
سلام🖐🏻.....(سارا:+) (تصورات سارا:*) (کوک:_) (تصورات کوک:÷) (میشل:¥)
{انچه گذشت:همه ی جاها پر بود،دختر مونده بود که کجا بشینه،اما ناگهان نگاه سنیگن یکی رو روی خودش حس کرد...اون پسر که بی حوصله سرش روی میز بود و دستاش زیر چانه اش بود نگاهش رو ازش بر نمیداشت اما با نگاه دختر سریع به جای دیگری نگاه کرد} در کلاس که بسته بود باز شد و ناگهان پسری با عجله وارد شد و گفت£هیسسس یکی داره میاد !! بچه ها باشنیدن این حرف سریع سر میز هاشون نشستن اما دختر اون وسط مونده بود چیکارکنه که ناگهان دستی مچ دستش رو گرفت و به طرف جلو برد و اونو روی صندلی نشوند،دختر از شدت اون حرکت یهویی ترسیده و بود و نگاهش رو به سمت چپش داد و با اون پسر مواجه شد!! و متوجه شد که کنار اون پسر نشسته،ظاهرا اون پسر بغل دستی ای نداشت،پس اهمیتی نداد ،در همین حین بار دیگر در باز شد و دوتا خانم وارد کلاس شدن،همگی به احترام اونا پاشدن و با حرف خانم مسن تری که گفت&بشینید. بقیه نشستن، اون خانم مسن لبخندی زد و ادامه داد&سلام بچه ها،امیدوارم سرحال و سلامت باشید و روز خوبی رو سپری کنید ولی قبل از این،(به خانم جوانی که کنارش ایستاده بود اشاره ای کرد) و ادامه داد&میخوام دبیر تون رو بهتون معرفی کنم،ایشون خانم اسمیت دبیر ریاضی امسال و سال بعدتون هستن که دکترای ریاضیات دارن تصورات دختر:* ....*باشنیدن مدرک دکترای دبیر جدید حیرت زده شدم،البته شنیده بودم که این دبیرستان،دبیرهاش در سطح دکترا هستن و این برام جالب بود ولی واقعا برای انتخاب رشته نگرانم:/ پس از چند دقیقه صحبت کردن اون خانم مسن دبیرمون و اون خانم به سمت در رفتن و قبل از بیرون رفتن دبیرمون ایستاد و گفت$بچه ها لطفا سکوت رو رعایت کنید، من چند دقیقه دیگه برمیگردم،و به همراه اون خانم مسن به بیرون کلاس رفت، کنجکاو شده بودم که اون خانم مسن کی بود؟بهتر بود یه سوالی میپرسیدم،به پسری که کنارم نشسته بود نگاه کردم،مثل اینکه خسته بود و از اوج خستگی چشماش هی باز و بسته میشد،دستم رو مشت کردم و محکم رو میز کوبیدم که نه تنها باعث شد پسره سرحال بشه،بلکه زهر ترک هم بشه:/😂 باحالت کلافگی به اطرافش نگاه کرد،ولی بعدش متوجه نگاه من شد و اخم ریزی کرد و روش رو به سمت مخالفم کرد و سرش رو رومیز گذاشت و خواست بخوابه که داد زدم+ صبر کن نخواب!!..دوباره باتعجب بیشتری بهم نگاه کرد،لبخندی از روی خجالت زدم و گفتم +امم...چیزه...ینی بخواب ولی یه سئوال دارم بعدش که جواب دادی بخواب😅
اون پسر کم حرف یا بهتره بگم که اصلا حرفی نمیزد بلاخره زبون باز کرد و گفت_میشنوم....*با اینکه فقط یک کلمه گفت ولی صدای جذابی داشت،عهه ولش کن سوالو بچسبم!! +امم...اون خانم مسن که کنار خانم اسمیت ایستاده بود کی بود؟ با سوالم پزخندی زد و این کارش باعث تعجبم شد که ایا سوال بدی بود؟!ಥ‿ಥ دوباره سرش رو به مخالفم کرد و روی میز قرار داد و گفت_مدیر....با تعجب پرسیدم +چی؟! اونم دوباره ادامه داد_مدیر....رفتار زیادی عجیبی داشت چرا درست حرف نمیزد؟😐😂💔پس از چند ثانیه تازه دوهزاریم افتاده بود که اون خانمه مدیره!! و از خوشحالی روی میز کوبیدم داد زدم+ارههههه اون مدیرهههه!!😃 که پسره با شتاب از جاش بلند شد و سرش به گوشه ی دیوار خورد و بچه ها هم نگاهشون رو ما بود و شروع کردن به خندیدن😐😂 پسره دستش رو روی سرش گذاشت و مالید و درحال مالش نگاهی به من انداخت و گفت_نمیتونی اروم تر خوشحالی کنی؟ಥ‿ಥ.دوباره لبخند خجالت زده ای رو لبام امد:/// با گذشت چند دقیقه دبیرمون وارد شد،و به کارش ادامه داد و اسم های بچه ها رو حاضر و غایبی زد و رسید به اسم من دبیر:سارا آلِن.... بلند شدم و حضورم رو اعلام کردم و بعدش گذشت چند ثانیه نوبت به اسم دیگه ای رسید دبیر:جئون جانگ کوک..کسی جوابی نداد، دبیر دوباره اسم رو تکرار کرد. نگاهی به پسر بغل دستیم انداختم،دوباره خواب بود! نکنه اسم اونه؟ نزدیکش شدم و گفتم+ببینم جانگ کوک تویی؟ که از سرجاش پرید و گفت حاضر و بقیه هم شروع کردن به خندیدن،دبیرمون اخمی کرد ولی چیزی نگفت و اسم بقیه رو خوند...

(زنگ تفریح) زمان استراحت بود،بعضی از بچه ها روی چمن نشسته بودن ،بعضی ها درحال بازی والیبال و کارهای دیگه... سرتاسر حیاط رو از چمنزار ها پوشانده شده بود،حیاط خیلی بزرگ بود،به طوریکه حتی اون دور ها میدوئیدی ساختمون دبیرستان کوچک تر نشون داد ه میشد(خدا نصیب کنه برامون😪✨) هوا افتابی بود و باد ملایمی می وزدید سارا در حال خوردن نون و پنیر بود و اون گوشه ای برای خودش نشسته بود و بازی بچه های سال اولی رو تماشا میکرد:/😂(قابل توجه همه،سارا دورگه ایرانی -امریکایی عه😎😂) *هووممم،چقدر خوشمزس😋فقط گردوهاش کمه😕 ¥هی چطوری؟🙃 سارا با سلام کردن دختر از جاش پرید و نون و پنیر پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن😐😂(ادمای این داستان همشون از کرم برخورد یهویی برخوردارن😐😂) ¥اخخخ ببخشید....خوبی؟؟؟(میزنه به پشت سارا) لحظه ای بعد سارا حالش خوب میشه و نفس عمیقی میکشه و چشماش رو برای لحظه ای میبنده.... دختر نگران میشه و نزدیکش میشه:ح...ح...حالت خوبه؟! و سارا سریع چشماش رو باز میکنه و به دختر خیره میشه و پوکر فیس میشه+اممم...نزدیک بود خفه بشم. دختر لبخند ضایه ای زد و گفت:ولی نشدی😬.... سارا گفت+امم...مهم نیست،بشین! دختر هم کنار سارا نشست ،بعد از کمی سکوت روش به سارا برگردوند و پرسید:اسمت چیه؟چند سالته و کدوم کلاسی!؟ سارا تعجبی کرد ولی بعدش خندید و گفت+اروم اروم😂...خب باشه،سارا هستم:) دختر دستش رو اورد جلو و گفت¥ من میشل هستم ،خوشحالم که باهات اشناشدم:))) +منم (وبا میشل دست میده) ¥ببینم،حالا کدوم کلاسی؟

+دهمB میشل حیرت زده میشه و ذوق میکنه¥واوو خیلی عالیه!! منم توی دهمA هستم .و اینکه ۱۶ سالمه و توهم همینطور🤗 *منه بدبخت ۱۴ ساله باجهشی اومدم پیش شماهاಥ‿ಥ +ا..اره درسته😅 *میشل داشت درباره خودش میگفت. اون دختر خوش صحبت و پر انرژی ای بود،بااینکه ازم دوسال بزرگتره ولی خوشبختانه باهم سازگاریمಥ‿ಥ....به حرفاش داشتم گوش میدادم که جانگ کوک رو دیدم که به صورت خیلی تنها داشت برای خودش قدم میزد و دستهاش توی جیبش بود..اون بشر چرا انقدر تنها بود؟برای چی کسی تحویلش نمیگرفت؟...میشل همینطوری درحال صحبت بود که درحالی که نگاهم رو جانگ کوک بود زدم روی شونه هاش...+میشل..اونجا رو... میشل که متوجه حرفم شد پرسید¥کجا رو؟!...+اون پسره...کره ایه رو میگم ¥چی؟پسر کره ای؟من فکر کردم چینیه!! +ایییحححح مسخره بازی درنیار!اخه عقل کل این کجاش چینیه؟¥تو بگو از کجا فهمیدی کره ایه +از اسمشಥ‿ಥ میشل اول تو فکر فرورفت ولی بعدش به سارا نگاه کرد و گفت¥هومم...باهوشیا!!😏 +وا...چه ربطی به باهوشی داره!باید اطلاعاتت زیاد باشه😌 ¥خب؟ +خب به جمالت😐 ¥خب که چی؟!ಥ‿ಥ +میگم چرا انقدر تنهاست؟! ¥تنها؟من چه بدونم باو.... +دلم براش میسوزهಥ‿ಥ...میشل با این حرفم نگاه پوکری بهم انداخت ولی بعدش شروع کرد به خندیدن:/// ¥وااای دختر😂تو خیلی خوبیی😂😂اخخ دلمم +خنده داشت؟ಥ‿ಥ ¥اون از کلاس هفتم تنها بوده!.. *واقعا تنهایی اونم توی ۳ سال سخته!!من که نمیتونم یک لحظه هم درتنهایی بمونم چه برسه به ۳ سال!!روم رو به سارا برگردوندم+یعنی از اون پسر شرّاست؟...¥نه بااو،برعکس انقدر ساکت و خجالتیه!!تازه خرخونم هست🤓....+عجبب!!ಥ‿ಥ ¥ولی بااین حال اون پسر قوی ایه!!...+نه!فقط در حد موقت...¥ಥ‿ಥمنظورت؟...+ادما یه روزی از وضع ناخوشایندی که هستن گله میکنن! پس اون ادم قوی ای نیست!،ادمی که قوی باشه بدنبال حل مشکلاتش میگرده ولی کسی که قوی نیست،همونارو توی دلش خاک میکنه و اجازه میده بزرگتر و وسیع تر بشن!! (یونیفرم دبیرستانشون👆🏻💕)
(کوک) تصورات کوک:÷ ÷تنهایی....ینی تنهایی...مگه اسیایی بودن جرمه؟(نه بخداಥ‿ಥ)ولشون کن،بزار توجاهلیتشون بمیرن...یانه!من اجازه نمیدم کسی بهم توهین کنه!...مهم نیست...امروز هوا چقدر خوبه....حال میده روی چمن دراز کشیدن:)هییی،مادر...اگه نمیرفتی زندگی قشنگ تر بود:) اسمون ابی ،پر از ابرهایی بود که بانور خورشید میدرخشیدن،صدای پرندگان،لبخند گرم خورشید،و شفر ابرها برام لذت بخش بود ،بادیدن تصویری تو اسمون لبخندم دندون نما شد...اون مادرم بود!....تصویرش با ابرا تشکیل شده بود!... کوک روی چمن نشست و روی ان دراز کشید،هنوز تصویر مادرش را مشاهده میکرد،دستش را به سمت اسمان برد...طبق خیال خودش در حال لمس صورت مادرش بود...بهمراه لبخند دندون نماش اشکی از چشمانش بیرون ریختند..._مامان☺....مامان...دیگه خسته شدم...چیزی بگو!!ಥ‿ಥ ابرها به سمت شمال حرکت میکردند و تصویر مادرش از روی اسمان ناپدید و لبخند او محو... #اخیی،پسر چینی ما ناراحته😕😏(بقیه شروع میکنن به خندیدن) طبق معمول اون دانش اموزای قلدر نژاد پرست سرو کلشون پیداشد..:/ ٪هوی پسر...مگه شماهامارو و خزنده نمیخورید پس موز تو دستت چیکار میکنه؟😏 کوک با اون توهین هاشون از دورن داشت اتیش میگرفت و دلش میخواست اونا رو خفه کنه،ولی بازم سکوت کرد،از جاش بلند شد و خواست به یک سمت دیگه ای بره ولی مچش توسط دست یکی کشیده شد و کوک به سمت اون پسر کشیده و بامشت اون پسر قلدر که رو پیشونیش خوابونده بود افتاد روی زمین، و بقیه هم شروع کردن به خندیدن:/// #داداشا...دیگه وقتشه این چشم تنگ رو نسبت به اطراف چشم باز تر کنیم😈😏 و ناگهان چند تا پسر با هیکل های درشت بالاسر کوک اومدن و شروع کردن به ک-ت-ک زدنش...(کوک) تصورات کوک:÷ ÷تنهایی....ینی تنهایی...مگه اسیایی بودن جرمه؟(نه بخداಥ‿ಥ)ولشون کن،بزار توجاهلیتشون بمیرن...یانه!من اجازه نمیدم کسی بهم توهین کنه!...مهم نیست...امروز هوا چقدر خوبه....حال میده روی چمن دراز کشیدن:)هییی،مادر...اگه نمیرفتی زندگی قشنگ تر بود:) اسمون ابی ،پر از ابرهایی بود که بانور خورشید میدرخشیدن،صدای پرندگان،لبخند گرم خورشید،و شفر ابرها برام لذت بخش بود ،بادیدن تصویری تو اسمون لبخندم دندون نما شد...اون مادرم بود!....تصویرش با ابرا تشکیل شده بود!... کوک روی چمن نشست و روی ان دراز کشید،هنوز تصویر مادرش را مشاهده میکرد،دستش را به سمت اسمان برد...طبق خیال خودش در حال لمس صورت مادرش بود...بهمراه لبخند دندون نماش اشکی از چشمانش بیرون ریختند..._مامان☺....مامان...دیگه خسته شدم...چیزی بگو!!ಥ‿ಥ ابرها به سمت شمال حرکت میکردند و تصویر مادرش از روی اسمان ناپدید و لبخند او محو... #اخیی،پسر چینی ما ناراحته😕😏(بقیه شروع میکنن به خندیدن) طبق معمول اون دانش اموزای قلدر نژاد پرست سرو کلشون پیداشد..:/ ٪هوی پسر...مگه شماهامارو و خزنده نمیخورید پس موز تو دستت چیکار میکنه؟😏 کوک با اون توهین هاشون از دورن داشت اتیش میگرفت و دلش میخواست اونا رو خفه کنه،ولی بازم سکوت کرد،از جاش بلند شد و خواست به یک سمت دیگه ای بره ولی مچش توسط دست یکی کشیده شد و کوک به سمت اون پسر کشیده و بامشت اون پسر قلدر که رو پیشونیش خوابونده بود افتاد روی زمین، و بقیه هم شروع کردن به خندیدن:/// #داداشا...دیگه وقتشه این چشم تنگ رو نسبت به اطراف چشم باز تر کنیم😈😏 و ناگهان چند تا پسر با هیکل های درشت بالاسر کوک اومدن و شروع کردن به ک-ت-ک زدنش....ಥ‿ಥ

(سارا) +خب ،من برم اب معدنی بخرم الان برمیگردم...میشل لبخندی زد و باشه ای گفت...اما دوثانیه بعد میشل داد زد¥سارااا...اونجاارووو!!0: سارا سریع سرش رو به میشل برگردوند و رد نگاه میشل رو دنبال کرده که شاهد دعوا چند نفر شد.سارا دستپاچه شد+چ...چ...چه خبره!!0: اون دو به سمت پسرایی که داشتن کوک رو ک-ت-ک میزدن رفتن سارا نگاه ترسیده و کنجکاوانه ایی کرد و گفت+اینا چه شونه؟!😳 ¥وااایی دوباره افتادن به جون کوک!!(دستش رو دهانش گرفت) +چ....چ..چ..چیییییییی؟!😲....بریم کمکشون!! سارا میخواست قدمی به سمت اونا برداره اما میشل جلوش رو گرفت¥ن..ن...نرووو،خطرناکه!!😖....*من اهمیتی نمیدم!!...+میشل ولم کن!....میشل تعجبی کرد¥چ..چییییییییییی؟! سارا بلند تر داد زد+گفتم ولمم کننننن!!!😠....سارا دست میشل رو از دستش جدا کرد ولی میشل ترسیده داد زد¥ اهاااای دختر ا-ح-م-ق نروووووو!!😱 سارا به سمت اونا رفت،کتی مدرسه ی سرمه ای که به تن داشت و یک جا پرت کرد و به سمت اونا دوید.... _ولمم کن پسره ی ا-ش-غ-ا-ل😤.. ٪تامیتونید بزنیدشش...😈..میخوام،قشنگ حال بیاد😏 کوک دیگه تحملی نکرد و از جاش بلند شد و شروع کردن با اونا درگیر شدن،قدرت بدنی خوبی داشت بااینکه ز-خ-م-ی و صورتش ک-ب-و-د شده بود،اون پسری که بهش م-ش-ت زده رو یک م-ش-ت-ی رو بینیش خوابوند که باعث شد خ-و-ن دماغ بشه توی اون لحظه درگیری،کوک متوجه سارا شده که داره به سمت اونا میدوئه...سارا به اونا نزدیک شد و ضربه ای با پاش به پسر قلدر که رییسشون بود زد و اون افتاد زمین و متوجه سارا شد ،بی درنگ از رو زمین بلند شد وبه سارا نزدیک شد و پزخندی زد٪به! میبینم شماهم اومدی کمک!😈😏 (قیافه سارا👆🏻💕)
سارا که از عبانیت قرمز شده بود*خ-ف-ه -ش-و پسره ی ع-و-ض-یییییی!!😤 و سارا یدونه م-ش-ت به دهان اون پسر خوابوند...پسر خشمگین شد و به سمت سارا ح-م-ل-ه- -و-ر شد.. ----خیلیا از اون پسر قلدرا پخش زمین شده بودن ،بعضی هاشون داشتن از سارا و کوک ک-ت-ک میخوردن ، _بگیر...اینم از این(کوک داشت بهشون م-ش-ت میزد) سارا هم داشت به بقیشون که م-ش-ت میزد که ناگهان دو تا پسر قلدر هیکلی تر جلوی د-ه-ا-ن سارا رو گرفتن...سارا داشت احساس تنگیه ی نفس میکرد و دست و پا میزد که اون پسرا ولش کنن +ک...م...ک...کم..ک😢..کوک نگاهش رو به سارا داد که متوجه شد پسرا بزور دارن سارا رو میبرن،و درجا یه دنبال اون دو پسر دوید،پسرا به پشتشون نگاه کردن که با کوک مواجه شدن و سرعت دویدنشون رو بیشتر کرد و رو سارا گونی کشیدن که کسی شک نکنه،اما همچنان برای نجات دست و پا میزد... پسرا وارد حیاط پشتی شدن، کوک بدنبال اونا درحال دویدن بود،سرعتش رو بیشتر کرد... سارا که توی گونی بود از شدت خستگی و نبود اکسیژن دست از تقلا برداشت ولی پسرا برای اینکه از دست کوک خلاص شن گونی ای که سارا توش برد انداختن توی سطل اشغال بزرگ و زدن به چاک... کوک داشت همچنان اونا رو دنبال میکرد..وارد قسمت حیاط پشت دبیرستان شد..اثری از اونا ندید،درحال راه رفتن بود که که جلوی پاش چیزی رو احساس کرد،نگاهش رو به زمین داد..اون یه کش سر بود،خم شد و اونو برداشت،با یکمی بررسی کردن اون کش سر ،صحنه ای رو که سارا داشت به رییس اون پسر قلدرا مشت میزد اون کش در دستش قرار داشت رو به یاد اورد،لبخندی زد ÷بلاخره ردت رو زدم خانم مبارز:) نگاهش به کش بود که ناگهان متوجه صدایی شد..

اون صدا از سطل اشغال بزرگ ابی که در گوشه ای قرار داشت میومد،انگار چیزی توی اون وجود داشت.. کوک به سمت اون سطل اشغال رفت،درش رو باز کرد که با گونی ای که سارا توش بود مواجه شد...سارا در حال دست و پا زدن بود ولی دوباره از هوش رفت.. کوک با تمام توانش اون گونی رو از سطل بیرون اورد و سریع ناخون گیری که همراهش داشت به اون قسمت چاقو مانندش درش رو پاره کرد ،با چهره ی بی جون و بی هوش سارا مواجه شد... (درمانگاه دبیرستان) _حالش چطوره؟ خانم پرستار دستش رو روی شونه کوک گذاشت و لبخندی زد^حالش خوبه،بخاطر نبود اکسیژن و ضربه هایی که بهش زده شده،توانش کم شده،وگرنه چیز نگرانی نیست پرستار دستی روی پیشونی کوک کشید ووادامه داد^مثل اینکه حال تو هم خوب نیست،بیا زخمات رو ضد عفونی کنم... کوک سرش رو به پایین برد به نوک کفشاش نگاهی انداخت_ممنونم خانم،ولی من خوبم ^ادعا نکن که حالت خوبه،صورتت به کلی باد کرده!بیا ببینم!!(دست کوک رو میکشه و اون رو روی تخت مینشونه) پرستار درحالی که داشت با پنبه ی اغشته به بتادین به زخمای کوک میزد گفت^بگو ببینم،چیشد که کارتون به اینجا کشید؟! کوک اهی کشید و همینطوری که به در نگاه میکرد گفت_قلدرای اینجا،کاردستمون دادن! و بعد مزخندی زد.. پرستار ابروهاش بالا رفت^عوو،مثل اینکه خیلی هم حسود داری!! و بعد خندید و ادامه داد:اخه شنیده بودم درست خیلی خوبه!! کوک تکخندی کرد و گفت_علاوه بر حسود،به ملیتم هم اعتراض دارن!😏 نگاه پرستار به کوک غمگین شد و گفت^آه...نژاد مرستی اصلا رفتار شایسته ای نیست،چون همه ی ما یکی هستیم! کوک لبخند تلخی زد و گفت_ممنونم که درک میکنید:) (قیافه پرستار درمانگاه دبیرستان👆🏻💕)
(میشل) ¥خانم خانم اجازههه هستتتت؟؟!!! $خب بچه ها جلسه بعد ارایه هااین شعر رو درمیارید.....چیشده؟! ¥امممم...چیزه..چیز...چیزه... $نه نمیشه! ¥خانم، من مشکل دارم اگه نرم ممکن کار به جاهای..... $باشه سریع برگرد! ¥ممنونಥ‿ಥ میشل به بهانه رفتن به wc از دبیرشون اجازه گرفت و باموفقیت تونست از کلاس خارج بشه اما اون درحقیقت میخواست به درمانگاه پیش سارا بره...برای بدست اوردن اطمینان دبیرش وارد wcمیره ولی بعدش از اونجا خارج میشه و بطور خیلی سریعی وارد درمانگاه میشه،وارد هر بخش میشه، که دراخر باتخت سارا مواجه میشه که اونجا بیهوشه... دستش رو دهانش میزاره و خفه مانند گریه میکنه که کسی متوجه اون نشه. ¥خ..خ..خدای من،تو با خودت چیکار کردی ا-ح-م-ق جان!ಥ‿ಥ میشل به ارامی روی صندلی ای نشست که کنار تخت قرار داشت..¥بهت گفتم نرو خطرناکه!!...البته مدیر اونا رو اخراج کرد! ولی مثل اینکه از بعضی هاشون تعهد گرفتن!... _بنظرم اخراج میکردن بهتر بود... میشل بااون صدای سرش رو به عقب برگردوند که کوک بود،اونم خیلی زخمی شده بود ولی صورتش پر از چسب زخم بود ¥اوه...سلام:)خوشحالم که از این قلدرا جون سالم به در بردی!! _سلام...دیگه عادت...کردم +م...می...میشل! سارا چشماش نیمه باز بود و با صدایی که انگار از ته چاه میومد میشل رو صدا زد میشل با شنیدن صدای سارا خوشحالی شد،سارا اهسته از جاش بلند شد و روی تخت نشست،میشل از خوشحالی ذوق مرگ شده و درجا پرید بغل سارا، که هم کوک تعجب کرد و هم خود سارا،ولی بعدا سارا لبخندی زد و اون رو دراغوش گرفت میشل از بغل سارا بیرون اومد و دستای سارا رو گرفت¥خوشحالم که حالت خوبهಥ‿ಥ ÷اون دختر هم بهوش اومد،بنظر میرسه دختر بادل و جرات و دلسوزیه!این دلسوزی و مهربونی رو میشد از لبخند دلنشینش تشخیص داد...نگاهی به ساعتم انداختم ...گاااااددد ساعت ۱۰ و نیمه! الان کلاس جغرافی داریم!ಥ‿ಥ خواستم برم که با صدای سارا متوقف شدم+جانگ کوک... ممنونم که نجاتم دادی:) ادامه دارد...لایک و کامنتاتون فراموش نشه که بااینا انرژی میگیرمممم!!!!!!!!!!!!!!!!!💕💕💕💕💕💕🖐🏻🖐🏻🥰🥰🥰 ________________________________

بای بای🖐🏻🖐🏻💕💕
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگه....
اون بیلی ایلیش و بقیشون کجا رفتن؟
داستان بین گذشته و حاله و این زمان گذشت ست
اهان😂
خب من تازه با داستانت آشنا شدم ...
ولی خیلیییی عالیه 🤩
ادامه بده حتما 🤩
ممنونم،نظر لطفته❤😍
حتما
عالی بود 😍
اگه پارت سه بهترین فیک های بی تی اس گذاشتم حتما اینم میزارم🙃😃💜
ممنووون😍❤
عالللییییی اجی جونم.
خیلی داستانت عالیه پارت بعدی بعدییییییی رو بزار.
که صبر ندارم.
راستش اصلا فکر نمیکردم همچین چیز باحالی باشه.
چقدرررر خوببههههههه.
بعدی بعدییییییییییییییییییی
ممنونم عزیزم😆💕🤩
چشم👊🏻🤩
خیلی خوف بود😻🌈
ممنونم ،حوشحالم که خوشت اومده☺💕