ببخشید دیر گذاشتم
خب بعد شب از زبان انا و جنی داشتیم توساحل راه میرفتیم که من چند تا پسر رودیدم به انا گفتم بیابریم دورزدیم (کوک اوتهیونگ هم داشتن باهم راه میرفتن خب) بعد اون پسرا ( علا متاشون +و-) +او میبینم دوتا بیبی خوشکل اینجان انا گفت هروقت گفتم حالابا داد فرارمی کنیم جنی گف اوم باداد فرارکریم-کجا میخواین برین اخر که میگیرمتون 😏
کوک بله ای این صدای انا او جنی بدو😵😡 دویدو +خب خب به اخر رسیدیم حالا چیکار کنیم با هاتون 🤔 جنی داشت گریه میکرد منم بغضم کم کم داشت میترکید[ما امدیم دیدیم جنی داره گریه میکنه انا هم تا مارو دید گریه کرد کوک گفت مگه نمیدونی اینا صاحب دارن ها😡او اومد سمت جنی تهیونگ یچک خوابوند تو گوش اون پسرا او انارو بغل کرد -هی تو به چه جرعتی که اینبار کوک زدش +مثل اینکه تنتون میخواره نه😡
تهیونگ گف اره چطور مگه ،مشکلی داری😡 +اگ بگم اره چی 😏😡 کوک باشه خود دانید😏😤 وشروع به دعوا کردن] کوک او تهیونگ اناوجنی رو بلند کردن جنی داشت میلرزید انا داشت هق هق میکرد اومدن جای اقامتشون اونارفتن تو اوتا قشون که بعد
تهیونگ او کوک اومدن بیرون نامجون گفت چرا دخترا اینجوری بودن شوگا گفت چرا شما خاکی هستین بعد تمام ما جرارو گفتن جیمین گفت اوووو🤭 جیهوپ گف رگ غیرتتون بالا زده برا دوس دختراتون😂😂 وخندیدن روز بعد از زبان انا بلند شدم دیدم تهیونگ خواب رفتم لبا سامو عوض کردم او امدم(لباسای انا)
(اینم لباس جنی) ادامش رو بعد میزارم
لایک او کامنت یادتون نره روستون دارم حمایت کنید
باش حتما گلم
زود بزار ادامش رو🥺💜