
خب اینم پارت بعدی😄
[از دید یونگی]سوفیا هنوز جوابی بهم نداده و من نگرانم که قبول نکنه،چون اگه قبول نکنه تمام رفیق هام دستم میندازن و اذیتم میکنن.داشتم توی حیاط راه میرفتم و منتظر جونگ کوک بودم که دیدم سوفیا داره میدوه به سمتم.وقتی رسید جلوم نفس نفس میزد و نمیتونست درست حرف بزنه:سوفیا حالت خوبه؟بعد از کنار کوله پشتیم بطری آبم رو برداشتم و بهش دادم.یکم خورد و حالش جا اومد و شروع کرد به حرف زدن:قبول میکنم.یونگی:چیو؟سوفیا:مهمونی دیگه و اینکه بهم ساعتی که باید اونجا باشم و مکانش رو برام بفرست.یونگی:ساعتش رو بهت میگم ولی مکانش رو خودم میام دنبالت،فقط یادت باشه که لباست شیک و مجلسی باشه و خیلی هم باز نباشه.سوفیا:هی باز بودن لباس من به تو ربطی نداره،تو که واقعا دوست پسرم نیستی.یونگی:خیله خب باشه،حالا هم بیا برسونمت.سوفیا:نه میخوام پیاده برم چون میخوام برم پیش لینو و لارا.یونگی:اوکی فقط مراقب خودت باش.سوفیا:باشه
[از دید سوفیا]از کنار یونگی رد شدم و به سمت خونه ی لینو و لارا رفتم.توی راه با خودم آهنگ love story از تیلور سویفت رو میخوندم.اینقدر خوندم تا رسیدم به خونه ی لینو و لارا.زنگ در رو زدم که مامانشون در رو باز کرد.رفتم داخل خونشون.برای اولین بار بود که پدر و مادرشون رو میدیدم.واقعا خانواده ی گرمی بودن.لینو و لارا من رو به اتاق لینو بردن و ازم خواستن تا بهشون بگم که چه اتفاقاتی توی این چند روزی که من رو ندیدن افتاده.نشستم روی تخت و شروع کردم به تعریف کردن.لارا با کنجکاوی گوش میداد ولی لینو سر بعضی از ماجراها مثل موقعی که یونگی بغلم کرده بود اخم میکرد و از پاپ کورن هایی که مامانشون آورده بود میخورد و نمیخواست که ما از عصبانی بودنش با خبر بشیم.
بعد از اینکه براشون تعریف کردم لارا با صدای بلند گفت:خب خل و دیوونه اینا رو پای تلفن هم میتونستی بگی.ساعتو ببین.تو باید ساعت هفت و نیم آماده باشی تا یونگی بیاد دنبالت.یه نگاه به ساعتم کردم و متوجه شدم ساعت ۵ عصره.کوله پشتیم رو روی دوشم انداختم و خواستم برم،اینقدر هول شده بودم که با سر رفتم داخل در اتاق.که لینو و لارا شروع کردن به بلند خندیدن به من.فرصت نداشتم تا حسابشون رو برسم پس دویدم و از خونشون بیرون اومدم و دویدم به سمت خونه ی خودمون تا دیرم نشه.
بعد از یک ربع دویدن رسیدم جلوی خونع.در خونه رو باز کردم و به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم و نفس تازه کنم.بعد هم دویدم بالا تا برم حموم.بعد از اینکه از حموم بیرون اومدم موهام رو با سشوار خشک کردم و یه شینیون کوچیک روی موهام انجام دادم و رفتم که لباسم رو بپوشم.

لباسم رو پوشیدم و کت توری سیاه رنگم رو پوشیدم و یه کیف سیاه برداشتم که بند زنجیری طلایی داشت و گوشیم رو هم توی کیف انداختم و کفش های نیم پاشنه ی سفید رنگم رو از داخل کمدم بیرون آوردم و پوشیدمشون.داشتم از اتاقم بیرون میرفتم که یادم افتاد رژ نزدم😐دوبارع رفتم توی اتاقم و یه رژ جگری رنگ زدم و از اتاق بیرون اومدم که گوشیم زنگ خورد،یونگی بود.جواب دادم و گفتم:دارم میام پایین.بعد هم گوشی رو بدون اینکه ازش جوابی بخوام قطع کردم و از پله ها پایین رفتم.

{استایل یونگی}از در خونه بیرون اومدم که یونگی رو جلوی در دیدم.واو•_•عجب تیپی زده.خیلی بهش میاد.وای سوفیا چه فکرایی میکنی.کنارش راننده ی باباش بود که احتمالا مارو میرسوند.رفتم سمتش تا سوار ماشین بشیم که جوری که فقط خودمون بشنویم گفت:خوشگل شدی.جواب کوتاهی بهش دادم:تو هم همینطور و سوار ماشین شدیم و راه افتادم به سمت جایی که قرار بود بریم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واییییی خدا این داستان عالیه و اینکه الان ۱۳ تا نظر داری ترو خدا پارت بعدی رو بزار
ممنون
یه سوال چه جوری اینا به ذهنت می رسه من هر کاری میکنم هی چیز های منحرفانه میاد تو مغزم🤣🤣
راستی منم دوازده سالمه🤗
خیله خب باید برم پارت بعدی رو بنویسم
من اینایی که میزارم رو خیلی راحت مینویسم.چون فیک و وانشات زیاد خوندم😂
پارت بعد لطفا💓💜
نظراااااااات
عاایییی
منتظر پارت بعدی هستم😍😍
عالی بود👏👏👏
عالی بود ولی یکم بیشتر بنویس
عالللللللللییییی بود حتما ادامه بده خیلی خوب مینویسی
حتما چاگی
عاااااالییی بود
اجی میشی؟؟؟؟
مرسی
حتما
اسمم نگار
دوازده سالمه
تولدم ۹ بهمنه
تک فرزندم ولی یه برادر توراهی دارم که پنج ماه و نیمشه و اسمش هم آریاست
کیپاپ
بایسام توی استری کیدز
اصلیم آی.ان
رکرم لینو
بایسام توی اکسو
اصلیم بکهیون
رکرم چن
بایسام توی بلک پینک
اصلیم رزی
رکرم جیسو
بایس رکرم توی بی تی اس یونگیه
و بایس اصلیم تهیونگ