توجه این پارت آخره حتما قبلش پارت ۱ رو بخونین و اینکه بعدی از بی تی اسه امید وارم خوشتون بیاد ^^
واو نمیدونستم اون فروشنده هم بلینک هستش ! اون خیلی تند تند فریاد میزد کا جیسو توی مغازه اونه! و ما برای اینکه کسی متوجه نشه سریع حساب کردیم خرید رو و از مغازه رفتیم بیرون
من: خب حالا میتونیم عکس بگیریم؟.. جیسو: اوه اره حتما...مطمعنم دوستت هم خیلی خوشحال میشه...فقط سریع تر چون من باید برای لایو هم آماده باشم! ...تازه یادم افتاد اون امشب لایو هم داره .. سریع یک عکس گرفتم.. لحظه آخری جیسو گفت: به دوستت از طرف من تولدشو تبریک بگو!
بعد گفتم: ممنونم جیسو بابت همه چی خداحافظ...جیسو : بای بلینک ? ... توی راه کادو خودمم گرفتم و با بادکنک ها به سمت خونه دوستم راه اوفتادم...در زدم و دوستم در رو باز کرد و گفت: اه کجا بودی؟ یک بادکنک چرا باید اینقد طول بکشه؟ داشتی زمین رو میکندی؟
رفتم داخل خونه و گفتم: خیلی خب حالا چقدر حرف میزنی :| ... بعدم سریع رفوم توی اتاق و دوستمو صدا زدم اوگد توی اتاق و گفت : ها چیه؟ ... بعد گوشیمو دادم بهش و گفتم : جیسو تولدتو تبریک گفت...گفت: چ-چی ؟ چی میگی؟ ... بعد رفت توی گالریم و اونو دید و همینطوری که گوشی دستش بود خشکش زده بود
از اتاق رفتم بیرون و گفتم: اگه میخوای به لایوش برسی باید سریع تر از تو شوک بیای بیرون ... بعد بقیه افرادی که اونجا بودن رفتن توی اتاق و جیغ و داد هاشون شروع شد...خب مگه چیه؟ اونا عکسشو میبینن اما من خودشو دیدم
دوستم سریع بغلم کرد و گفت: ممنونممممم! ... بعد هممون یک جا نشستیم و لایو جیسو شروع شد .... جیسو: آممم خب سلام به همتون ! از بلینک هایی که واسم کادو فرستادن ممنونم و راستش امروز تولد یکی دیگه هم هست و یکی دیگه هم امروز منو موقع بادکنک خریدن دید... اگروز خیلی روز فان و جذابی بود از همتون ممنونم
یکی دیگه که توی تولد بودگفت: خوش به حالتون منم میخوام ببینمشون! ... یه فکری به سرم زد و گفتم: نگران نباش میبینیش اما باید صبر داشته باشی :)
حدس میزدم که خوابگاه بلک پینک نزدیک به همونجا ها باشه که بادکنک خریدم ? پس فردا همشونو بردم همونجا اما ازشون قول گرفتم که فقط از دور نگاه کنن...ما هممون دیدیم که هر ۴ تاشون سوار ماشین شدن و مثل اینکه میرفتن کمپانی... لحظه آخری جیسو منو به لیسا نشون داد حالا اون دو تا میدونستن که من و دوستام اونجاییم جیسو یک چشمک کوچولو زد و رفتن بعد جیغ و داد همه دخترا رفت رو هوا
منم بعد برگشتم خونمون و خیلی راحت و خوشحال روی تختم لم دادم چشم هامو بستم امروز خسته شده بودم و تصمیم گرفتم استراحت کنم
بفرمایین اینم از جیسو ^^ به بقیه داستان هام هم سر بزنین بای