سلام به همگی امیدوارم تا اینجا از داستان لذت برده باشید ، ببخشید یکم کوتاه شد پارت قبلی این پارت هم جبران میکنم و راستی تا اینجا فصل اول بود که اسمش خیانتکار بود از اینجا به بعد وارد فصل دوم میشیم که اسمش هست آغاز نبرد . ?
نیک سریع به طرف جنی برگشت و گفت : حداقل مثل آدم حرف بزن بفهمم چی شده . جنی : هیچی دوتا از مهم ترین اعضامون و دوستامون خیانتکار و جاسوس دشمن شدن ، به جز این هیچ اتفاق خاص دیگه ای پیش نیومده . نیک گفت : به جز اون آلیس لعنتی دیگه کی جاسوس در اومده ؟؟ جنی نگاه سردی به نیک کرد و گفت : بن . همون موقع بود که بلک و آلیس از در جلویی آزمایشگاه وارد شدن ، جنی نگاه تنفر باری به آلیس کرد و گفت : اعلیاحضرت والا مقام سرور همه ی بدبختا و بیچاره ها وارد میشوند ، احترام بذارید . آلیس که نیشخند میزد گفت : استقبال گرمی بود حالا بخواب که دفعه ی بعد کارل رو دارم جلوی چشمات اذیت میکنم ?. جنی درحالی که داشت فحش میداد به آلیس و تقلا میکرد که شیشه ی هرم توهم رو بشکنه بیهوش شد . بعد آلیس به طرف نیک برگشت و گفت : واسه تو هم برنامه های خاصی دارم نگران نباش ? نیک که معلوم بود اصلا نگران نیست به طرف بلک چرخید و گفت : متاسفانه توانایی های آلیس در سطح خیلی پایینی هستن در هر صورت ما از این جهنم دره خلاص میشیم . آلیس که انگار بهش برخورده بود گفت : اگه منظورت الکس و خواهرش و اون رفیقشونه که دارن میان سخت در اشتباهی که فکر میکنی میتونن نجاتتون بدن بعدش هم اون بدبختا گروه هاشون رو خودم نابود کردم .
بلک که تا الان ساکت بود گفت : چه جالب بی عرضه ترین آدم بین همه ی سربازای الکس این رو داره میگه چقدر شما بچه ها جالبید ? حالا فعلا بخواب که آخرین خوابی هست که در آرامش داری به سر میبری . همین موقع بود که نیک با جسارت خاصی گفت : از دخترت آلیس یا بهتره با اسم اصلیش صداش کنم ، ایزابل بیشتر انتظار داشتم ، نا امیدم کرد . آلیس که از همه بیشتر تعجب کرده بود به لکنت افتاد و گفت : تتتت تو چه جوری ... ؟ تو واقعا کی هستی ؟ بلک که اصلا تعجب نکرده بود گفت : ایزابل من رو هم ناامید کرد حالا فعلا بخواب تا بفهمم که واقعا کی هستی نیک لایتوود . ( فامیلی نیک ، لایتووده ) بعد به طرف آلیس یا همون ایزابل برگشت و گفت : تو هم برو نقشه ی ب رو انجام بده اما این دفعه درست انجامش بده وگرنه میدونی که کی آسیب میبینه .
آلیس که دستاش رو مشت کرده بود گفت : بله فرمانده . بعد هم به طرف در رفت و ناپدید شد . وقتی الکسا و ویکتور و الکس ، آلیس رو تنها دیدن ، الکس به طرف آلیس رفت و گفت : آلیس چرا تنهایی پس نیک کجاست ؟ آلیس که داشت اشک از چشم هاش جاری میشد گفت : متاسفم الکس ، همش تقصیر من بود که نیک رو گرفتن . کم کم اشک های آلیس تبدیل به گریه شدن . الکس با اینکه عصبانی و ناراحت بود نفس عمیقی کشید و به طرف آلیس رفت ، بغلش کرد و موهاش رو نوازش کرد و گفت : تقصیر تو نیست پس ناراحت نباش بهت قول میدم که همشون رو صحیح و سالم برمیگردونیم . همون لحظه بود که الکسا چندتا سرفه کرد و با نگاهی تخریب کننده به الکس نگاه کرد بعد الکس و آلیس از هم فاصله گرفتن . الکس گفت : راستی ایشون خواهرم الکسا و این هم بهترین رفیقم ویکتوره ، الکسا ، ویکتور ، ایشون هم آلیس معروف به شمشیر زن طلایی هست . ویکتور که تعجب کرده بود گفت : پس شمشیر زن طلایی معروف تویی ، از آشناییت خوشوقتم . آلیس که داشت اشکاش رو پاک میکرد گفت : لطفا کمکمون کنید دوستامون رو نجات بدیم . الکسا به طرف آلیس رفت و گفت : آبجی نمی خواد انقدر آبغوره بگیری به هر حال یه نفر هم باید انتقام دوستای ما رو بگیره ، راستی قیافت برام آشناست ، تا حالا همو ندیدیم ؟ ( پ.ن : اینو گفت چون وقتی آلیس و بقیه مزدورای بلک به بخش الکسا حمله کردن ، الکسا تونست برای چند لحظه صورت آلیس رو بدون ماسک ببینه )
آلیس لبخند زد و گفت : فکر نکنم تا حالا همو دیده باشیم . بعد الکس به طرف آلیس برگشت و گفت : حالا کجاها امکان داره بچه ها رو زندانی کرده باشن ؟؟ آلیس گفت : دوتا احتمال دارم ، یکی اون ساختمون که انگار مال مهمات و ... و اون یکی هم اون ساختمونه که خیلی دارن ازش محافظت میکنن . الکس گفت : پس ویکتور تو با الکسا برو اون ساختمون مهمات رو بررسی کن من و آلیس هم میریم ساختمون دوم رو بررسی میکنیم ، اگه چیزی پیدا نکردید به اون یکی ساختمون بیایید . الکسا به طرف الکس برگشت و گفت : مواظب خودت باش داداشی ، سالم هم برگرد . بعد با ویکتور به طرف ساختمون مهمات رفتن و آلیس و الکس هم به طرف ساختمون دوم .
الکس و آلیس سربازا رو دور زدن و به پشت ساختمون رسیدن بعد یه پنجره دیدن که به نظر می اومد بازه بعد الکس برای آلیس قلاب گرفت و گفت : سریع برو . بعد الکس که شلاق هاش رو دور دست خودش و آلیس بسته بود ، به کمک شلاق ها و آلیس به لبه ی پنجره رسید . وقتی وارد ساختمون شدن اول همه جا تاریک بود اما بعد یکی یکی چراغ های روی سقف روشن شدن و هر کدوم نورش روی یکی از چهار هرم بود اما یکی از اونا به نظر میرسید خاایه بعد آلیس روبه روی الکس قرار گرفت و شمشیرش رو در آورد و گفت : به تئاتر خوش اومدی الکس .
بعد بلک از سایه های دیوار ها که درون اونا مخفی شده بود اومد بیرون و گفت : سلام فرمانده الکس ، انتظار داشتم زودتر از این حرف ها برای نجات دوستات اقدام کنی ، خب حالا بازیگرای تئاتر رو برات معرفی میکنم نقش های اصلی میرسن به آلیس و بنجامین جاسوس های برجسته ی من توی گروهت بقیه ی بازیگرا رو هم خودت میشناسی دیگه راستی کارل هم بازیگر مهمانمون هست حالا به نظرت تئاتر چطور بو... ؟ نیک که انگار اصلا بیهوش نبوده و داشته به حرف های بلک گوش میداده یه دفعه وسط حرف بلک پرید و گفت : ببخشید وسط توضیحات مسخره ات این نکته رو اضافه میکنم اما یسری بازیگر هم هستن که هنوز معرفی نشدن اما من براتون معرفیشون میکنم ، حالا فرمانده ...... .
یه دفعه گروه نقابداران نقره ای شیشه ها رو شکستن و با کمک چندتا بند که از چندتا موشک بالا سرشون نشات گرفته بودن وارد ساختمون شدن و فرماندشون که نقابش طلایی بود ، نقابش رو برداشت و به طرف آلیس و الکس برگشت و گفت : خوشحالم دوباره میبینمتون . الکس و آلیس که از تعجب داشتن شاخ در می آوردن یه دفعه با هم همزمان گفتن : لئو ؟؟؟؟! تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ فرمانده گروه نقابداران نقره ای گفت : در اصل اسمم مایکله و لئو یه شخصیت خیالی بود برای اینکه ببینم سالمید یا نه .
در همون زمان بود که نیک یاد گفت و گوش در جنگل بین خودش و پدرش افتاد .
در جنگل ممنوعه زمانی که آلیس و الکس برای چند دقیقه از نیک و لئو دور شدن : لئو به طرف نیک برگشت و گفت : حالت خوبه ؟ نیک که از وجود پدرش در جنگل ممنوعه سر در نمی آورد گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟؟ لئو گفت : چندتا خبر جدید به دستم رسید که انگار کارل کوپر رو گرفتن ، به همین دلیل نگرانت شدم و اومدم ببینم حالت خوبه یا نه . نیک که تعجب کرده بود گفت : کارل رو گرفتن ؟؟؟ اما چجوری ؟؟ لئو گفت : به احتمال زیاد جاسوس دارید تو گروهتون در ضمن حواست به این دوتا هم باشه ممکنه جاسوس باشن ؛ من و نقابداران نقره ای هم از دور حواسمون بهتون هست ، این قرص هم بگیر قرص ضد بیهوشیه فکر کنم به کارت بیاد .
امیدوارم که لذت برده باشید عکس این پارت هم متعلق به الکساندرا یا همون الکسا خواهر الکس هست .
عالی به تست منم سر بزن
سلام 🙋
مرسی 🌸
چشم هر موقع وقت کنم حتما سر میزنم 😊
من داستان تو رو از همه ی این داستانای اینجا بیشتر دوس دارم
🌸