
واقعا خوشحالم گردین که اینقدر زود نظرات و لایک ها رو کامل کردین.بخاطر همین ایندفعه دوتا پارت با هم دیگه مینویسم😁
یونگی:خب.....میدونم ازم خوشت نمیاد ولی کس دیگه ای رو ندارم که ازش این درخواست رو بکنم.سوفیا:خب بگو دیگه.یونگی:میشه با من به مهمونی دوستانم بیای؟سوفیا:یعنی به عنوان پارتنر تو پاشم بیام اونجا؟؟؟؟؟یونگی:خب میشه اونجوری گفت.سوفیا:خب پس یعنی چجوری؟یونگی:ببین دوستان قدیمیم خیلی وقته که من رو ندیدن و بهم گفتن که باید با دوست دخترم بیام،من هر چقدر بهشون گفتم که دوست دختر ندارم باور نکردن و مجبورم کردن با یکی بیام.سوفیا:یکم که فکر کردم دیدم واقعا گناه داره ولی من نمیخوام به کسی دروغ بگم،وای خدااااااا توی چه گیری افتادمممممم.سوفیا:خب ببین یونگی من به این موضوع فکر میکنم ولی بهت قول نمیدم ولی منتظر جوابم بمون.یونگی:واقعا؟سوفیا:آره ولی بازم بهت میگم بت قول نمیدم.یونگی:ممنونم واقعا ازت ممنونم سوفیا اممممم میشه بغلت کنم؟سوفیا:امممممم باشه.یونگی محکم بغلم کرد جوری که داشتم میترکیدم.سوفیا:میشه دیگه ولم کنی؟استخوان هام خورد شدن.یونگی:اوه ببخشید.بعد از اینکه یونگی ولم کرد سرش رو انداخت پایین و گوش هاش قرمز شدن.دستم رو داخل موهاش کردم و گفتم:حالا نمیخواد خجالت بکشی.
[فردا صبح]باید بلند میشدم که برم مدرسه ولی یونگی گفت که مراسمشون امشبه پس من کی تصمیم بگیرم که با یونگی برم یا نه؟به هر حال بلند شدم و رفتم که آماده بشم و برم مدرسه.

اول رفتم صورتم رو شستم بعد موهام رو شونه کردم و تیشرتم رو به همراه یه شلوار لی سفید پوشیدم.بعد هم موهام رو بالا گوجه ای جمع کردم و کفش آلستار سرمه ایم رو هم پوشیدم و کولم رو روی دوشم انداختم و از پله ها رفتم پایین.م.س:سوفیا بیا صبحانه بخور.سوفیا:مامان دیرم شده باید برم ولی یکی از اون کاپ کیک های روی میز بهم بده چون دارن بهم چشمک میزنن.مامانم خندید و یکی از کاپ کیک هارو بهم داد که یه گاز ازش ردم و گفتم:عالیه ممنون مامان.بعد هم از خونه بیرون رفتم و آروم آروم کیکم رو میخوردم و به سمت مدرسه میرفتم که دوبارا صدای موتور یونگی رو شنیدم که پشت سرم بوق زد.برگشتم که دیدمش با یه لبخند لثه ای داره نگام میکنه.بعد گفت:بیا سوار شو چون دیرمون شده.سوفیا:هنوز نگفتم که باهات صمیمیم که اینجوری باهام حرف میزنی.یونگی:اگه نمیخوای میرم.داشت میرفت که بلند گفتم:یونگی.برگشت و نگام کرد: راست میگی دیرم شده مجبورم باهات بیام.یونگی:باشه پس بیا بالا.
سوار موتورش شدم و به سمت مدرسه راه افتادیم.
رسیدیم مدرسه از موتورش پیاده شدم و به سمت کلاسم دویدم تا دیر نرسم.به کلاس که رسیدم دیدم معلم هنوز نیومده نفس راحتی کشیدم و به سمت صندلیم روانه شدم.
[بعد از تموم شدن مدرسه]وای من هنوز به یونگی جوابی ندادم ولی میخوام برم و جواب مثبتم رو بهش بگم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب مینویسی 👍👍
مرسی💚❤
عالیییی بود پارت بعد لطفا💜
پارت بعدی رو گذاشتم بیب