
اون اتفاق قرار نیس فعلا بیوفته🙂
روز تولدم بود همه اومده بودن با کلی کادو مامان:عزیزم یه دقیقه بیا اینجا از بین جمع دوستام اومدم بیرون رفتم رو حیاط مامانم اونجا بود و با صحنه ای مواجه شدم که داشتم از خوشحالی سکته میکردم یه اسب قهوه ای باورم نمیشد مامانم گرفتش🤩 خیلی خوشحال بودم مامان بابامو بغل کردم و ازشون تشکر کردم رفتم باهاش یه دوری بزنم خونمون بزرگ بود پس میشد با سرعت تند رفت ازش پیاده شدمو یه بار دیگه مامان بابامو بغل کردم بالاخره کیکم خوردیمو کادو هارو باز کردیم چیزای جالبی برام اورده بودن از همشون تشکر کردم بالاخره مهمونی تموم شد و دوستام رفتن رفتم بخوابم که یه جغد رو تختم دیدم که یه نامه داشت
برش داشتم و سر جغدو ناز کردم خمیازه🥱 (خب ساعت ۲ شب بود😂) یکم بهش نگا کردم بازش کردم هاگوارتز! هاگوارتز دیگه کجاست ولش فردا نشون مامانم میدم جغده که معلوم بود خیلی وقته اونجاست خوابش برد🥺 منم دلم نیومد بیدارش اخه خیلی کویوت بود اروم گذاشتمش رو میز کنار تختم
فردا ارلین ارلین بلند شو یکی اومده باهات کار داره ارلین:مامان ولم کن میخوام بخوابم مامان:بهت گفتم بیا پایین من:اوفففف اوکی دستو صورتمو شستم رفتم پایین که یه مرد بزرگ و سیبیلو رو دیدم مامان:این اقای محترم با تو کار داره اقاعه:سلام من هاگریدم روبیوس هاگرید از اشنایی باهاتون خوشبختم من:سلام اتفاقی افتاده؟ هاگرید:نه نه اصلا من اومدم که برای خرید وسایل هاگوارتز شما رو ببرم بابا:هاگوارتز؟ هاگوارتز دیگه کجاست؟ من:پس اون نامه ای که دیشب اومده بود واقعی بود! مامان:کدوم نامه عزیزم من:هیچی مامان دیشب یه نامه اومده بود الان برات میارمش نامه رو بردم برای مامانم مامان:پس ینی ارلین یه جادوگره؟ هاگرید:بله و الان برای خرید وسایل میریم کوچه دیاگون وقتی برگشتیم همه چیزو براتون توضیح میدم
با هاگرید رفتیم کوچه دیاگون(جزئیاتو نمیگم دیگه)اول رفتم ردا بخرم بعد رفتم مغازه چوبدستی و یه چوبدست خریدم بعدم از بانک پول برداشتیم من:هاگرید من یه جغدم میخوام از کجا باید بخرم؟ هاگرید:اونجا من رفتم یه جغد قهوه ای با چشمای کهربایی گرفتم و اسمشو گذاشتم تاتیانا بعد از هاگرید چنتا سوال پرسیدم اونم برای اینکه منو بی جواب نزاره یه کتاب بهم درمورد دنیای جادویی داد وقتی رفتیم خونه هاگرید همه چیزو برای مامان بابام توضی داد
و بالاخره روز موعود فرا رسید من اون کتابو خونده بودم و همه چیزو راجبه هری پاترو اسمشو نیار میدونستم و مامان بابامم مشکلی با جادوگر بودنم نداشتن منتظر هاگرید بودم که اومد باهم رفتیم ایستگاه اونجا هری پاترو دیدم ولی محل ندادم که دیدم از دیوار رد شدن منم رفتمو از خانمی که اونجا بود پرسیدم اونم بهم گفت و باهاشون اشنا شدم من:تو هری پاتری؟ هری:اره خودمم من:از اشنایی باهات خوشبختم و شما؟ رون:رون ویزلی هستم خانم ویزلی:زودباشین سری تر و ما رد شدیم از هری و رون جدا شدم رفتم تویه کوپه که یه پسر خوشگل و یه دختر مو قارچی و دوتا غول تشن اونجا بودن من:میتونم اینجا بشینم؟ پسر:البته من دراکو مالفوی ام منم پانسی پارکینسونم منم ارلین پارکر هستم
پانسی:رتبه خونیت چیه؟ من:مگه مهمه؟ دراکو:بالاخره بعضیا لیقات بیشتری دارن من:واقعا برای طرز فکرتون متاسفم من ماگل زاده ام و بهش افتخار میکنم و خداروشکر میکنم که اصیل هایی مثه شما نیستم واقعا که و رفتم بیرون اون دراکو دیگه از نظرم خوشگل نبود اتفاقا خیلیم ب.ی.ش.ع.و.ر بود(مالفوی هدا توهین نباشه) و رفتم تویه کوپه ی دیگه من:برای شما که رتبه خونی اهمیت نداره؟ اون پسره :نه اصلا من خودم دورگه ام میتونی بشینی من:ممنون من ارلین پارکر هستم و شما؟ پسره:منم الکس ویلر هستم خوشبختم یکم گذشت که یه خانم اومد ماام چنتا چیز ازش خریدیم الکس:راستی خبر داری امسال هری پاتر میاد؟ من:اره اتفاقا دیدمش خیلی بده که پدر مادرتو از دس بدی فکرشم ناراحت کنندس الکس:اره منکه خداروشکر میکنم که هستن کم کم از دور هاگوارتز نمایان شد لطفا حمایت کنین یه لایکه فقط کامنتم خیلی خوشحال میشم بزارین🌈❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی عالی بود.
♥️🌈
عالی میدونی که باید ارلینو برسونی دراکو
قراره برسه♥️🌈
عالییییی❤💜
🌈♥️
عالی بود
مرصی🌈