های گایز اینم از قسمت پنجم این قسمت واقعا هیجانی هستش و بالاخره راز پیتر فاش میشه امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه لطفا لطفا نظرات و پیشنهادات فراموش نشه? ممنون میشم تو کامنت بگید که سوالات رو صحیح و غلط بذارم یا گزینه ای عذر میخوام اگه پارت قبل دیر منتشر شد راستی عکس این قسمت عکس عمه می هستش??
خرامان وارد حیاط خلوت شدم و دیدم گلدون افتاده روی پاش کمکش کردم تا بلند بشه عمه می داشت از درد به خودش میپیچید ناله کنان گفت:«ابیگیل برو توی اتاقم و از توی چمدونم چسب زخم بیار » سریع از پله ها بالا رفتم چمدونش رو از زیر تخت بیرون کشیدم داشتم دنبال چسب زخم میگشتم که چشمم به یه موبایل اسمارت افتاد با خودم گفتم عمه می همیشه میگه تکنولوژی چیز به درد نخوری و حالا خودش یه موبایل هوشمند خریده واقعا برای یه پیرزن ۶۰ ساله چیز عجیبی تصمیم گرفتم یه نگاهی بهش بندازم اما قفلش با اثر انگشت باز میشد?شاید با خودتون بگید خیلی هم عجیب نیست ولی این واسه کسی که از تکنولوژی بیزار و مدام سازنده اش رو نفرین میکنه واقعا حیرت اوره مخصوصا این که به کسی نگفته تو همین فکر بودم که عمه می فریاد زد:«کجایی؟چرا نمیای؟ گذاشتمش تو زیپ کوچیکه» چسبو براش بردم
سه روز ، نا امیدکننده گذشت اما هیچ خبری از پیتر نبود حتی دوشنبه و سه شنبه هم تو اتوبوس اثری ازش نبود چند دفعه ای وسوسه شدم تا باهاش تماس بگیرم اما هر دفعه چهری جدی اش که میگفت تو نباید با من تماس بگیری می اومد جلوی چشمم و بعد پشیمون میشدم بالاخره چهارشنبه پیتر رو تو اتوبوس دیدم نزدیکش رفتم در گوش جمله ی رو زمزمه کرد انقدر اروم حرف میزد که درست و حسابی نشنیدم میخواست از اتوبوس پیاده بشه که من پچ پچ کردم«دوباره بگو» ایندفعه فقط شنیدم که گفت امروز حوالی ساعت ۶ می آم دیدنت بعد از شنیدن این جمله اروم و قرار نداشتم وقتی رسیدم خونه مدام چشمم به ساعت بود انگار زمان به کندی میگذشت تا اینکه ساعت ۶ شد به مرموزانه به طرف خونه ما اوند زنگو زد در رو براش باز کردم خوشبختانه ایندفعه خبری از عمه نبود تا دوباره همه چیزو خراب کنه اون برای جلسه رفته بود به ساختمان خیریه با پیتر رفتیم به اتاق من با ذوق و شوقی وصف ناپذیر گفتم:«خب انگار گفت و گوی یکشنبه مون نیمه تموم مونده» با نا امیدی و در حالی که سرش رو پایین گرفته بود گفت:« تو اون شب واقعا هوش و ذکاوت زیادی به خرج دادی من نباید این رو به هیچکس بگم اما تو چاره ی دیگه ای برام نذاشتی حقیقتش من یه کارآموز مأمور مخفی ام یا به زبون ساده یه جاسوس تازه کار»
چند لحظه سکوت فضای اتاقم رو پرکرد و من با شگفتی سکوت رو اینگونه شکستم:«تو؟ ولی تو خیلی، چجوری بگم جوونی!» جواب داد«بچه ها و نوجوون ها می تونن بهترین مأمور مخفی های دنیا باشن بعد یهو باهم دیگه گفتیم به خاطر اینکه هیچکس هرگز بهشون شک نمی کنه?» بعد اضافه کرد که:« من توی بیست و چهار ساعت گذشته پشت سر هم گند بالا آوردم و حالا هم که هویت واقعی ام رو به تو گفتم کاری که ماها هرگز نباید بکنیم ما برای اینکه کسی نتونه با سوال جواب کردن هویتمون رو بفهمه اموزش میبینیم ولی نمی دونم که تو خیلی زرنگ بودی یا من خیلی ساده عمل کردم» در حالی که به قفسه ی کتاب هام اشاره میکردم گفتم:«من زیر نظر بهترین معلم ها اموزش دیدم و بعد به لبخند معنا دار زدم اضافه کردم نگران نباش! به کسی نمیگم ولی باید بهم بگی دقیقه موضوع از چه قرار تا اونموقع بتونم کمکت کنم»
با صدای ضعیف گفت:« اشکال نداره چند دقیقه ای پنجره رو ببندم؟» گفتم نه مشکلی نیست سمت پنجره رفتم تا ببندمش بعد پیتر هم در رو بست بهش گفتم این کارا برای چیه جواب داد :« تو اصلا محتاط نیستی اولین قانون جاسوسی احتیاط کردنه» از این حرفش خوشم اومد این اطلاعات سری شیفته و مجذوبم کرده بود اما به نظرم می اومد دروغ میگه اما چیزی تو صداش بود که باعث میشد باور کنم اما هنوزم شک داشتم برای اینکه شکم بر طرف بشه پرسیدم:«پیتر قبل از اینکه بخوای تعریف کنی میخوام بدونم شخصا چیزی داری که حرفات رو ثابت کنه؟» یکم شوکه شد و بعد گفت:« به نظر تو شبیه مأمور مخفی نیستم» سوالمو خوردم و گفتم:« چرا هستی خب حالا از کی این حرفه رو شروع کردی؟»
جواب داد از ۱۰ سالگی معرف و مافوق ام مأمور m راستش من برای یه سازمان پنهان به نام وایل که دولت مخفیانه از اونا همایت میکنه کار میکنم در واقع کار که مه فعلا کار اموزم تا وقتی۱۹ سالم شد میتونم پرونده ی خودمو داشته باشم این سازمان در بریتانیا تقریبا هزار نیرو داره هر مأمور به اسم های رمز پیش هم شناخته میشن در حال حاظر من اسم ندارم چون عضو مأمور ها نیستم هر مأمور یه کارت شناسایی و یه بارکد روی گردنش داره
این پرونده به مافوق من یعنی مأمور m سپرده شده ولی اون بازنشست شده و پرونده رو به من داده» گفتم:« پیتر دلم میخواد باور کنم ولی اینا جواب سوال من نیست » موبایلش رو از جیبش در آورد پرسیدم داری چیکار میکنی گفت دارم از مافوق ام میخوام تا با من تماس بگیره تا تو باور کنی یکم با موبایلش ور رفت و بعد گفت:« ابیگیل متأسفم ولی اون میگه که تو اماده نیستی!» یکم شک کردم بعدش گفتم ابیگیل میتونم برم دستشویی گفتم اره اره از پله ها که بری پایین مقابل در ورودی و بعد با عجله رفت موبایلشپ یادش رفت خاموش کنه من نگاهی به پیام هاش به مافوقش کردم ظاهرا اون فهمیده که پیتر هویتش رو به من گفته و اون رو از وایل(همون سازمانه) اخراج کرده و پرونده به کس دیگه ای داده پیتر اینو از من مخفی میکرد نگاهی به تاریخ پیام ها کردم و دیدم همین تازگی ها ارسال شده ان مأمور m به پیتر گفته بود که ابیگیل اماده نیست مبادا بدون اطلاع من کاری کنی میخواستم ادامه اش روبخونم که پیتر از دستشویی برگشت سریع موبایل رو خاموش کردم تا متوجه چیزی نشه
همین که پیام هایشان را دیدم برایم کافی بود تا حرف هاشو باور کنم داشتیم صحبت میکردیم که یکی در زد در رو باز کردم عمه می بود پالتو اش رو اویزان کرد و به منو پیتر خیره شد پیتر تا اونو دید گفت :« ابیگیل امیدوارم فصل هفتم ریاضی رو خوب یاد گرفته باشی بازم اگه کمک خواستی خبرم کن و بعد با عجله رفت عمه می پرسید:« این اینجا چکار میکرد؟»گفتم هیچی اومده بود تا توی انجام تکالیفکمکم کنه همین? اونشب خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که چی دیدم ناراحت بودم که چرا فرصت نشد پیتر ماجرای پرونده رو برام توضیح بده هر دفعه عمه می مزاحم میشد این خیلی اتفاقی به نظر نمیرسید
خیلی خوشحال بودم بالاخره فرصتی رو که کل عمر منتظرش بودم رو بدست آوردم حالا مطمئن بودم که خل و چل نیست و حتی اگر داشت وانمود میکرد یه مأمور مخفی کارش رو خیلی هوشمندانه و عالی انجام میداد اما برام جالب بود که بدونم چرا به من نگفت که اخراج شده حالا دیگه از کنجکاوی داشتم میمردم فردا صبح بهش پیام دادم و گفتم هرچه زودتر خودتو برسون به اینجا اون خودشو سریع رسوند یکم گپ زدیم بعد قرار شد صحبت دیشب اش رو ادامه بده هنوز شروع نکرده بود که زنگ در به صدا در آومد توجه ی نکردم با خودم گفتم عمه باز میکنه پیتر تا خواست ادامه بده زنگ دوباره به صدا در آومد بعد با نا امیدی به پیتر گفتم:«نگران نباش! هرکی باشه یجوری از شرش خلاص میشم» در رو باز کردم و با فیلیکس مواجه شدم!
گفت:«فقط داشتم از اینجا رد میشدم که یادم اومد یه دختر زیبا اینجاست که ممکنه منو به یه فنجون قهوه دعوت کنه» اونو به داخل خونه هدایت کردم سریع قهوه ساز رو روشن کردم با خودمگفتم فقط چند دقیقه زمان میبره مؤدبانه فیلیکس رو بفرستم دنبال کارش اصلا دلم نمی خواست دوست جدیدمو ناراحت کنم ولی از طرفی پیتر بالا داشت انتظارمو میکشید به همین خاطر سریع قهوه مو سر کشیدم به امید اینکه اونم همین کارو کنه حتی به یک کلمه از حرف هاشم گوش نکردم انگار داشت راجب سینما رفتن حرف میزد بعد با وارد شدن عمه می ترسم چند برابر شد با دیدن اون گل از گلش شکفت:«اه سلام مرد جوان! نه! نه! بلند نشو» اومدو یکم سخنرانی کرد بعد رو به من کرد و گفت:«منم بدم نمیاد یه لیوان قهوه بخورم عزیزم!»
نزدیک بود خودمو بزنم? هیچ راهی نبود کاملا گیر افتاده بودم عمه داشت یه بحث طولانی رو شروع میکرد فیلیکس قهوه میخورد منم از زیر میز خودمو چنگ میزدم? ناگهان تو این وضعیت تحمل پیتر هم تموم شد و از پله پایین اومد عمه می با خشم گفت:«این پسره که دوباره اینجاست?» فیلیکس پرسید:«ابیگیل این کیه؟»سوالشو نشنیده گرفتم پیتر هم به سرعت به طرف در خونه رفت پرسیدم:«اه! داری میری پیتر؟» با استرس گفت:«بله! بله! دارم میرم بعدا میبینمت ابیگیل» فیلیکس با اخم به اون نگاه کرد اوضاع از دستم در رفته بود بعد توضیح دادم که پیتر فقط داشت فنچ های خاکستری رو نگاه میکرد اونا پایین خیابون لونه کردم امشب تونستی ببینیشون پیتر؟ جواب داد:«آره اول صدای یکیشونو شنیدم و بعدش دوتاشون رو دیدم که توی نور خورشید پرواز میکردن» و بعد رفت چند لحظه با خودم گفام عجب جوابی چقدر حرفه ای فیلیکس هم با لحنی شبیه غر غر گفت:« که اینطور پس جمعه میبینمت ابیگیل جواب دادم:«از الان بیصبرانه منتظر اون روزم?»
سلام دایتانت عالیه خیلی خوبه به نظر من عمش مامور مخفی هست چون که تا پیتر میبینتش وحشت میکنه عالی عالی داستانت لطفا زودتر بنویس....ممنون
شک ندارم که عمه همون معموره هست چون هر دفعه درست قبل از این که داستان تعریف بشه سرو کلش پیدا میشه پس زیاد دور از ذهن نیست که معمور m همون عمه می باشه و تازه اول اسم عمه هم m داره
وای دلم میخواد پارت بعد رو بخونم
سلام پارت های بعد وارد سایت شده ممنون که نظر دادی