سلام به همه از اونجایی که نویسنده ی داستان مرینت تنها نمیتونه زیاد داستان بنویسه من مینوسم
که یهو لنا اومد و به مرینت گفت : از اینجا بره مرینت هم با اعصبانیت از پیش آدرین رفت آدرین هم با صورتی ناراحت مرینت رو نگاه کرد که داشت از قطار پیاده میشد که یهو
آدرین دید لنا داره مرینت رو از قطار هل میده ولی قبل از اینکه مرینت بیوفته آدرین مرینت رو گرفت و بعد آدرین دید لنا داره از قطار میفته و افتد و برای همیشه از یادها رفت مرینت که تعجب کرد با تعجب به آدرین گفت : تو منو نجات دادی 😲😲آدرین با خوشحالی مرینت رو بقل کرد و بوس کرد و گفت : آره چون تو تنها عشق منی 😊😊.
مرینت هم آدرینو با خوشحالی بوسید و گفت : تو هم تنها عشق منی آدرین 😘😘😘😘😘.آدرین گفت : میای بریم باهم نیویورک 🗽. مرینت گفت : معلومه که میام ولی پدرت آدرین 😰😱. آدرین گفت : من نقشه دارم بیا از قطار فرار کنیم و با قطار بعدی بریم نیویورک نظرت چیه مرینت ؟؟؟.مرینت گفت : فکر خوبیه آدرین بیا از قطار بپریم . و بعد آدرین دست مرینت رو گرفت و بعد باهم از قطار پریدن
وقتی از قطار پریدن با تاکسی رفتن خونه ی مرینت تا باهم تنها باشن چون پدر و مادر مرینت رفتن پیش دایی مرینت و تا ۴ روز بر نمیگردن
بعد آدرین به مرینت گفت : مرینت من میخوام یه چیزی بهت بگم . مرینت گفت : چی میخوای بگی آدرین ؟؟؟. آدرین گفت : مرینت میدونی چرا با لنا رابته داشتم ؟؟؟. مرینت گفت :چرا ؟؟؟؟. آدرین گفت : چون لنا یه بار تهدیدم کرد اگه با اون ازدواج نکنم یا عاشقش نباشم یه بلایی سر تو می یاره مرینت منم به خاطر ه اینکه تو بلایی سرت نیاد شروع کردم به اینکه با لنا رابته داشته باشم و از تو مخفی کردم 😞من واقع یه آدم کستاخم مرینت 😥مگه نه .
مرینت گفت : نه آدرین تو آدم گستاخی نیستی تقصیر لنا هستش که تورو تهدید کرده که یه بلایه سر من میاره ولی آدرین نباید از من مخفی میکردی باید بهم میگفتی تا باهم یه راهی پیدا میکردیم 😘😘. آدرین گفت : راست میگی مرینت . مرینت با خوشحالی آدرین رو بوسید و گفت : خیلی دوست دارم آدرین 😘😘😘. آدرین گفت: منم تو رو دوست دارم مرینت 😘😘😘و مرینتو بوسید
که یعدفه گوشیه آدرین زنگ خورد آدرین دید مینو دوستش بهش زنگ زده و جواب داد وقتی زنگش تموم شد آدرین به مرینت گفت : مینو بود میگفت اون و آلیا توی نیونیورک هستن . مرینت گفت : آره میدونم آلیا به من گفته بود . آدرین گفت : راستی مرینت وسایلاتو جمع کن که فردا صبح باید سوار هواپیمایه نیویورک بشیم و بریم نیویورک برای فردا صبح بیلیت گرفتم .
مرینت با خوشحالی آدرینو بوسید و گفت : وای آدرین خیلی عالیه خیلی خوشحالم کردی 🥰🥰🥰🥰. آدرین گفت : خوشحالم که خوش حال شدی مرینت عزیزم 🥰🥰🥰. و بعد آدرین مرینتو بوسید مرینت گفت : وایسا باید هم به آلیا خبر بدم و هم به پدر و مادرم . بعد مرینت اول به الیا زنگ زد و بعد به پدر و مادرش آدرین هم به مینو زنگ زد و خبر داد
و بعد از اینکه خبر دادن تصمیم گرفتن استراحت کنن تا برای فردا صبح سرحال باشن .................. فردا صبح شد آدرین مرینتو بیدار کرد و بعد سریع حاظر شدن تا به فرودگاه برسن و برن به نیویورک وقتی رسیدن فرودگاه سوار پروازشون شدن
ساعت ۶ بعد اظهر اونا به نیویورک رسیدن وقتی به نیویورک رسیدن اول یه عکس باهم گرفتن و برای پدر و مادر مرینت فرستادن و بعد توی یه هتل اقامت کردن وقتی داشتن استراحت میکردن توی هتل یه نفر در اتاق رو زد،پست چی بود یه دعوت نامه برای اونا آورده بود دعوت نامه ی جشن بزرگ نیویورک بود که همه ی مردم شهر تو اون جشن شرکت میکردن .
آدرین یه ماشین قشنگ رزرف کرد تا به جشن برن وقتی به جشن رسیدن مرینت خیلی تعجب کرد واقعن تالار زیبایی بود . خب امید وارم از این پارت خوشتون اومده باشه زود زود پارت بعدی رو هم میسازم
واقعا که به جای اینکار را خودت داستان بنویس راستی عزیزان داستان لیدی باگ و ابر قهرمان های جدید را بخونید
مری که پدر و مادر نداشت؟! آلیا مه با مری قهر بود؟! چی شد؟!
تو رو خدا تست کپی نکن گلم این کار زشته بزار هلیا داستانش رو بنویسه تو هم یک داستان بنویس 🙂
وا چرا انقدر تغییر کرد
همش شد💋💋💋💋( نام نمیبرم😁)
چقدر افتضاح بود🤮هلیا این همه زحمت کشیده حالا میای کپی میکنی؟🙄اصلا داستانت به پای هلیا نمیرسه😖هلیا داستاناش حرف نداره😊عاشقشم🥰♥️♥️
منم???
منم عاشقتم😘
مرسی😘
خیلی ممنون از تک تکتون که ازم دفاع کردید. واقعا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم. شما بهترینید.
بچه ها انتشار کننده را پیدا کردم یعنی اسمش
فقط اسم
من رفتم پروفایل دیدم همان یک تست انتشار کرده
وای چقدر داستانت چزت و بیخود بود 🤮🤮🤮🤮خیلی مزخرف بود تو برداشتی از نویسنده اصلی کپی کردی واقعا که اون داستانش خیلی بهتر از تو بی لیاقت بدبخت بیچاره روانی کارت خیلی زشت بود 🤮🤮🤮🤬🤬🤬🤬🤮🤮🤮🤮🤬🤬🤬برو از نویسنده اصلی اسخاهی کن 🤬🤬🤮🤮🤬🤮🤬🤮🤬🤮🤬🤮🤬
اره همه راست میگن بدکاری کردی وقتی خودت داشتی داستان هلیا رو دنبال میکردی پس چرا کپی کردی بعدشم اصلا چیزی با عقل جور نیومد ت داستان
خب حالا خوب شد؟همه بهت گفتن چقدر تقلب کاری که داستان قشنک هلیا جونو کپی کردی؟هیچ وقت سعی نکن از بقیه کپی کنی.سعی داشته باش داستان خودتو بنویسی.الان که تونستی این تست رو (با کپی کردن البته)بنویسی،یه داستان با شخصیت ها خودت و نوشته ی خودت بنویس.کاری نداره.من تا الان تو ذهنم ۱۰۰تا تست هست.هنوز وقت نکردم بنویسمشون،در صورتی که اصلا نویسندگی نکردم.تو هم میتونی ولی اگه دوباره کپی کنی دیگه هلیا رهم کنه من رهم نمیکنم.