سلام بچه ا خوفین خوشین.من بعد قرن ها از اهل بوقققق ( :| ) اومدم تا داستانمو بنویسم واقعا خیلی ب مخم فشار اوردم تا داستانمو ویرایش کنم و از دست گوشی قبلیم راحت شدم چون خود ب خود تمام چیزایی که مینوشتمو حذف میکرد و رو مخ بود:| خب این پارت اول اولین داستانمه ممون میشم حمایتم کنید ♡_♡
اع زبون آرکا : داشتم اماده میشدم تا دوباره برم و ملاقتش کنم.هوم بیصبرانه منتظرم تا دوباره اون توت فرنگی کوچولو رو ببینم! از اینه دل کندم و شنلمو کشیدم رو سرم و اماده حرکت شدم _پخخخخخخ کجا میری برادر فراری من ؟؟ _واییی آیدین قلبم افتاد تو شرتم (بو گند گرفت قلبت😹💔) یه نگاه مشکوک بهم کرد و گفت _کجا ب سلامتی؟ _هی هی هیجا دارم میرم دستشویی😁 _دستشویی ک همین بقله واسه چی شال و کلاه کردی؟ _ایدین تلوخدا به مامان و بابا چیزی نگو دیگههه :(( _نچ نمیشه:/
_اون شنل مخصوصم برای تو _نچ رشوه نمیگیرم :| _باوشح پس حالا که فکر میکنم میبینم هنوزم قضیه اون شنل مخصوص پدر رو یادمه که چجوری ر*ی*د*ی بهش :)) _اممم حالا که فک میکنم میبینم که اشکال نداره برادرم بره بیرون بفرمایید بروید سرورم😁 _خودافظ:| راه افتادم و رفتم سمت توت فرنگی کوچولوم از زبون سوفی :
_ایییی کاترین چرا میزنی کی گفته من مواد مصرف میکنم؟ _میزنم خوبم میزنم اگه مواد نمیزنی پس چرا هذیون میگی؟اخه دخترررر کی میاد نصف شبی توعه شتر درختی رو نگاه کنه تازه موهاتم بو کنه؟:/// _من چمددددد حتما هس ک دارم میگم دیه شتر درختی هم خدتی خرتوله آبزی یه دفعه دیدم کاترین جفت دمپاییاشو در اورد و گفت _ی بار دیگه تکرار کن چی گفتی؟😐🔪 _اممم چیزه گفتم که من چمد حتما هس ک دارم میگم _ن ن بعدش اب دهنمو قورت دادمو گفتم _گفتم ک.....ش...شتر درختی خدتی خرتوله آبزی زااارت جفت دمپاییا فرود اومد تو کله بنده و پرت شدم رو زمین و کاترین شروع به قلقلک دادنم کرد.منم ک حساااااس داشتم جون میدادم اون پایین _ا ااییییی ک...کاترین...ش...شکر خوردم با چاییـ..تروخدا...ب...بسه ایییی
_اول تو اون رژ لب عروسکیتو بهم بده تا ولت کنم ( =| ) _ ب باشه باباااا مال خودت کاترین از روم بلند شد و با ی لبخند پیروزمندانه رژ لبو از تو کمد قاپید ای خدااا اینقد ک این دختر ب خودش میرسه اگه میمون میرسید الان جا منالیزا بود :/ یکم کاترین زر زر کرد و بنده سخن گفتم (تو حلقت:/ )تا بالاخره رضایت داد قدم نحسشو برادره و بره طویلش (خونش:/ ) اصلا از کاترین خوشم نمیومد ی دختر ب شدت چص (دخترا میفهمن چی میگم:/)ک فقط به اجبار پدربزرگ باهاش رابطه دارم.اینقد انگله ک انگل به اون انگل بودنش اینقد انگل نی(چی گفتم😹) منم رفتم کپه مرگمو گذاشتم تا بخسبم.ولی خب مگه خوابم میبرد؟از فکر و خیال همون چیزی ک موهامو بو میکنه ی نقشه ای کشیدم.خودمو میزنم ب خواب تا.وقتی ک اون چیزه بیاد بعد ی دفعه مچشو میگیرم و جیجیجیجینگ پیروز میشم (عع؟ن بابا؟ :/ )
از زبون ارکا : اروم از پشت پنجره دیدمش.اخییی عین فرشته ها دوباره خوابیده بود.اروم از در مخفی وارد شدم و رفتم پیشش. شروع به بو کردن موهاش کردم.اوممم موهاش بوی توت فرنکی و شکلات نوتلا میداد ! شنلمو در اوردم و گذاشتم کنارم که یه دفعه یه چیزی گرومپ خورد تو سرم و بیهوش شدم
بچه ها پارتای اولیه داستانم یکم بیمزست ولی خب جلوتر که بریم هیجانی تر میشه و یکم اهم اهمی😈😹 .روزی یک یا دوتا پارت میزارم واستون زود قضاوت نکنید هنوز جاهای جذابش نیومده😉🙂 و اینکه ناظر جوووووووون تستمو قبول کن گوناه دالم بوخودا (اره جون دمپایی ابریای شمسی خانم 😐) ن خداییش قبول کن😹💔 خب بای تا های :)♡
خیلی عالی بود
عالی بود❤❤
مرسی♡♡
عالی پارت بعد
مرسی چشم