بچه ها چون خیلی درخواست داده بودید فصل دو رو بنویس فقط به خاطر شما فصل جدید رو نوشتم وگرنه می خواستم یه داستان دیگه با کلی ماجرای هیجان انگیز بنویسم ولی اونو می زارم برای بعد از این داستان. لطفا نظرات فراموش نشه???
بچه ها اومدم با فصل دوم براتون. فقط به خاطر دوستاتی که داستانامو دوست دارن این قسمتو زود تر از یه هفته گذاشتم??? بچه ها چون می دونید تو پنج سالگی اریک و برایان واقعا کاری از دستم بر نمیاد. به خاطر همین باید سنشون رو بالا ببرم مثلا یازده سالشون حداقل باید باشه. شش سال بعد: از دید مرینت: ااارررییییککک تو منو پیر کردی. دوباره کجا رفتی؟??? ازدید اریک : بابام بهم گفته بود که مامانم لیدی باگه. به خاطر همین مامانمو زیر نظر داشتم و رمز جعبه معجزه گرا رو یاد گرفتم.??? از دید مرینت:دیدم اریک نیستش ولی از این بچه هر کاری بر میاد. رفتم جعبه معجزه گرو باز کردم و گفتم خدایا خواهش نیکنم دوباره نه و دیدم معجزه گر اسب نیست . ( اریک خیلی معجزه گر اسبو دوست داره) بعد گفتم بد بخت شدم دوباره با معجزه گر اسب فرار کرده. حالا ببینیم اولین باری که معجزه گرو برداشته بود چه اتفاقی افتاده بود.
از دید مرینت: آدرین برای یه کاری رفته بود بیرون . بعد ناهار آماده شده بود ولی هر چی اریک رو صدا نی زدم نمیومد. رفتم بالا و دیدم نیست کل خونه رو گشتم اما نبود. بعد زیر گازو و فرو خاموش کردم و گفتم تیکی اسپاتس آن و رفتم کل پاریس رو گشتم اما نبود . همه جای پاریسو گشتم یعنی هیچ جایی نمونده بود که نگشته باشم به جز جایی که اصلا فکرشم نمیکردم.?♂️?♂️?♂️ یعنی من از ساعت 2 ظهر داشتم می گشتم ولی پیداش نکردم. بعد رفتم دم در یه کلوب و تبدیل به خودم شدم و رفتم داخل و دیدم نشسته و داره نمایش میبینه.
بعد گوش اریک رو گرفتم و بردنش بیرون و گفتم تو اینجا رو از کی یاد گرفتی؟ هیچی نگفت گفتم اگه نگی تنبیه میشیا هیچی نگفت بعد گفتم پس تنبیه میشی و حق تداری از خونه برای دو هفته بری بیرون از خوشحالی یه جوری بالا و پایین میپرید که انگار دنیا رو بهش دادم بعد گفتم البته فقط می تونی تا مدرسه بری و بعد از مدرسه باید سریع برگردی خونه و اجازه هیچ کار دیگه ای رو نداری. انگار بچه برای نرفتن به مدرسه خیلی خوشحال شده بود که من زدم تو ذوقش
همون موقع بود که آدرین زنگ زد. جواب دادم و گفت شما کجایید من بیست و سه بار زنگ زدم و جواب ندادی . من گفتم آقای اریک فرار کرده بود و من از صبح داشتم دنبالش می گشتم وتازه پیداش کردم. بعد اون گفت حال پسرم خوبه؟ اتفاقی که براش نیافتاده؟ گفتم نه ولی نمی تونی حدس بزنی کجا پیداش کردم اون گفت کجا؟ منگفتم هر وقت اومدم خونه بهت میگم. اریک معلوم بود خیلی ترسیده بود ومن تو دلم گفتم: اگه به آدرین بگم اریک رو از کجا پیدا کردم اریک بد جور تنبیه میشه( آدرین تو این بحثا خیلی غیرته) با اینکه آدرین خیلی صبور و مهربونه ولی تو این بحثا بد جور برخورد می کنه
در هر صورت رفتیم خونه و یه جوری آدرینو پیچوندم. زمان حال: ای خدا این اریک می خواد منو بکشه. این بار اول به آدرین زنگ زدم تا نگران نشه. اون گفت اگه کمک می خوای منم بیام بانوی من . من گفتم نه نیازی به کمک نیست. تو کار خودتو انجام بده و با هم خداحافظی کردیم. ( آها بچه ها راستی لوکا و کلویی هم الان یه بچه دارن که اسمش کاملیا هستش و خیلی بچه خوشگل و با نمکیه. ولی مرینت وقتی از مادرید برگشت و اخلاق کلویی رو دید داشت سکته میکرد و می گفت چقدر تغییر و چقدر کلویی آدم خوبی شده والان مرینت، آلیا،کلویی و آرور دوستای خیلی خوب همن و باهم رفت و آمد دارن راستی گفتم آلیا ، آلیا هم یه دختر با نمک به اسم لورا به دنیا آورده)
از زبان A.M.M: کلا اصلا اوضاع خیلی خرابه الان اریک کاملیا رو دوست داره و برایان لورا دوست داره رو دوست داره و لورا اریک رو دوست داره اصلا اوضاع خیلی خر تو خره حالا می گید از کجا فهمیدی؟ اولا من نویسنده ام و خودم می دونم و دومن مرینت میگه باریک و برایان جوری به کاملیا و لورا نگاه میکنن مثل من که به آدرین نگاه میکردم
در کل زمان حال: از دید مرینت: گفتم تیکی دوباره وقت بدبختیه تیکی اسپاتس که یهو گوشیم زنگ خورد. بابام بود جواب دادم گفت: با این بچه چیکار کردی ؟من گفتم کی گفت اریک بچه دیگه می ترسه بیاد خونه. من گفتم فقط یه چند تا تنبیه سادس. گفت نباید بچه رو تنبیه کنی من گفتم باشه آزاده ولی فقط به خاطر شما بابا جون ولی اگه یه دفعه دیگه اون جایی که می دونه ببینمش من می دونم با اون. بعد بابام گفت مگه کجا بوده ؟ من با هزار زور بابامو پیچوندم و گفتم اگه میشه برای اریک یه تاکسی بگیرید و بفرستیدش اونا گفتن باشه
وقتی گوشی رو قطع کردم فقط می خواستم از خوشحالی بالا پایین بپرم . چون حال نداشتم دنبال اریک بگردم و به آدرین زنگ زدم و گفتم اریک پیدا شد. اون یه نفسی کشید و گفت اوف خداروشکر تا الات داشتم از استرس میمردم دستت درد نکنه که خبر دادی من گفتم خواهش میکنم و خداحافظی کردیم. بعد نیم ساعت اریک رسید. وقتی اومد تو گفت مادر می دونم عصبانی هستید ولی من رفتم بغلش کردم و گفتم عزیزم دیگه این کارو نکن من خیلی نگرانت می شم تو تنها بچه ای هستی که من دارم و برام خیلی با ارزشی اون گفت باشه مادر خیلی ممنون. من گقتم دیگه تنبیه هم نیستی فقط با اجازه من هر جا که خواستی برو. بعد بهش گفتم راستی تو فردا امتحان نداری؟پشت سرشو خاروند و گفت آره???
بهش گفتم می خوای زنگ بزنم به دایی تا برایان رو بیاره اینجا تا باهم درس بخونید و بعد پلی استیشن بازی کنید؟ با صدای خیلی یواشی گفت به کاملیا می گفتی خیلی بهتر بود من گفتم چی (با این که شنیدم الوی خودمو به اون راه زدم???) گفت آره خیلی خوبه و من رفتم به تیم زنگ زدم و گفت می فرستمش گفتم دستت درد نکنه این اریک تنها درس نمی خونه( آها راستی تیم و اریک تو یه مدرسه و کلاسن چون چند ماه اختلاف بیشتر ندارن) اون گفت این برایان همینطور بعد گفتم چه تفاهمی. گفت آره بعد با هم خداحافظی کردم و رفتم پیش اریک و گفتم اریک درستون تموم شد میام ازتون میپرسم . اگه خوب جواب ندید نمیزارم پلی استیشن بازی کنید اون گفت باشه.
ممنون که تا اینجا با من همراه بودید . لطفا نظرات فراموش نشه???
سلام هرچی که میتونی بنویسید من عاشق داستاناتم ولی اگه میشه تو داستانات پیرشدن ادرین و مرینت را ننویس و یه شرور جدید بیار تو داستانت
در ضمن فکر یا تو مرد نیستی یا اینکه هنوز بچه ای مرد ها محکمند و تو مثل ژله هستی مرد واقعی از خشم قدرت میگیره ولی فک کنم تو یکی تو زرد در اومدی خشمت ضعیف کرده
ور ور ور تو خیلی مردی تو اصلا دو زرده ای😂😂😂
من اکثر کامنت هاتون خوندم واقعاً آبروی هرچی پسر بردی چند سالته ؟؟؟
نه من دخترم😁یه لحظه دخترم یه لحضه پسر😁ببینید من دخترم اما A.M.M یه چیزی خودت بدونی فک کنم دیگه بهت نمیگم🤭🤫اما الکی گفتم دخترم😆میخواستم ببینم چی میگید😇که رد دادم😶الان تونستم ببینم انتظارات چی بود😂😂
😐
میگم خدایی چرا فکر کردین A.m.m دختره ها 😁😀😃😄بعد آقا یا نمی دونم خانوم آتیلا کی گفته طرفدارا کارتون miraculous بیشترشون دختره ها کل جمعیت ایران رو شمردی
پس دختر باشم داستانام قشنگ تره ها خیلی بدید من این همه برا داستانام زحمت میکشم😭😭😢دلم رو شکستید اگه اینطوریه دیگه داستان نمی نویسم بنویسم هم هر ۲ هفته یک بار
نه بابا اتفاقا پسر بهتره بعضی دخترا مغرور و خودپسندن ولی بیشتر پسرا مثل تو دست و دلبازن و برای طرفداراشون از صد تا دختر بیشتر وقت میزارن
یعنی چی دختر از پسر بهتره به نظرم تو باید افتخار کنی که پسری و اصلا شبیه دخترا نمی نویسی دخترا خیلی بیش از اندازه عاشقانه میکنن و من بدم میاد حالا بقیه رو کار ندارم و تو وسط هستی تو داستانت یجورایی همه سبک داره ولی برای دخترا فقط عاشقانس
سلام SH.Y.K.SH که در جوابش این نظر گفتی دخترا عاشقانه میکنن اتفاقا نه اصلا بعضی ها آره بعضی ها هم نه مثلا من خودم دخترم ولی از عاشقانه متنفرم (البته می خوانم ولی نمی نویسم) من خودم هم میراکلس نوشتم (ولی تستچی تأیید نکرد) ولی با اینکه دخترم اصلا عاشقانه نبود بیشتر ماجرایی - علمی تخیلی بود
پس لطفا اگر دقیق نمی دانید نظر ندهید.
من منظورم بیشتر دختر ها بود نه همه
و اینو بگم که امیر حسین میشد داستانو نهایتا تا 6یا 7 قسمت دیگه کشش بدی ولی تو تو قسمت آخر خیلی فشرده و کوتاه رفتی 5 سال بعد و میتونستی ادامه ولی به هر حال همون میشدالان بهتره ولی نباید مرینت و آدرین رو هم یادت بره اونا هم نقش پر رنگی داشته باشن
بن مدت بود بود بعد اینکه داستان بهار تموم شد و مال تو هم تموم شد دیگه فقط داستان های مهشید رو میخونم 😟😞😓تا امروز که دیدم وای فصل بعد رو گزاشتی خخخییلللیی خوشش حال شدم بهار هم دیگه داستانش رو ادامه نمیده و منم البته هنوز نگا نکردم ولی دریغ از یک درصد امید از یه چیز دیگه که خیلی شوکه شدم اینکه پسری و اسمت امیر حسینه خب اولا اینکه طرفدار های میراکلس بیشتر دختران (لااقل تو ایران ) میدونستم طرفدار های پسر زیادن میدونستم داستانات رو میخونن میدونستم نظر میدن 🤤اما نمیدونستم پسری بیاد داستانم بسازه خودمم پسرم میخوای با هم دوست شدیم اسمم میدونی (هنوز داستان رو نخوندم انقد هیجان داشتم)ولی میدونم عالیه و الان میرم بخونم
ممنونم🙏🙏🙏و حتما شما یکی از خوبایی عزیز❤❤
منم بخاطر همین طرز فکراتوت بعضی جاها میگفتم دخترم😔
امیر حسین عزیز بذار بعدی رو
چشم
گذاشتم یکی دوروزه ولی در حال بررسیه