سلام عزیزان این یه داستان هست برای بچه های ۵ تا ۹ سال یعنی بچگونه هست امیدوارم لذت ببرید
امان از پیری کاش باز هم برگردم به آن دوران قدیم، که خیلی جا ها میرفتم؛ صاحب من یه دختر خیلی کوچولو و مهربون بود اون منو خیلی دوست داشت و من هم او را خیلی دوست داشتم ولی فکر کنم الان دیگه دوستم نداره چون من سال هاست تو این صندوق دربسته خاک میخورم! چند سال پیش خانواده ی دختر کوچولو تصمیم میگیرن برن مسافرت من تو مشهد زندگی میکنم ما میخواستیم بریم همدان من یه دوستی داشتم به نام جوراب صورتی ما خیلی با هم خوب بودیم و همیشه جا مون تو اتاق بود خلاصه شب خوابیدیم و صبح که پاشدیم حرکت کردیم به سمت همدان جوراب صورتی هم بود جوراب :هی کفش قرمزی من چقدر هیجان دارم این اولین باری هست که دارم با تو میرم مسافرت . من:آره منم خیلی خوشحالم حدس میزنم خیلی خوش بگذره .من و جوراب تو راه خیلی حرف زدیم و بازی کردیم خلاصه ما فردا ظهر رسیدیم و رفتیم هتل. جوراب :آهای کفش قرمزی بگو ببینم هتل چه شکلیه؟
من:اوم خب بذار ببینم؛ خیلی خوشگله اینجا یه اتاق سفید با یه تخت دو نفره ی سفید با یه تلویزیون هست. همین جور که داشتم حرف میزدم یه چیز تیز رفت تو من که همزمان صدای آخ و گریه ی منو جوراب و دختر بلند شد انقدر دردناک بود که هر سه تامون داشتیم گریه میکردیم با صدای گریه ی دختر کوچولو که اسمش بهار بود مادر و پدرش با نگرانی برگشتن و به ما نگاه کردن بهار با گریه :مامان یه چیز تیز رفت تو پام .و دوباره گریه اش شدت گرفت پدر اون رو سریع بلند کرد و گذاشت رو تخت و من و جوراب صورتی رو در آورد و کف پای بهار رو نگاه کرد وای نه میدونین اون چیز تیز چی بود اون یه
میخخخخ بود وای نه طفلکی بهار یه میخ رفته تو پاش بغضم گرفته بود به خاطر بهار پدر با نگرانی بهار رو بلند کرد و برد بیمارستان اما منو جوراب نرفتیم چون بهار دمپایی پوشید و رفت من با نگرانی رفتم سمت جوراب که اون سر تخت بود و
.گفتم به نظرت چی میشه؟؟جوراب :نمیدونم خدا کنه چیزیش نشه من خیلی بهار رو دوست دارم . من :اوم منم خیلی دوسش دارم. چند ساعت گذشت تا اینکه در خونه باز شد و پدر بهار بهار به بغل وارد شد پای بهار پانسمان شده بود ولی می خندید میدونین چرا؟؟چون پدر بهار براش یه بسته شکلات کاکائویی خوشمزه گرفته بود وای که چقدر دلم میخواست از اون شکلات خوشمزه بخورم اومم. بهار هنوز درد داشت و خیلی خوب نمیتونست راه بره فردای اونروز وقتی همه بیدار شدن صبحانه خوردند. پدر
بهار:خانم زود باش صبحانه رو بیار که از گشنگی دارم میمیرم . مادر بهار:باشه الان میارم فقط چایی نداریم چون این هتل سماور نداره کتری هم که نداریم. بهار:ای بابا من میخواستم این شکلاتای خوشمزه رو با چایی بخورم پدر:اشکالی نداره حالا چایی نمی خوریم نون و پنیر میخوریم فقط زود بخوریدکه بریم بیرون بهار با خوشحالی:آخ جون میخوایم بریم خوش بگذرونیم یو هوو اونها صبحانه خوردن و حاضر شدن مادر بهار:بهار مادر چرا این کفش رو پوشیدی دمپایی بپوش هنوز پاهات خوب نشده.
اما بهار چون خیلی منو دوس داشت یه لنگمو پوشید و یه لنگه دمپایی خدا رو شکر جوراب صورتی رو هم پوشید خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم بازار اونجا خیلی چیزای خوب خوب بود همین جور که داشتیم می رفتیم چشم بهار افتاد به آلبالو های قرمز و خوشمزه و به پدرش گفت:بابایی میشه از این آلبالو ها بخریم ؟ پدر :حتما عزیزم . اونها رفتن و نیم کیلو آلبالو خریدن و دوباره راه افتادن که سر راه یه مردی رو دیدن که چایی میفروشه و خوشحال رفتن و چایی خریدن بهار یه لیوان گرفت و سریع سه قلپ خورد ولی
چشمتون روز بد نبینه چایی داغ بود و زبان و گلوی بهار سوخت بهار هم با جیغ زبانشو در آورده بود و داشت دور مامان و بابا می چرخید هم جیغ میکشید هم میخندید منو جوراب که از خنده نزدیک بود هلاک شیم، مامان، بابا و عده ای از رهگذران که این صحنه رو دیده بودن هم دستشان رو شکمشون بود و قهقهه میزدن خلاصه بعد از کلی خندیدن راه افتادیم. همانجور توی افکارو خاطرات گذشته خودم غرق بودم که در صندوق باز شد وای خدای من در صندوق باز شده اول فکر کردم خوابم اما نه، چون
صورت یه دختر زیبا و خوشگل جلوی روم ظاهر شد اول نفهمیدم کیه اما مگه میشه من بهار رو نشناسم اون بهار بود بهار منو برداشت و با خوشحالی نگاهم کرد بهار:وای خدای من کفشام ؛و با خوشحالی بلند شد و رفت بیرون اتاق وای من چقدر خوشحالم ،بهار منو یادشه بهار منو با خودش برد و داد دست یه مرد مهربون که کفاش بود اقای کفاش تعمیرات لازم رو روی من انجام داد و با پاپیون و مروارید تزیینم کرد حالا خیلی خیلی خوشگل شدم مرد آخرین مروارید رو هم
چسبوند رو صورتم و مغازه رو جارو کشید بعد منو گذاشت تو یه جعبه. فردا بهار اومد و جعبه رو تحویل گرفت وقتی در جعبه باز شد قیافه ی بهار رو دیدم اون با خوشحالی منو برداشت و با ذوق گفت :وای خدای من چقدر خوشگل شدی. بعد منو برد و کادو پیچم کرد اگه گفتین چرا ؟؟آفرین چون من قرار بود هدیه باشم . منوهدیه داد به یه دختر کوچولو که اسمش سارا بود و من الان کفش سارا هستم و چقدر خوشحالم که دیگه درب و داغون و زشت تو یه صندوق نیفتادم و خاک نمیخورم
ممنون که خوندین و بازم میگم که این داستان مال بچه هاست نظر فراموش نشه
نظرات بازدیدکنندگان (2)