سلام دوستان ممنون که نظر میدید☺️?این پارت اخره امیدوارم خوشتون بیاد بریم تست رو انجام بدیم
نه من و نه جولی هیچ کدام نمیتوانیم بخندیم هردو حالمان بد است مرگ ایکاسو نه تنها برای من و بلکه برای جولی هم خیلی سخت بود برایش سخت بود باور کند برادرش را که تازه بعد از سال ها پیدا کروه بود دوباره از دست بدهد ان هم برای همیشه و برای من سخت بود که دوباره تنهایی زیر بارون را بی او تحمل کنم من و جولی نمیدانستیم چه عکس العملی نشان بدهیم فقط به دیوار زل زده بودیم، من به خاطراتم با ایماسو فکر میکردم. و جولی
نمیدانم شاید جولی به برادرش فکر میکرد و به تنهایی دوباره اش هیچ کدام حتی یک کلمه برای گفتن نداشتیم و تنها احساساتمان را با اشک های ریز و درشته که از گونه ی مان سرازیر میشد رد وبدل میکردیم ناگهان در اتاق باز شد و مادر جولی با لباسهای مشکی داخل شد
لباس ها را به حولی داد و گفت میخواهند بروند سر قبر ایکاسو و من هم اگر بخواهم میتووانم بیایم کمی فکر کردم و گفتم نه ممنون کمی کار دهرم و راهی خونه شدم نمی دانستم چرا با انها نرفتم حسی بهم میگفت نروم
رادیو خراب بود نمیدانستم امشب بارون می اید یا نه روی تخت نشستم و نامه ایکاسورا از توی کشو بیرون اوردم شروع ککردم به خاندن بارها و بارها و بارها خاندمش باهر بار خاندن بیشتر خودم را سرزنشش میکردم
که چرا انقدر زود قضاوت کروم وناگهان اشمی از گونه ام بر روی نامه افتاد و قلب پایین نامه تر شد این روز ها هرچه میشد اشک از چشمانم پایین میغلتید نمیدانستم چرا نمیتوانم مثل همیشه درونگرا باشم ?????????????
ناگهان صدای رعد و برق خانه را پرکرد قطرات بارون همچو رگبار از اسمان میریختند صدای رعد انگار شیشه ی درونم را شکست به هقهق افتادم بارون صورتم همچنان می بارید و پایان نداشت صورتم را در دیتانم قرار دادم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم.... حالم که بهتر شد بلند شدم کاپشنو شال گردن و چترم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم
پا به حریم اب گذاشتم.رفتم سمت جایی که اولین بار ایکاسو را دیدم روی پاهایم تکیه به دیوار نشستم و سرم را توی دستانم بردم اا وقتی که بیرون اوردم کسی روبرویم بود
ایکاسو بود دستم را گرفت و بلندم کرد پریدم بغلش و خودم را خالی کردم :ایکاسو خودتی دارم تو بغل خودت گریه میکنم ایکاسو دست هایش را دور بدنم حلقه کرد و لبخند زد کحا بودی چرا این کارو کردی میدونی مجبور شدم چقدر منتظر بمونم میدونی چند ساله منتظرن سرم را از شانه اش باند کرد و در چشمانم خیره شد :اوک یون میخوای باهام بیای میخوای از این به بعد رو با من باشی خندیدم و گفتم معلومه دستم و گذفت و رو به اسمون ابری پرواز کرد
به اسمون که رسیدیم سبک شدم غم ها و درد ها و گریه هایم را کف اَفالت ریختم و با ایکاسو رفتم و روحم ازاد شد ??????
دوستاندحتما نظر بدید
خب ب سلامتی همه مردن خدا رحمتشون کنه
😭😁😅
لطفا اینونخونید 9 رو نمیدونم چرا نذاشته ولی مهم نبود
امم میگم پارت 9 رو چرا ننوشتی ؟
یا نوشتی هنوز منتشر نشده ؟