سلام سلام اومدم با پارت ده .
مرینت... ?????? بعد یه هو نادیا شاماک روی انتن اومد:سلام من نادیا شاماک هستم . با یه خبر داغ و تازه . الان ما ارتباط زنده داریم با یکی از خبرنگارایی که دیشب به بیمارستانی که توش ادرین اگراست بستری بوده رفته _کاملا درسته نادیا ، میدونم ممکنه برای بعضی ها خبر تلخی باشه ولی اقای اگراست با خانم مرینت دوپن چنگ رابطه داره....
فشارم افتاد. یا خوده خدا ، حالا که ما به لوکا راضی شدیم ، تلویزیون نگهم داشته??♀️. هم خنده ام گرفته بود هم استرس داشتم?♀️?♀️?♀️نکنه گابریل بفهمه نکنه لوکا بفهمه.البته که دیگه میفهمن ، نمیتونم که اینستا و اخبار رو ببندم. حالا باید جمش کنیم. آدرین چشاش ۴ تا شده بود . _مرینت حالا چی کار کنیم؟؟؟_نمیدونم. من نمیدونم اینا رو از کجاشون در میارن ?♀️?♀️?♀️_منم واقعا نمیدونم. ۳۰ ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد ، مامانم بود. _سلام مامان _سلام مرینت .اخبار چی میگه؟؟؟ مگه چیزی بین تو و ادرینه؟؟؟... منم رفتم و همه چیو گفتم، اونام خندشون گرفته بود. بلافاصله بعد از اینکه قطع کردم ، لوکا زنگ زد....
وقتی برداشتم بی مقدمه گفت:گوشیت چرا انقدر اشغاله؟ _کار داشتم حتما _جواب منو بده _لوکا چته ؟؟؟!!!چرا دعوا داری _ من چمه؟؟؟؟ مگه اخبارو ندیدی؟ تیترو نخوندی؟ _ اها . چرا خوندم. اره استباه اسمه منو گفت رو میگی _مرینت چی بین تو و ادرینه_هیچی ما فقط دوست همیم _چی بین تو ادرینه ؟؟؟؟ نشنیدی چی گفتم??? مرینت حرف بزن... _چرا نمیفهمی اخه _چرا فکر میکنی من نمیفهمم جدیدا با ادرین یه جوری شدی.... _لوکا دست از سرم بردار....
گوشی رو قطع کردم . چرا جدیدا این طوری شده بود. دیگه درکم نمیکرد... دیگه... دیگه ....ازش بدم میومد. در مورد لوکا اشتباه میکردم. باید یه تجدید نظری بکنم . یه هو ادرین صدام زد. باحالت مهربونم برگشتم : _میخوای من با لوکا حرف بزنم؟شاید بتونم مشکلو حل کنم _نه ادرین چیزی نیس _مطمئنی؟ نمیخوام بابت یه تیتر مسخره ، رابطتون بهم بخوره _نه ادرین چیزی نیس خیالت راحت
_پس اگه چیزی بود بگو . باشه؟ _باشه قبول . ادرین ، من یه ۵ دیقه میرم میام _باشه برو مرینت با حالت عصبانی از اتاق بیرون میره و به یه جایه خلوت میره_تیکی حالم از این لوکا بهم میخوره .شورشو دراورده. خوبه نامزد نکردیم.خیلی خوبه خودشو از الان نشون داد _ اره . انتخاب درستی نبود _الان دیکه مطمئن شدم
مرینت به اتاق ادرین برمیگرده ولی مهربون. دوباره گوشیش زنگ میخوره ، الیاس _وای مرینت اخبار چی میگه _اولا که سلام دوما که اروم باش عزیزم?♀️ _ ایوللللللللللللل بالاخره گفتی.بهت افتخار میکنم _نه الیا چی میگی . اشتباه شده . اسممو اشتباه گفتن _ وایی نگو یعنی باز تو به ادرین هیچی نگفتی ?♀️?♀️?♀️ مرینت با علامت سیس میفهمونه که پیش ادرینه
الیا ازش میپرسه که کجان و مرینت هم میگه بیمارستان . بعد نیم ساعت الیا و نینو هراسون میان به ادرسی که مرینت گفته و پیداشون میکنن. بعد ۱ ساعت اونا هم میرن . ساعت نزدیکای ۱۲ عه . مرینت.... ادرین به زور فرستادم خونه که استراحت کنم منو تیکی هم رفتیم نشستیم پای کتاب معجزه گرا ، یه ۲ ساعت و خرده ای طول کشید تا امار اون مرده رو در بیاریم. اون یکی از نگهبانای قبلی بود که مثل استاد فو، فراموشی گرفته بود. دیگه ۲ و نیم بلند شدم یه چیزی خوردم و رفتم ییمارستان ...
فهمیدم که فردا ۱۰ صبح مرخصه ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه......
نظر بدید ممنون میشم
ناموسا بعدی زود بزار😩😩😩😩
گذاشتم هنوز تایید نشدههههه😢
داستانت فوق العادست.
منتظر قسمت بعدی هستم.
لطفا سریع تر قسمت بعدی رو بزار.
ممنون . گذاشتم هنوز تایید نشده . ممنون بایت نظرررر
عالی
ممنوننننن😘😘😘
عالی پارت بعد لطفا بذار
😘😘😘
عالیییی بوددد
ممنونننننم
عالیییییییییی اگه خواستی رمان منم بخون و نظر بده
ممنون. باشه حتما😘😘😘
عالی بود لطفن کشف هویت کن بعدی رم زود بزار کویتی
ممنون بابت نظر😘😘😘
عالیییییییییییییییییییییییییی اگه خواستی بیا زیر تستم نظر بده
حتماااا. ممنون بابت نظر
عالییی بعدی رو بزار زودتر لطفا😁
ایشالله زود میزارم 😘😘😘