
نمد چرا این اسم و براش گذاشتم ولی خو بازم این همو داستان خوناشامی ک قولشو داده بودم ولی هنوز پارت آخر دستیار عشق منتشر نشده منم ک نمتونم جلو خودمو بگیرم ی داستانم تموم نشده اون یکیو مینویسم کرم دارم😐
داشتم قدم میزدم به دور وبرم نگاه کردم بازم همینجا هرشب وقتی به خودم میام میبینم اینجام نگاه کردم بازم همون عمارت بزرگ و خونه هایی که بخاطر خودنمایی اون عمارت کوچیک نشون داده میشدن به اون عمارت نگاه کردم یکی از چراغاش روشن بود الان ساعت3شب هست و انسان ها همه خوابن جای تعجب داره یه نفر توی اون عمارت بیداره ولی ما خوناشاما این موقع بیداریم همیشه دلم میخواست انسان بودن و تجربه کنم البته فقط برای چند روز خوناشام بودن خیلی بهتره😌مثلا اونا 100سالگی چروک و پیر میشن اما من الان124سالمه و انقد جوون و خوبم😌یا اونا شنواییشون خیلی ضعیفه تغذیه شون گیاه و گوشته بیناییشون ضعیفه ولی ما خوناشاما توی این موردا خیلیی بهتریم همینطور توی فکر انسان و خوناشام بودم و اینکه چرا باید دنیامون از هم جدا باشه وهزراتا فکر دیگه...... که یهو چشام قرمز شد وای نه نه نه نههههههه!!!!من قمقه مو با خودم نیوردم اگه به یه انسان حمله کنم چی باید برگردم خونه ولی سرم بدجور درد گرفت......!!!!
هدیه(راوی):مرینت سرشو با هردوتا دستاش گرفته و داره تکون میده که این حالتش بره اما نمیتونه حتی سعی میکنه غیب شه و بره خونشون اما خون لازم بودن اصلا براش تمرکزی نمیذاره که حس بویایی قویش اینجا به کارش اومد از اون عمارت که چراغش روشن بود بوی خون خیلی خیلیـــــ خوبی میومد و مرینت و دیوونه میکرد مرینت با چشمای قرمزش به پنجره ی عمارت نگاه کرد و پرید لبه ی پنجره و پسری مو زردی رو دید که سرش روی میز و خوابیده و چراغ اتاقش روشنه به سمتش حمله کرد و گردنشو گاز گرفت ولی هنوز یه قطره خون نخورده بود که صدایی میومد از پشت در اون صدا مثل صدای یه دختر جوون بود که لرزون میگفت:آدرین!!!داداش!!!من خواب خیلی بدی دیدم!!!! بیداری؟ و داشت درو باز میکرد که مرینت توی یه لحظه غیب شد
مرینت:دیدم توی اتاقمم وای نه!!!!!من چیکار کردم من اون انسان و گاز گرفتم!!!! و حتی نکشتمش الان اون.....اون یه خوناشام میشه!!!!باید چیکار کنم😭بازم تشنه ی خون بودم قمقمه مو برداشتم و همشو سر کشیدم و قمقه رو پرت کردم ته اتاق لعنتی باید یه راه چاره ای پیدا کنم تا رازمون فاش نشه ولی اصلا هیچی به ذهنم نمیرسید هرچقدر فکر کردم هیچی به ذهنم نمیرسید توی اتاق راه میرفتم و فکر میکردم انقدی تند تند و زیاد راه رفتم که سرم گیج رفت نشستم روی تختم ولی بازم فکری به مغزم نمیرسید همینطور داشتم فکر میکردم که..... آره!!!مارتین خودشه داداش جونم اون همیشه فکرای خیلی خوبی داره باید ازش کمک بگیرم از روی تختم بلند شدم و خواستم برم توی اتاقش که یهو جلوم ظاهر شد مرینت:چیه بازم فکرمو خوندی؟مارتین خیلی قیافش ترسیده بود
با ترس سرشو تند تند میچرخوند و همه جای اتاقمو برانداز میکرد مرینت:چته مگه تاحالا اتاق من و ندیدی اون با این حرفم افکارش پاره شد و بهم نگاه کرد چشاش داشت داد میزد من میترسم!!مرینت:چی شده داداشی؟که یهو صدایی اومد:مرینت!!!باز چته نصف شبی و در اتاق باز شد و مانلی اومد مانلی:باز چه خبر شده جمع شدین این موقع مرینت:اونی که خوابش با آدما تنظیمه تویی پس تقصیر خودته مارتینم با این حرف کمی ترسش ریخت مارتین:بگو اصلا این کی بیدار بود؟😂مانلی:رو آب بخندین حالا چتونه؟ با این حرفش باز یادش افتادم و ترسم دوباره کل وجودمو فرا گرفت مارتینم همینطور مارتین:من یه کار خیلی خیلی بد کردم مرینت:منم همینطور😢مانلی:عجب همیشه اونی که با شما دوتا فرق میکنه منم؟خو چیکار کردین حالا؟مرینت:روی تختم نشستم و سرمو بین دستام گرفتم مرینت:من یه کار خیلی خیلی بد و غیر قابل جبران کردم😭
مانلی و مارتین که این حالمو دیدن کنارم نشستن مارتین دستم و از سرم برداشت و توی دستش گرفت مارتین:بگو آبجی!چی شده؟مرینت:مارتین من یه کار خیلی بد کردم و بعد این حرف بغضم ترکید مارتین بغلم کرد و گفت:آروم باش چیزی نیست محکم بغلش کردم و گفتم: چطور چیزی نیست؟مارتین:هرچی باشه باهم حلش میکنیم،مثل همیشه!😊با این حرفش لبخند کمرنگی روی لبم نشست و گفتم:ممنون که همیشه پیشمی مانلی:حالا منم شدم چوب دوسر سیاه من و مارتین هم زمان از بغل هم بیرون اومدیم و گفتیم:همیشه بودی!و بعد خندیدیم مانلی:اصلا برو اونور داداش کوچیکه مرینت و من بزرگتریم و دختر پس تو جای منو گرفتی الان!مرینت:خیلی خب بابا حسودی نکن و سه تایی همو بغل کردیم مانلی:شما کوچیکیتونم همینجور بودین مارتین:نه خیرم کوچیکی شما دوتا شیطونی میکردین و من جمعش میکردم مانلی:نه خیرم شما مثل الان بودین مرینت:باشه بابا حالا دعوا نکنین هرچی که بوده باید به الان فکر کنیم
مارتین:آره موافقم👍👌مانلی:خب حالا آبجی و داداش کوچیکه من چیکار کردن و با ابرو های خم داده نگاهمون کرد آب دهنم و قورت دادم و با ترس نگاهشون کردم و اون دوتام سوالی نگاهم کردن؟؟؟???مانلی:چیه خو بگو دیگه جون به لبم کردی با استرس و من و من زبون باز کردم و حرفمو گفتم:میدونید که من....من میرم پیاده روی مارتین:خب این که عادته هرشب نیم ساعت میری پیاده روی موقعی که انسانا خوابن توی دنیای اونا مرینت:آره.....خب من.....امشب.....مانلی:آبجی جون میشه درست حرف بزنی؟بدون لکنت!ما خواهر و برادرتیم راحت باش!مرینت:امشب من.....مارتین:مرینت ایسگا گیریه؟مرینت با عصبانیت:ایسگا گیری چیه اسکل من یه انسان و گاز گرفتم😠😠😠مارتین:😱😳مانلی:😲😳😱😱😱😱مانلی:توچیکار کردی؟؟؟؟؟مارتین با خونسردی:اشکال نداره آبجی جونم منم همینکارو کردم اند کات بای بای😗
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پس ادامه داستان قبلیت کو نیس چرا؟😢😫😫😭😭😭😪
وای درجه یک بود من بهش ۱۰۰ میدم🥰خیلی عالی بود
منم شبیه توهم 😇صد تا داستان مینویسم اونم پشت سر هم حالا بازم خوبه تو ۲ تا یا ۳ تا داستان داری من ۴ یا ۵ تاسی داستان دارم
دوس داشتم 😆😆😆
بد نبود...😏
عالی بود پارت بعدی خیلی خوبهببهبهبهبهبه
و اینکه حاضرم 120 درصد شرط ببندم ک مارتین ادرینا را گاز گرفته و ادرین و ادرینا خوناشام میشن و عاشق کرینت و مارتین مشن درسته?😁
بابا حسودی کردم😅منم میخوام داستان بنویسم مخم کار نمیکنه کسی هم کمکم نمیکنه😑از یک طرف کلی ایده چرت و پرت دارم😐یک راهی بهشتی میزاری ک چکار کنم از آمپاس در بیام
سلام منم کپی تو ام اگه دوس داشتی بیا باهم داستان بنویسیم
عالی بود پارت بعدی
عالى بود👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
عالییییی خیلی عالی بود
عالیه
عالی بود منتظر ادامه هستم