نایلا زیر لب گفت: «تیرکمونا آمادهاس؟» من بند کیفم رو محکمتر گرفتم و با صدایی خسته جواب دادم: «آره... آمادهاس. فقط ببین هوا داره میترکه از سرما، بارونم داره میاد، لعنتی.» بارون ریز ریز میبارید روی شونههامون، سرد و ترسناک. هوا یه بوی نم و آهن گرفته بود. نایلا سرش رو برگردوند سمتم. «خنجرها هم آمادهان؟» من یه خندهی بیجون زدم. «آره، قربان فرمانده. هرچی گفتی آمادهاس.» راه افتادیم سمت اون خونهی متروکهای که ته جنگل بود، ساختمونش نیمهخراب و سقفش پوسیده. یه صدای ضعیف از توش اومد: «کمک... خواهش میکنم...» نایلا سریع تیرکمون رو بالا گرفت، منم دنبالش رفتم، حواسم جمع بود که از تاریکی چیزی در نیاد. با احتیاط رفتیم جلو تا رسیدیم به در شکسته. یه دختر کوچولوی خیسوخسته اونجا روی زمین بود. موهاش به هم چسبیده بود و لباسش پاره شده بود. داشت میلرزید. من سریع رفتم سمتش، زانو زدم. «آروم باش کوچولو، ما اینجاییم.» دستشو گرفتم، مثل یخ بود. نایلا کنارم گفت: «زود باش، باید بریم.» همین که خواستیم برگردیم بیرون، یه چیز سرد و چسبناک از زیر پلهها اومد بیرون و پیچید دور پام. یه دست – یه دست لزج، بیجان ولی زنده. جیغ زدم و با شدت کشیده شدم پایین. «نایلا!» افتادم روی زمین، چشمم سیاهی رفت برای یه لحظه. اون بیدرنگ پرید سمت من، تیرکمون رو پرت کرد، با یه ضربه خنجر زد به اون چیزی که پامو گرفته بود. صدای نالهی عجیبی اومد، یه صدای خفگی و بعدش—سکوت. نایلا دستم رو گرفت، کشیدم بالا. «فرار کن، میا! زود برو!» ولی من داد زدم: «تو چی؟ نباید تنها بمونی!» چشماش پر از خشم و ترس بود. «منم میام، فقط برو!» و با داسی که از زمین برداشت، برگشت سمت پلهها دوباره. من دویدم بیرون، بچه رو گذاشتم روی اسب، افسارش رو گرفتم و زدم یه ضربه به عقبش تا فرار کنه. بعد دویدم دوباره سمت خونه. نمیتونستم نایلا رو ول کنم، به هیچوجه. هوای داخل خونه سنگین بود، بوی خاک خیس و خون میاومد. نایلا رو دیدم، روی زمین افتاده بود، جنب نمیخورد. «نایلا!» جیغ زدم و دویدم سمتش. تا رسیدم، فهمیدم که پشتم یخ کرد. پشت سرش، رو زمین، یه رد بزرگ از خون کشیده شده بود. از پشت سرش خون داشت میاومد... زیاد. خیلی زیاد. دستم لرزید. زانو زدم کنارش، نفسش سنگین بود. خواستم حرف بزنم ولی گلوم خشک شد. یه چیزی از تاریکی پشتش بلند شد، سایهای بزرگ، لرزان، با صدایی مثل وزش باد از قبر. یه لحظه همهچیز خفه شد. فقط صدای نفسهامون بود. من خنجر رو بالا گرفتم، دستم میلرزید... ولی دیگه راه برگشتی نبود. اون موجود به سمت ما حرکت کرد و من یه قدم جلو رفتم، درست جلوی نایلا. «اگه قراره کسی بره پایین، اون منم.» و اون لحظه، همهچیز انگار کند شد؛ بارون، صدا، نفس... و فقط یه ضربه بود که باید میزدم.
آخرین چیزی که یادمه صدای اون موجود بود، یه غرش خفه، بعد یه نالهی بلند و نور قرمز لعنتی که از وسط سینهاش بیرون زد. خنجرم هنوز توی شکمش بود. اون موجود یه لحظه لرزید، بعد عین دود توی هوا محو شد. فقط من موندم و نایلا، و بوی خون و خاک خیس. یه لحظه بعد، همهچی تار شد. انگار یه دستی نور رو خاموش کرد. . وقتی چشم باز کردم، سقف سفید دیدم. صدای جیغ، بوی الکل، و صدای پاهای تند توی راهرو. نشستم، سرگیجه داشتم. یه دکتر با روپوش سفید از کنار تخت رد شد. «چی… چی شده؟» صدام گرفته بود. «کجاییم؟ نایلا چی شده؟» دکتر یه لحظه مکث کرد. شونهش افتاد. «تو الان امنی… ولی متأسفم، دوستت—» نفس عمیقی کشید. «فقط چند روز دیگه زندهست.» حرفش مثل سنگ خورد توی دلم. چند ثانیه فقط نگاش کردم، بعد بیاختیار از تخت اومدم پایین. پام درد میکرد ولی اهمیت ندادم. دویدم سمت در و رفتم توی اتاق. در رو باز کردم. نایلا اونجا بود. رو تخت افتاده بود، رنگش پریده، زیر چشماش گود افتاده، زرد و خسته. ولی هنوز لبخند کوچیکی روی صورتش بود وقتی منو دید. «هی قهرمان… بالاخره بیدار شدی.» صداش ضعیف بود. رفتم کنارش. «نایلا… این دیوونهبازیا چیه، دکتر میگه فقط چند روز وقت داری!» یه لبخند تلخ زد. «میدونم. سرم ضربه دیده… گفتن کاری نمیشه کرد.» «خفه شو!» اشکام خودش اومد پایین، حتی نفهمیدم کی. نشستم کنار تخت، دستش رو گرفتم. «من نمیذارم بمیری. هر کاری شده میکنم، میشنوی؟ هر کاری.» لبهام میلرزید، ولی جدی بودم. نایلا فقط لبش رو گاز گرفت. «میدونم تو سرتقتر از این حرفایی، ولی قول بده یه چیزو.» «چی؟» «اگه من… اگه کارم تموم شد، مراقب اسبم باش. اون تنها چیزیه که ازم میمونه.» «خفه شو نایلا!» زدم زیر گریه، اون فقط نگام کرد با اون لبخند نصفهنیمهاش. یه لحظه سکوت شد. بعد چشمش رو بست. اون شب نخوابیدم. دکترها داشتن داروها رو چک میکردن، من پشت در ایستاده بودم. صبح زود، تصمیمم رو گرفتم. اگه از بساط آدمیزاد کاری برنمیاد، شاید از یه چیز دیگه بر بیاد. شروع کردم به پرسوجو. از پرستارا، از فروشندههای بازار، از آدمای پیر دهکدهی پایین. تا آخرشب، یه چیز شنیدم که قلبم رو روشن کرد: یه جادوگر هست؛ زنی که میتونه شفا بده، زخم، سم، حتی مرگ رو عقب بندازه. همه میگفتن پیداش سخته، توی جنگلهای شمال زندگی میکنه، هر کسی که رفته دنبالش یا برنگشته یا با چشمهای ترسیده برگشته. من فقط گفتم: «مهم نیست.» یه کوله برداشتم. خنجرم رو بستم به کمرم. بیرون بارون میاومد دوباره، همون بوی شب اون خونهی متروکه؛ اما اینبار نمیترسیدم. به اسب نایلا نگاه کردم، همونی که حالا باید ازش مراقبت میکردم. نوازشش کردم و گفتم زیر لب: «قول میدم برش میگردونم. هر قیمتی که داشته باشه.» سوار شدم و زدم توی جادهی خیس. صدای سمهای اسب با صدای بارون قاتی شد و برف از دور میبارید. فقط یه صدای توی ذهنم تکرار میشد: «نایلا نمیمیره. نه تا وقتی من نفس میکشم.»
دکتر هنوز داشت حرف میزد که من دیگه نمیشنیدمش. هر چی گفت – «شرایطش خطرناک»، «نباید از بیمارستان بیرونش ببری»، «ممکنه تو راه بمیره» – همهش مثل صدای وز وز پشه دور گوشم بود. فقط یه چیز تو ذهنم میچرخید: **من نمیذارم نایلا بمیره.** رفتم توی اتاقش. اون هنوز روی تخت بود، لاغرتر از چند ساعت پیش، چشمهاش نیمهباز، نفسش کوتاه. یواش گفتم: «نایلا… بریم.» لبهاش تکون خورد. گوشیش سمت من چرخوند و زمزمه کرد: «میـا… داری… چیکار میکنی؟» دست کوچیک و سردش رو گرفتم، فشار دادم. «میبرمت جایی که خوب شی. حرف نزن، فقط اعتماد کن.» پشت دستش بوسیدم، بعد بیصدا از درمانگاه بیرون بردمش. دکتر داد زد از ته راهرو، پرستارا شروع کردن دویدن، ولی من زدم به در خروجی. در رو شکستم، هوا سرد بود، برف آروم میبارید، مثل اینکه دنیا خودش هم ماتم گرفته بود. اسب نایلا هنوز همونجا بود، زیر سایهی درخت خشک، بند افسارش خیس شده. با دست لرزونش کمکش کردم سوار بشه. خودش توان نداشت، من تقریبا بلندش کردم و گذاشتم جلوی زین، طوری که به من تکیه بده. نایلا نفسنفس میزد. صدای ضعیفی گفت: «کجا… داریم میریم؟» «یه جایی که خوب شی. یه جایی که هیچ پزشک معمولی نتونه بره.» چشمهام پر اشک بود ولی لبهام محکم. اسب رو زدم به حرکت. باد سرد خورد به صورتم، هوا تاریکتر شد. بعد از ساعتها، راه جنگلی شروع شد. مه غلیظ، صدای زوزهی گرگها از دور. اما من میدونستم دارم درست میرم. یه نشونه از زیر صخره دیدم؛ یه فانوس قدیمی، روشن، با نور سبز. همون فانوسهایی که مردم میگفتن جلوی کلبهی جادوگره میسوزن. «رسیدیم...» زمزمه کردم. نایلا چشمهاش نیمهباز بود، لبخند کمرنگی زد. کلبه یه خونهی چوبی قدیمی بود با سقف شیبدار و دود بیرنگی که ازش بالا میرفت. دورش پر از آدم بود – پیر، جوون، زن، مرد – هر کدوم با لباس خیس و چشمای خسته. سکوتی سنگین بالای همهشون بود. انگار هرکسی منتظر معجزهی خودش بود. برگشتم سمت نایلا. گفتم: «اینجا همه میان تا جادوگر شفاشون بده… ولی مشکلی هست.» مکث کردم. «میگن خودش تصمیم میگیره که کی رو شفا بده، کی رو نه.» نایلا با صدای ضعیف و خسته گفت: «پس شانسی نداریم، نه؟» دستش رو گرفتم، محکم. «اگه خودش انتخاب میکنه، من کاری میکنم انتخابش تو باشی.» یه زن پیر از اون بین اومد جلو، نگاه سنگینی داشت. لباسش مشکی بود، موهاش سفید، چشماش مثل دود خیس، پر از راز. یه سایهی غرورآمیز دورش بود. مردم بیصدا کنار رفتن. من کمک کردم نایلا از اسب پایین بیاد، بردمش سمت صندلیهای چوبی کنار دیوار. نشستیم، دستش هنوز تو دست من بود. هوای اتاق مثل غبار، بوی گیاه خشک و خون میداد. جادوگر با صدایی آروم ولی محکم گفت: «اینجا هرکسی میاد امیدشو بذاره جلوی من. اما بعضیا امیدش رو واقعا میخوان… بعضیا فقط دنبال معجزهان.» من نگاهش کردم، بدون پلک زدن. «من امیدم رو نمیخوام، من نجاتش رو میخوام.» اون لبخند ریزی زد، از جنس تمسخر یا شاید امتحان. «بازی خطرناکیه، دختر. نجات، همیشه هزینه داره.» من نفس کشیدم، چشمام به نایلا بود، که حالا حالش توی هر نفسش سنگینتر میشد. «هر هزینهای باشه، میدم.» جادوگر ساکت شد. یه لحظه فقط صدای تیکتیک قطرات از سقف افتاد. بعد به سمت ما قدم برداشت و گفت: «بذار ببینم… آیا عشق تو از مرگ قویتره؟» و اون لحظه، حس کردم یه جریان سرد از زمین بلند شد، هوا تاریک شد، و نور فانوسها به رنگ قرمز کمرنگ دراومد...
نمیتونستم جواب بدم. دهنم خشک شده بود، صدام حبس شده بود توی گلوم. جادوگر هنوز نگاهم میکرد، انگار داشت از توی چشمهام چیزی میخوند که خودمم نمیفهمیدم. دستش رو بالا گرفت، گفت با صدایی آروم ولی قاطع: «اسم دوستت چیه، دختر؟» نفس گرفتم، لبهام لرزید: «نایلا.» چشمهای جادوگر برای یه لحظه برق زد. خم شد جلو، سمتی که نایلا نشسته بود، و آروم گفت: «نایلا... بیا.» نایلا به سختی از روی صندلی بلند شد. پایش میلرزید، اما اومد جلو. من قلبم داشت توی سینهم میکوبید. شاید همین بود لحظهی شفا. جادوگر دست نایلا رو گرفت، زمزمهای گفت به زبانی که هیچ شباهتی به هیچ زبانی نداشت — پر از حروف شکسته و صداهای عجیبی که حس میکردی از دل زمین درمیاومدن. بعد با دست چپش گردنبند نقرهای بلندش رو گرفت — یه گردنبند با سنگ سیاه وسطش — و شروع کرد به تکون دادن. نور سبز از سنگ بلند شد، مثل مه. نایلا یه صدای خفه کرد، بعد یههو افتاد روی زمین. فریاد زدم: «نایلا!» خودم رو انداختم کنارش. بدنش سرد بود، اما ضربانش هنوز بود. جادوگر عقب رفت، زیر لب چیزی گفت مثل دعا یا شاید هشدار. من دست نایلا رو گرفتم، صدام لرزید. «هی، گوش کنم، نایلا، هی، با منی؟» بعد از چند ثانیه، نایلا یه نفس بلند کشید. چشم باز کرد، لبخند زد. «میـا... حالم خوبه!» اشک از چشمم سرازیر شد، خندیدم، نفس بریده، و فقط بغلش کردم. «لعنتی، نترسونم اینطوری!» مردم اطراف زمزمه کردن، بعضیا خوشحال، بعضیا حسود. جادوگر هم فقط سرش رو پایین انداخت، پشتش رو کرد و رفت توی سایههای کلبه. . ساعتی بعد، بیرون کلبه بارون بند اومده بود. من و نایلا سوار اسب شدیم، راه افتادیم سمت مسافرخونهی نزدیک جاده. هوای بعد از بارون بوی خاک و دود میداد، نایلا نفس عمیق کشید. ولی لبش جمع شد، یهجوری نگران. گفت با صدایی آروم که فقط من بشنوم: «میا… نمیدونم چرا، ولی حس خوبی نسبت به اون زن ندارم. اون چیزی گفت دربارهی هزینه… و من… حس میکنم یه چیزی درست نیست.» من لبخند زورکی زدم. «مهم نیست، نایلا. تو الآن زندهای، همین کافیه.» ولی توی دلم یه چیزی تکون خورد. مثل ترسی ریز، ظریف، که نمیخواستی باورش کنی. شب، توی مسافرخونه، نایلا خوابیده بود. برق چراغ نفتی افتاده بود روی دیوار، من نشسته بودم جلوی دفتر یادداشتهام. تصمیم گرفتم بفهمم دقیقاً اون "هزینه" چی بوده. صبح زود، رفتم سراغ مردم دهکدهی پایین. هرکسی یه چیزی میگفت – یکی دعا، یکی قربانی، یکی روحی که گرفته میشه در ازای روحی دیگه. اما چیزی که مو به تنم سیخ کرد از زبون زن سالخوردهی مسافرخونه بود. با صدایی خشدار گفت: «دیشب، ساعت همون موقع که کلبهی جادوگر روشن شد، یه مرد توی آبادی مرد. ناگهانی. قلبش ایستاد. هیچکس نفهمید چرا.» ساق پایم لرزید. دقیق همون لحظه. همون لحظهای که نایلا روی زمین افتاد و بعد زنده شد. برگشتم بالا، رفتم سمت اتاق، نایلا بیدار بود، شوخطبعتر، حتی داشت چای درست میکرد. ولی من فقط نگاهش کردم. چشمهایش برق داشت، پر از زندگی، اما پشت اون برق یه سایهی تیره پنهان بود، انگار چیزی ناپیدا درونش تکون میخورد. یواش زیر لب گفتم، فقط برای خودم: «اگه یه زندگی با یه زندگی عوض شده باشه… یعنی چی؟ یعنی کِی نوبتِ بعدیه؟» باد سرد از پنجره زد توی اتاق و شعلهی چراغ نفتی لرزید. من هنوز نگاهم به نایلا بود، و با هر لبخندش یه لرزهی کوچیک توی دلم مینشست — انگار جادو تموم نشده بود، تازه شروع شده بود.
اولش نمیخواستم به نایلا بگم. نمیدونستم اصلاً تحملش رو داره یا نه، ولی اون شب موقع شام، نتونستم قایمش کنم. نشسته بود رو صندلی کنار بخاری، موهاش هنوز خیس بود، حالش خیلی بهتر از قبل، اما چشمهاش یه جوری عجیب بودن. یه لحظه گفتم خودتو کنترل کن، نترسونش... ولی با اولین جمله خودم لو رفتم. گفتم: «نایلا، یه چیزی باید بدونی... دیشب همون لحظهای که تو بیهوش شدی، یه نفر تو ده مرد.» اول فقط نگاهم کرد. بعد چنگالش رو گذاشت روی میز، خیلی آروم. «چی گفتی؟» «میگن یه مرد ناگهانی مرده. همون موقع. درست همون موقع که جادوگر داشت ورد میخوند.» نایلا یهدفعه بلند شد، صندلی عقب رفت و خورد به دیوار. صداش بلند شد: «یعنی اون… اون زن از جون یکی دیگه برای من استفاده کرده؟!» جوابی نداشتم. فقط گفتم: «من مطمئن نیستم… ولی—» گذاشت رو حرفم: «میـا ما باید جلوشو بگیریم. این زن اگه از جون یه نفر دیگه استفاده کرده، یعنی میتونه بازم بکنه! باید بفهمیم چیکار میکنه.» اخماش تو هم رفت، ولی تو چشماش برق تصمیم بود. یه نفس عمیق کشید و گفت: «اون هر چند وقت یه بار میاد شهر برای خرید گیاه و وسایل. وقتی بیاد، من حواسش رو پرت میکنم، تو برو سراغ کلبهاش. بفهم اونجا چی کار میکنه، هر چی تونستی بیار.» یه لحظه با تعجب بهش نگاه کردم. «تنهایی بری سمتش؟!» لبخند نیمهشیطونی زد. «من از مرگ برگشتم، میتونی حواسمو جمع کنم.» خم شدم و گفتم آروم: «باشه. ولی مراقب خودت باش. صبح روز بعد، هوا گرفته بود، بوی بارون میاومد. نایلا گفت که جادوگر رو دیده در مسیر بازار. همون موقع زین رو کشیدم، سوار اسب شدم و به سمت جنگل رفتم. راه رو بلد بودم. صدای کلاغها بالا سرم پیچید. وقتی رسیدم به کلبه، همهجا ساکت بود. حتی صدای باد هم نمیاومد. در چوبی بسته بود، با قفل زنگزدهی سنگینی. یه لحظه فقط وایسادم، دلم هری ریخت. بعد گفتم: «خب، میا… حالا یا میفهمی چی شده یا هیچوقت.» رفتم سمت پنجرهی سمت راست، قابش پوسیده بود. با نوک خنجرم فشار دادم، چوب ترک خورد. با یه ضربه آروم بازش کردم. رد شدم تو. بوی تند گیاه خشک، دود، و چیزهایی که نمیتونستم اسمشونو بدون شرم بذارم. نور کم، فقط یه چراغ قدیمی وسط اتاق روشن بود. قدمهام رو سبک برداشتم. کف چوبی زیر پام صدا میداد. یه در باریک ته اتاق بود. اون رو باز کردم و رسیدم به یه اتاق پر از قفسه — پر از کتاب. جلدهای چرمی ضخیم، بعضی با بندهای فلزی. گرد و خاک، ولی وسطش یه کتاب روی میز بود، باز، نه خاکی نه کهنه. انگار همین چند ساعت پیش بازش کرده بودن. رو جلدش یه علامت حک شده بود؛ پنجضلعی، با دو خط پیچخورده که تو هم میچرخیدن. با نوک انگشت لمسش کردم — یه حس سرد از زیر پوستم گذشت، مثل برق. نگاه که کردم، دیدم نوشتههای داخلش عجیبن. انگار با مرکب سیاه و خون خشکشده نوشته شده بودن. حروفی که خودشون روی کاغذ میجنبیدن. زیر لب گفتم: «واای خدای من... این جادوی سیاهه.» صدام به سختی دراومد. یه بخشی از کتاب باز بود، تصویر یه دایره رسم شده بود با دو اسم روبهروش: یکی محو، یکی تازه نوشته شده... اسم جدید رو تا چشمم دید، قلبم ایستاد. **نایلا.** زیرش نوشته بود: «حیات در ازای حیات.» همون لحظه، صدای در پشتی اومد. یخ زدم.
قدمهایی سنگین، صدای عصا روی زمین... جادوگر برگشته بود. نفس حبس کردم، کتاب رو گرفتم زیر پالتوم. چشمم دنبال جایی برای پنهان شدن گشت. نور از شکاف در افتاد، صدای زنی رو شنیدم که گفت با صدایی آروم اما به طرز وحشتناکی مطمئن: «میدونستم یکی از شما کنجکاویش جلدتر از عقلشه…»
همینکه صداشو شنیدم، داشتم میچرخیدم که فرار کنم، اما دیر بود. یهو حس کردم یه چیزی مثل سنگ داغ خورده به صورتم. **بوم!** فقط یه دردی وحشتناک، و بعد همه چیز سیاه شد. انگار مغزم داشت از کاسه میریخت بیرون. وقتی چشمهام رو باز کردم، اول فکر کردم هنوز توی خوابم. یه تاریکی مطلق بود، بوی خاک نمزده و آهنی زنگزده میومد. سرم گیج میرفت. دست کشیدم به صورتم؛ انگشتهام خیس بود، خون بود. به سختی تونستم بلند شم و تکیه بدم به دیوار سنگی. چشمهام کمکم عادت کرد به تاریکی. اونجا، روی یه طاقچهی کوچیک، یه چیزی نور ضعیفی داشت. یه کاغذ تا شده بود. با دست لرزون برداشتمش. بازش کردم. نفسم تو سینه حبس شد. عکس بود. عکس نایلا، همون لبخندی که موقع شفا زد. زیرش هم با اون خط خونین نوشته بود: **«امشب، در طلوع سحر، جانِ او را پس میگیرم.»** «نه... نه...» زمزمه کردم. اون زن حتی بعد از اینکه شفا داده بود، نقشه داشته نایلا رو بکشه! یعنی قضیه این نبود که روح رو سوییچ کنه؛ میخواست یه بار دیگه جون رو ازش بگیره، شاید با یه مراسم کاملتر. همینطور که گیج بودم، صدای کوبیده شدن یه چیزی رو از بالا شنیدم. یه صدای "تق تق" قوی، مثل ضربهی پتک به چوب. نایلا! اون باید فهمیده باشه من دیر کردم و اومده اینجا. سریع به سمت صدا رفتم. یه دریچهی چوبی روی زمین بود، همون دریچهی زیرزمین. نایلا داشت با تمام توانش بهش ضربه میزد. فریاد زدم: «نایلا! من اینجام!» صدای کوبیدن متوقف شد. «میا! تو کجایی؟» صدای نایلا از پایین اومد، مضطرب بود. «منم توی یه اتاق زیر زمینم، نمیدونم دقیقاً کجای کلبهام! قفل بود، از پنجره اومدم تو، بهم حمله کرد!» نایلا فریاد زد: «اینجا یه تونل داره، میا! صبر کن!» بعد از چند لحظه، یه تکهی بزرگ از چوب دریچه شکست و نایلا با یه صورت خاکی، اما با چشمهای برقزده، از اون تاریکی بیرون پرید. «تو خوب شده بودی! اون وقت چیکار میکردی؟» پرسیدم. «وقتی برگشتم دیدم اون زن نیست. حدس زدم برگشته اینجا تا کارشو تموم کنه. شنیدم صدای پاشو از دور، دویدم این طرف، دیدم در قفل بود، مجبور شدم از تونل بیام.» همون لحظه، صدای خشدار جادوگر اومد، انگار از پشت دیوار بود: «چقدر بیفکر! فکر کردید فرار میکنید؟ هر قیمتی باید پرداخت بشه، دختر.» از دریچهی زیرزمین که بیرون اومدیم، صدای جادوگر رو از جلوی کلبه شنیدیم. دویدیم بیرون. هوا داشت روشن میشد، اولن شعلههای نارنجی صبحگاهی. جادوگر کنار کلبه ایستاده بود. لباس مشکیاش زیر نور صبحگاهی ترسناکتر شده بود. یه خنجر بزرگ از جنس عاج دستش بود و یه حلقهی فلزی دور گردنش میبست. اون داشت برای مراسم اصلی آماده میشد، مراسم سوییچ نهایی. کنارش، یه سایهی عظیم در حال شکلگیری بود، یه شکل اهریمنی با شاخهای درهم، نگهبان اون معامله. «دیر رسیدید بچهها!» جادوگر پوزخندی زد. دیگه فرصت فکر کردن نبود. تمام ترسم یهو تبدیل شد به یه خشم کور. فریاد زدم و مثل یه موش کور که بوی غذا رو حس کرده، پریدم سمتش. «ولش کن!» با تمام نیرویی که از ضربهی اول مونده بود، پریدم پشت سرش. دستم رفت سمت گردن. خنجر رو با نوک انگشتهام گرفتم و کشیدم به سمت بند اون حلقهی فلزی. ***تررررررررک!*** حلقهی فلزی با صدای بلند شکست و افتاد روی خاک. اون لحظه، اون سایهی اهریمنی که کنار جادوگر بود، انگار آزاد شد.
جادوگر که هنوز داشت به صورتم نگاه میکرد، ناگهان فریادی کشید، یه صدای غیرانسانی. دستش رو برد سمت گردنش، جایی که حلقه شکسته بود. اهریمنِ نگهبان، دیگه منتظر نموند. با اون شاخهای خمیدهاش، بدون صدا، حمله کرد. دیدم که اون سایه چطور توی کالبد جادوگر فرو رفت و با یه صدای خرد شدن استخوان، جادوگر رو از پا درآورد. دود سیاه از دهن و چشمهای جادوگر بیرون زد و بعد... هیچی. فقط یه جسد ساکن افتاده بود روی زمین خیس. نفسم بند اومده بود. از پشت سرم صدای ناله اومد. برگشتم. نایلا، همون لحظه که جادوگر افتاد، روی زمین جلوی کلبه بیهوش افتاده بود. دویدم سمتش. «نایلا!» دستمو گذاشتم روی گونهاش، سرد بود. تمام این درگیری... برای این بود که نتونه با این صحنه روبرو بشه؟ با چشمهای خیس، منتظر موندم. بعد، انگار یه موج گرما تو بدنش چرخید. چشماش باز شد. «میا؟» صدای ضعیفش اومد. به سختی بلندش کردم، بغلش کردم. «چی شد؟ چی دیدی؟» نایلا خندید، یه خندهی عمیق، پر از آسودگی و کمی جنون. «میدونستم اون زنه داره تو رو میکشه، میا. میخواستم پرت بشم جلوش، جوری که خودشو قربانی کنه تا منو نجات بده... ولی انگار اون موجود نگهبان، زودتر از من تصمیم گرفت.» تکیه دادم بهش، هر دو خسته، هر دو زنده. «خب... تموم شد. دیگه هیچ هزینهای نیست.» نایلا به جسد جادوگر نگاه کرد، بعد به آسمون که حالا کاملاً آبی شده بود. «آره، تموم شد. پس... بریم دیگه، میا؟» «بریم. کجا؟» پرسیدم. نایلا آروم لبخند زد، همون لبخند واقعی خودش: «هر جا که وقتی صبح بیدار میشم، احساس آرامش کنم. همین الان، هر جا که تو باشی، همونجاست.» و ما از اون کلبه دور شدیم، در حالی که خورشید کاملاً بالا اومده بود و سایهی شوم جادوگر رو برای همیشه زیر خودش دفن میکرد. سفر بعدی ما، سفری بود که توش دنبال چیزی نمیگشتیم، فقط دنبال ادامه دادن بودیم.
اولین لایک
اولین کامنت
عالیییییی بود