه دو طبقه پایین تره ، اگه خواستی برو . بعدش هم راهش رو کشید و رفت . امی هم که یکم حالش بهتر شده بود به طرف اتاق جلسه رفت وقتی که وارد اتاق شد دید ....
که دید همه ی افراد داخل اتاق به دو گروه تقسیم شدن و هر گروه داره ایده ی مضخرف گروه مقابل رو ایراداتش رو میگه . امی چند دقیقه صبر کرد اما انگار هیچکس حالیش نبود که با وجود کارل توی مقر بلک جون همه در خطره که یه دفعه داد زد : تمومش کنید . توجه همه ی افراد اتاق به امی جلب شد ، امی گفت : چرا عین بچه های مهد کودکی به جون هم افتادید ، اینطوری پیش بره همه ی بشریت به معنای واقعی کلمه نابود میشه پس خواسته ی بزرگیه اگه ازتون بخوام که مثل آدم بشینید و یه راه برای وارد شدن به اون مقر لعنتی پیدا کنید . همه که تحت تاثیر قرار گرفته بودن بدون هیچ اعتراضی سرجاشون نشستن . فرمانده لاکوود که تازه اومده بود داخل اتاق به طرف امی برگشت و گفت : خانم جوان تحت تاثیر قرار گرفتم . بعد هم رو به بقیه کرد و گفت : مثل آدم رفتار کنید . امی کنار جنی نشست و جوری که فقط جنی بشنوه گفت : هیچوقت تسلیم نمیشم . همون لحظه بود که فرمانده لاکوود به طرف پروژکتور برگشت و گفت : همونطوری که میدونید الان مزدور های بیشتری از پایگاه سیاه دارن محافظت میکنن . بعد الکس گفت : به علاوه ی سنسور های حرکتی و ورود و خروج افراد هم که کنترل میشه . امی به طرف فرمانده برگشت و گفت : پس رسما می خوایم وارد یه قلعه ی غیر قابل نفوذ بشیم . نیک گفت : هم آره و هم نه . امی گفت : منظورت رو متوجه نمیشم .
نیک که لبخند میزد گفت : منظورم فناوری در حال پیشرفت مقر اصلی هستش . فرمانده با نگاه سردی گفت : نه نیک خودت که میدونی هنوز آماده نیست در ضمن نمیتونیم ریسک کنیم .نیک سریع گفت : اما با افراد جدید میتونیم آمادش کنیم . امی که هیچی متوجه نمیشد گفت : میشه به ما هم بگید دارید درباره ی چی حرف میزنید . فرمانده اول به طرف امی برگشت و گفت : عجله نکن خانم جوان . بعد هم به طرف نیک برگشت و گفت : اما به یه شرط فقط روی جون چهار نفر ریسک میکنیم همین . نیک گفت : حله . بعد به طرف الکس و امی و جنی و مایک برگشت و گفت : همراهم بیایید .
در حالی که داشتن به طبقه ی منفی چهار میرسیدن الکس با لحن تندی گفت : حداقل میتونی بگی داریم وارد کدوم جهنم دره ای میشیم . نیک با لحنی تند تر گفت : خیلی داره بهت فشار میاد نیا . امی یه دفعه اومد بینشون و گفت : بسه . بعد نیک رو به الکس و امی و جنی و مایک کرد و گفت به آزمایشگاه مقر اصلی خوش اومدید . بعد یه تار مو از موهاش رو جدا کرد و روی یه دستگاه کنار در گذاشت و بعد هم اثر انگشتش و قرنیه ی چشمش چک شد بالاخره روی دستگاه کلماتی سبز اومد که نوشته بود : اجازه ی دسترسی داده شد ، خوش آمدید . بعد در مشکی روبروشون با چند تا صدای تق باز شد .
نیک که داشت وارد میشد گفت : دنبالم بیاید اما به چیزی دست نزنید ، ورونیکا خوشش نمیاد . وقتی همگی وارد شدن ، در به طور خودکار بسته شد . یه طرف آزمایشگاه کلی ارلن و بشر دیدن که توشون مایع های رنگی ای دارن بخار میکنن ، در طرف دیگه ی آزمایشگاه وسایل الکتریکی و یه دختر که موهاش باز بود با لباسای سبز یشمی و شلوار کرم که یه روپوش آزمایشگاهی روش پوشیده بود داره یه چیزایی رو زیر میکروسکوپ بررسی میکنه ، یه دفعه بدون اینکه توجهی به بقیه بکنه یا سرش رو بیاره بالا گفت : نیک ، فکر کنم قبلا سر اینکه اینجا مهمون نیاری به توافق رسیدیم .
امیدوارم که تا اینجا لذت برده باشید از داستان .
عکس این پارت هم متعلق به ورونیکاست حالا بیشتر باهاش آشنا میشید در طول داستان .
راستی یه چالش میزارم اگه خواستید جواب بدید به نظرتون اولین اسمی که برای شخصیت آلیس انتخاب کردم چی بود؟؟ یا اگه می خواستید یه اسم بزارید براش چه اسمی رو میزاشتید . خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم .
راستشو بخوای من عاشق داستانای اکشنیم که خیلی توشون عشق و عاشقی نیست و اینا و منطقیه. این داستان تو دقیقا همون شکلیه واسه همین خیلی دوستش دارم. به نظرم هیچ کدوم از داستانای دیگه تو تست چی اینجوری نیستن. واسه همین هیچکدومشون رو نمیخونم جز اینا!
داستانت قشنگه...عالی
🌸